وادی عدم
الذهاب إلى القناة على Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
210
گیرم گلابِ نابِ شما اصل قمصر است
امّا چه سود، حاصل گلهای پرپر است!
شرم از نگاه بلبل بیدل نمیکنید
کز هجرِ گل نوای فغانش به حنجر است؟!
از آن زمان که آیینهگردانِ شب شُدید
آئینه دل از دَم دوران مکدّر است
فردایتان چکیدۀ امروزِ زندگی است
امروزتان طلیعۀ فردای محشر است
وقتی که تیغ کینه سرِ عشق را برید
وقتی حدیث درد برایم مکرّر است
وقتی ز چنگ شوم زمان، مرگ میچکد
وقتی دل سیاه زمین جای گوهر است
وقتی بهار، وصله ناجور فصلهاست
وقتی تبر، مدافع حقِ صنوبر است
وقتی به دادگاه عدالت، طناب دار
بر صدر مینشیند و قاضی و داور است
وقتی طراوت چمن از اشک ابرهاست
وقتی که نقش خون به دل ما مُصوّر است
وقتی که نوح، کشتی خود را به خون نشاند
وقتی که مار، معجزۀ یک پیامبر است
وقتی که برخلاف تمام فسانهها
امروز، شعله، مسلخِ سرخِ سمندر است
از من مخواه شعرِ تر، ای بیخبر ز درد!
شعری که خون از آن نچکد ننگِ دفتر است!
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
تیغ زبان، بُرندهتر از تیغ خنجر است
این تختهپارهها که با آن چنگ میزنید
تهماندههای زورقِ بر خون شناور است
حرص جهان مزن که در این عهد بیثبات
روز نخست، موعد مرگت مقرّر است
هرگز حدیث درد به پایان نمیرسد
گرچه خطابۀ غزلم رو به آخر است
بیداد خراسانی
وادی عدم
210
دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمیگنجد
غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمیگنجد
محتشم کاشانی
وادی عدم
210
هرکجا قلبی پریشان شد مرا یادم کنید
یا اگر با غصه ویران شد مرا یادم کنید
در هجوم لشگری از غصهها و درد و غم
خنده از لبها گریزان شد مرا یادم کنید
در گلستان چون گل پژمردهای دیدید اگر
تشنهای محتاج باران شد مرا یادم کنید
هرکه را ، در هرکجا، در پیچ و تاب زندگی
سهم او حسرت فراوان شد مرا یادم کنید
هر کجا قلبی شکست و لحظهای بی اختیار
در میان خنده گریان شد مرا یادم کنید
هرکجا شرمندهای دیدی میان سفرهاش
بدترین دردش غم نان شد مرا یادم کنید
هرکه را بر غصه و غمهای خود سنگ صبور
منتظر بر لطف یزدان شد مرا یادم کنید
جواد الماسی
وادی عدم
210
گاهی مسیرِ جاده به بنبست میرود
گاهی تمامِ حادثه از دست میرود
گاهی همان کسی که دَم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود مست میرود
گاهی غریبهای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلبِ خون شده بشکست، میرود
اوّل اگر چه با سخن از عشق آمده
آخِر، خلافِ آنچه که گفته است میرود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست میرود
اینجا یکی برای خودش حکم میدهد
آن دیگری همیشه به پیوست میرود
وای از غرور تازه به دوران رسیدهای
وقتی میان طایفهای پست میرود
هر چند مضحک است و پر از خندههای تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست میرود
این لحظهها که قیمتِ قدّ کمان ماست
تیریست بینشانه که از شست میرود
بیراههها، به مقصد خود ساده میرسند
اما مسیر جاده به بن بست میرود
افشین یداللهی
وادی عدم
