ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

کومورِبی🌿✨

کومورِبی🌿✨

الذهاب إلى القناة على Telegram

•کومورِبی در زبان ژاپنی به معنای نور خورشید است وقتی از لابلای برگ درختان می گذرد🌿✨ •گوشه ای از حال و هوای من https://telegram.me/ProChatsBot?start=sc-ojaLkrlS7n

إظهار المزيد
إيران127 978الفئة غير محددة
1 164
المشتركون
-524 ساعات
+1527 أيام
+33930 أيام
أرشيف المشاركات
کاش یکی با چوب بالا سرم کشیک می‌کشید، تا دستم می‌رفت سمت ثبت سفارش کتاب، میزد پشت دستم و به انبوه کتاب های نخونده شدم اشاره می‌کرد ( با اخم).

هرمان هسه در کتاب دِمیان اینطور می‌نویسد: «درخت نمی‌میرد؛ منتظر می‌ماند.» •منم همینطور درخت، منم همینطور.
هرمان هسه در کتاب دِمیان اینطور می‌نویسد: «درخت نمی‌میرد؛ منتظر می‌ماند.» •منم همینطور درخت، منم همینطور.

بر مور و مار جای نفس تنگ گشته‌ است بُردند بس که آدمیان آرزو به خاک •صائب تبریزی

دلم می‌خواد برگردم عقب... به اون تابستونا. به همون روزایی که روی قالی قرمز شیخ‌بورنگی دراز می‌کشیدم و آفتابِ بی‌جون، از لابه‌لای نرده‌های بالکن، روی صورتم نقش می‌بست. چشمامو تنگ می‌کردم، سایه‌ی مژه‌هامو می‌دیدم و نورای رنگی‌رنگی که شبح‌وار از جلوی چشمام رد می‌شدن. بهش میگفتم حسرت نخوریا بچه، آرزوی بزرگ شدن نکنی بچه، بمون و بچگی کن؛ تو بزرگسالی خبری نیست.

گفتند: چگونه‌ای؟ گفت: زخمی عظیم خورده‌ام. گفتند: بر کجا؟ گفت: بر جان! • تذکرة الاولیاء

سه شنبه ۲۷ مرداد ؛ بعضی وقتا هیچ حکمتی توش نیست فقط ما زورمون نمیرسه :»

حالا موی بر اندام مون دشنه شده رفقا:)

قشنگ ترین و قوی ترین نفرین و فردوسی توی شاهنامه آورده؛ در نبردِ بین رستم و سهراب، بعد اینکه رستم خنجر رو در پهلوی سهراب فرو می‌برد، سهراب در حالِ جان دادن رستم رو خطاب قرار میده: «زمانه به خون تو تشنه شود / بر اندام تو موی دشنه شود». درد و رنج و هراسی رو تجربه کنی که تار به تار موی تنت همچون دشنه ای بر جانت بشینه.

توی درد، آدمیزاد ذاتا تنهاست؛ حالا هر چقدر دیگران تلاش کنند.

چون صبرت زیاد بود، گمان کردند چیزی حِس نمی‌کنی!

✨🌿

به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن #صائب

این روزا تنها جایی که حالمو خوب می‌کنه، تو خودمه :)

02 - Derakht.mp326.94 MB

کلی صداست توی سرم؛ کلمه‌ها مارش برداشته‌اند، قطارقطار می‌آیند، اما انگشت‌های بخیلم هنوز دریغ می‌کنند از نوشتن.

«دلم دیوانه شد ای عاقلان آرید زنجیری که نبود چاره دیوانه جز زنجیر تدبیری.»

کیستم من؟! نمی‌دانم. نپرس از من نشان؛ مرده ای لرزان میان اجتماعِ زندگان...

زیبا✨🌿

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر، عاشق شدم.

ز خود هرچند بُگریزم، همان در بندِ خود باشم رَم آهوی تصویرم، شتابِ ساکنی دارم..