وادی عدم
الذهاب إلى القناة على Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
210
من از میان نبردی بزرگ آمده ام
که میش رفته ام از خویش و گرگ آمده ام
جماعتی که مرا با غزل شناخته اید
به شعر مفتخر و مبتذل شناخته اید
جماعتی که ز من نام یا نشان دارید
جماعتی که به من لطف بیکران دارید
پر است جامه ام از رد خون فرار کنید
از این جنونِ به غایت جنون فرار کنید
جراحتی سیارم، شکسته است دلم
مرا به حرف نگیرید... خسته است دلم
دل مرا نتکانید هیچ بارش نیست
که میل باختن و بردن قُمارش نیست
که اعتماد ندارد که بخت یارش نیست
بغل کنید مرا ای گناه های بزرگ
بغل کنید مرا اشتباه های بزرگ
بغل کنید مرا گریه های بیشانه
بغل کنید مرا اشک های دردانه
بغل کنید که دنیا دنی تر از این است
بغل کنید که این کاکتوس غمگین است
من از نهایت شب" از هبوط آمده ام
از آستانه ی صبر و سکوت آمده ام
بدون معجزه برگشته ام غم است دلم
مرا به حرف نگیرید... مریم است دلم
دل مرا نتکانید، هیچ بارش نیست
که میل باختن و بردن قمارش نیست
که اعتماد ندارد که بخت یارش نیست
من از میان بلایای سخت آمده ام
که دانه رفته ام اما درخت آمده ام
اگر شناخته ام سرپناه بودن را
اگر کمی بلدم تکیه گاه بودن را
اگر گریختم از جمع، گوشه گیر شدم
اگر که بیشتر از قبل سر به زیر شدم
درخت آمده ام... ایستاده در غمها
دلم پر است، پر از یادگار آدمها
هزار خاطره از زخم این و آن دارم
مرا به حرف نگیرید... داستان دارم.
یاسر قنبرلو
وادی عدم
210
دلم از غصه بـه تنگ آمده از درد بپرس
حال ویران من از نیمه شبی سرد بپرس
زده آفت بـه گلستان من این بــاد خزان
از گــل پــــرپــــر و آفـت زده ی زرد بپرس
خانه بردوشم و آواره ی این شهر شلوغ
حــال این دربــــه در از آدم شبگرد بپرس
چه کنم دار و ندارم همه غارت شده است
در غــریبی گـــذر از کوچه ی نامرد بپرس
خواب از چشم من خسته فراری همه شب
حال آشوب من از سینه ی پردرد بپرس
پیـــری و مــوی سفیــد از گــذر عمـر نبود
آنچه این چرخ فلک با من و دل کرد بپرس
کوه غمها منم و نیست کسی سنگ صبور
خم کند غصه و غم قامت هر مرد، بپرس
جواد الماسی
وادی عدم
210
الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی
که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی
کنون چون توبه بشکستم، به خلوت با تو بنشستم،
ز می باید که در دستم، نهی هر ساعتی جامی
نباید خورد چندین غم، بباید زیستن خرّم،
که از ما اندرین عالم، نخواهد ماند جز نامی
همی خور بادهٔ صافی، ز غم آن به که کم لافی،
که هرگز عالم جافی، نگیرد با کس آرامی
منه بر خط گردون سر، ز عمر خویشتن بر خور
که عمرت را ازین خوشتر، نخواهد بود ایّامی
چرا باشی چو غمناکی؟ مدار از مفلسی باکی،
که ناگاهان شوی خاکی، ندیده از جهان کامی
مترس از کار نابوده، مخور اندوه بیهوده،
دل از غم دار آسوده، به کام خود بزن گامی
تو را دهرست بدخواهی، نشسته در کمینگاهی
ز غدّاری به هر راهی، بگسترده تو را دامی
سنایی
وادی عدم
210
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی
نمیگنجد به دیدن جلوهاش ای حیرت آغوشی
ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من
چو مژگان میکنم مضرابی آهنگ خاموشی
از آن نامهربان منتکش صد رنگ احسانیم
به این حسرت که گاهی میکند یاد فراموشی
نه از صبحی خبر دارم نه از شامی اثر دارم
نگه میپرورم در سایهی خط بناگوشی
به روی جلوهی او هر چه باداباد میتازم
به این یک مشت خس در بحر آتش میزنم جوشی
چنین محو خرام کیست طاووس خیال من
که واکردهست فردوس از بن هر مویم آغوشی
به غفلت از نوای ساز هستی بیخبر رفتم
شنیدن داشت این افسانه گر میداشتم گوشی
ز بار حسرت دنیا دوتا گشتیم و زین غافل
که عقبا هم نمیارزد به خم گرداندن دوشی
حباب من ز درد بینگاهی داغ شد بیدل
فروغ کلبهام تا چند باشد شمع خاموشی
بیدل دهلوی
وادی عدم
210
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزلِ عشقی
بنگر که زخونِ تو به هر گام نشان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازیِ خونین
بازیچه ایام دلِ آدمیان است
دل برگذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامالِ سوارانِ خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه! تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست درین سینه که همزادِ جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنجِ صبوری
این صبر که من می کنم افشردنِ جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
هوشنگ ابتهاج
وادی عدم
210
دعوی چه کنی؟ داعیهداران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید چه نشینی؟ که سواران همه رفتند
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کزکاخ هنر نادره کاران همه رفتند
افسوس که افسانهسرایان همه خفتند
اندوه که اندوهگساران همه رفتند
فریاد که گنجینهطرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
ملک الشعرا بهار
وادی عدم
210
شب به یغما رسید و دست گشود
در تهِ درّه هرچه بود ربود
رود دیریست تا اسیر وی است
بشنو این های هایِ زاری رود
گنج باغ از سپید و سرخ و بنفش
همه در چنگِ شب به یغما رفت
شاخِ گردو ز بیم پای نهاد
بر سر شاخ سیب و بالا رفت
شب چو دود سیه تنوره کشید
رو نهاد از نشیب سوی فراز
دست و پای درختها گم شد
برنیامد ز هیچیک آواز
بانگ برداشت مرغ حق: شب! شب!
برگ بر شاخ بید لرزان شد
راه فرسوده بر زمین بخزید
لای انبوهِ پونه پنهان شد
شب دمی گرم برکشید و بخفت
اینک آسوده از هجوم و ستیز
یک سپیدار و چند بیدِ کهن
بر سر پشتهاند پا به گریز
پرویز ناتل خانلری
وادی عدم
