وادی عدم
الذهاب إلى القناة على Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
210
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
210
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
وینقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش
که اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم
جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلاف
چون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم
میر میراثخوران هم نشوم تا گویم
مردم از جور بمیرند که من میر شوم
منم آن کشتی طوفانی دریای وجود
که ز امواج سیاست زبر و زیر شوم
گوشهگیری اگرم از اثر اندازد به
که من از راه خطا صاحب تأثیر شوم
پیش دشمن سپر افکندن من هست محال
در ره دوست گر آماجگه تیر شوم
غم مخور ای دل دیوانه که از فیض جنون
چون تو من هم پس از این لایق زنجیر شوم
شهرهٔ شهرم و شهریه نگیرم چون شیخ
که برِ شحنه و شه کوچک و تحقیر شوم
کار در دورهٔ ما جرم بُوَد یا تقصیر
فرّخی بهر چه من عامل تقصیر شوم
فرخی یزدی
وادی عدم
210
غزل گفتی و در سُفتی | شرح غزلیات حافظ
با توضیحات استاد عبدالجبار کاکایی
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها
به بویِ نافهای کآخِر صبا زان طُرّه بُگشاید
ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش، چون هر دَم
جَرَس فریاد میدارد که بَربندید مَحمِلها
به مِی سجّاده رنگین کُن گَرَت پیرِ مُغان گوید
که سالِک بیخبر نَبْوَد ز راه و رسمِ منزلها
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟
همهْ کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کِی مانَد آن رازی کَزو سازند مَحفلها؟
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
مَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها
وادی عدم
210
تمام راه ز خویش آبشار میپرسید
چه شد که رود به تصمیم پرتگاه رسید
چه شد که مرگ به چشم درخت زیبا شد
چه شد که برگ دل از شاخسار خویش برید
برای همنفسی با تو در قفس ماندم
ز من مرنج ولی این به آن نمیارزید
درخت سوختهای کز درون تهی شده بود
به سعی بی ثمر نوبهار میخندید
نظر به هقهق فواره کن که میگوید
نمیشود ز «امید محال» دست کشید
ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم!؟
امیدوارم و زندان آدمیست امید
فاضل نظری
وادی عدم
210
به من فراق تو غم، درد، چشمِ تَر داده است
از آنچه حق دلم بود، بیشتر داده است
اگر شکستی و خون کردیاش، فدای سرت!
خدا برای چه دل را به ما مگر داده است؟
دچار چشم تو از خلق سنگ خواهد خورد
همیشه عشق به دیوانه دردسر داده است
از آنچه بر سرم آورده عشق میپرسی؟
مرا به بند کشیده است و بال و پر داده است
مرا توان صبوری هنوز هست، ولی
بس است! صبر فقط عمر را هدر داده است
محمد عزیزی
وادی عدم
210
چه خبر یار؟ شنیدم که گرفتار شدی
دل سپردی و برای دگری یار شدی
بعدِ دل کندنت از من دلت آرام گرفت؟
خوب شد زندگی ات؟ یا که بدهکار شدی؟
بی تو اینجا خبری نیست به جز غصه و درد
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی
بودنت، پنجره ای باز به رویاها بود
ناگهان پنجره را بستی و دیوار شدی
عشق را با طمعِ منطق خود تاخت زدی
تا نهایت به دلت سخت بدهکار شدی
تو خودت خواستی از قصه ی من پر بکشی
پس نگو کار خدا بوده و ناچار شدی
حسرت یارِ تو بودن به دلم ماند که ماند
آخرین خواسته ام، قسمت اغیار شدی
من که در حد پرستش به تو دلبسته شدم
من چه کردم که تو اینگونه جفاکار شدی؟
پشت کردی به من ای ناز غزالِ غزلم
شیر را پس زدی و طعمه ی کفتار شدی
مرگِ دل، نقطه ی آغاز فروپاشی هاست
حیف و صد حیف که تو دیر خبردار شدی
حمیدرضا گلشن
وادی عدم
210
گفتی که عشق؟ گفتم: از جان و تن گذشتن
گفتی که وصل؟ گفتم: از ما و من گذشتن
ایثار یعنی از دوست، چون خواست دل بریدن
ایثار نیست ورنه، از خویشتن گذشتن
تسخیر لامکان را، بگشای بال جان را
زین ره نمیتوانی، با پای تن گذشتن
در امتحان پاکی باید که چون سیاوش
در آتشی خروشان از مکر و فن گذشتن
ای عشق! دوری آری، تا برکه زلالت
باید ز درّههای لای و لجن گذشتن
هر لاله یادگاریست از مرگ یاری ای باد
باید که غرق خون از دشت و دمن گذشتن
آزادسرو باشی حتی اگر اسیری
خوش باد چون نسیمی از هر چمن گذشتن
حسین منزوی
وادی عدم
210
اندوه جهان چیست؟ تویی داغِ یگانه
دلسوختگان را چه به اندوه زمانه؟
بر شانه بیفشان و مزن شانه به مویت
بگذار حسادت بکند شانه به شانه
زخم تبرت مانده ولی جای شکایت
شادم که نگه داشتهام از تو نشانه
از عشق چرا چشم بپوشم که ندارد
این تازه مسلمان شده با کفر میانه
بهتر که سرودی نسراییم و نخوانیم
سخت است «غم عشق» در آید به «ترانه»
سجاد سامانی
وادی عدم
210
من از اهالی ای کاشهای بیثمرم
اگر تو خستهای از من، من از تو خستهترم
سراغ از من تنها نمیگرفت کسی
غم تو آمد و هر شب گذاشت سر به سرم
تو خانه بودی و من جاده، این عدالت نیست
تو از چه میگذری و من از چه میگذرم؟
نگو که میگذرد، نه تو ساده میگذری
گذشتم از تو ولیکن شکسته شد کمرم
گذشتم از تو و از هر چه داشتم رفتم
وطن نمانده برایم، مدام در سفرم
تمام شد غزلم، ای غمِ همیشه ببخش
اگر به گوشهی شالت گرفته است پرم…
شعری از سید تقی سیدی
خوانش توسط علی بخشی
وادی عدم
