Eunoia | Sara Akbari
الذهاب إلى القناة على Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
620
المشتركون
-224 ساعات
-67 أيام
-2830 أيام
أرشيف المشاركات
استادت به داشتنِ عایشهای زیبانگار مفتخر است و آرزو میکند همای سعادت و پیروزی بر شانههای استوارت نشسته باشد!
درود و سلامتی عزیزان انوش!
این اکونت زیر دست من نیست، هر چی از اینجا گرفته و آنجا کاپی پست کرده، نمیدانم کی چنین کاری را کرده!؟🤷♀
#حالا
همینطور که پیامها را یکییکی باز میکردم و پاسخ میدادم، چشمم به بیوی یکی از دختران افتاد که نوشته بود: «کاش هیچکس نباشد نگهش بر راهی، و او دیر کند...»
از او پرسیدم: چرا این جمله؟
گفت: «ده سال است منتظر هستم. هر بار امروز ره به فردا ، فردا به هفته، هفته به ماه و ماه به سال ماند. و هنوز نامده. کاش از همان اول میگفت که نمیایه؛ او وقت شاید ای همه سال را در انتظار نمیسوختم.»
انتظار، ذرهذره از انسان چیزی میگیرد که هیچ رفتنی نمیتواند بگیرد؛ امید را.
آدم تا وقتی چشم به راه کسی است، زندگیاش را با آمدن او اندازه میگیرد؛ ساعتها را میشمارد، صداها را اشتباه میگیرد و هر درِ گشودهای را نشانهای از رسیدن میپندارد.
من هم میگویم: کاش هیچ کسی در انتظار نباشد، انتظاری که گاهی نه به رسیدن ختم میشود و نه به فراموشی، بلکه تنها انسان را میان «شاید» و «اگر» معلق نگه میدارد.
پ.ن: انتظار از نرسیدن، دردناکتر است!
#انوش
چقدر من این بدون حاشیه حرفزدن را دوست دارم!
قاطع گفت: میخواهم نویسنده باشم!
حتما باش!😍
اگر چیزی را بدانم و بخواهم حتما ضد میکنم.
در معنای بهل با هوش مصنوعی دعوا کردم و بلاخره این نسخهاش تسلیم شد!😁
#میرزاقلم
بعضی لقبها، اگرچه سادهاند و شاید بارها شنیده شده باشند، اما ارزششان به خودِ واژه نیست؛ به کسی است که آن را بر شانههایت میگذارد. گاهی یک انسان، با یک اسم، هویتی تازه به تو میبخشد.
روزها در کلینیک، هر وقت فرصتی پیدا میکردم، گوشهای آرام مینشستم. کتابی باز میکردم، چیزی میخواندم، چند خطی مینوشتم و با کلمات، از شلوغی آن روزها پناهی برای خودم میساختم.
عصرها، یکی دو ساعت کنار استادم مینشستم. او استادم نبود، مادرم، خواهرم و معلم زندگیام بود. حرفهایش عجیب خاصیت داشت؛ هر بار که ناامید و خسته کنارش مینشستم، سبکتر از جایم بلند میشدم. انگار بلد بود آدم را از گودالِ خستگی و ناامیدی بیرون بکشد و آرامآرام به باغِ آرامش و امید برساند.
روزی فهمید که مینویسم. با کنجکاوی وارد کانالم شد. یکییکی نوشتههایم را خواند. گاهی لبخند میزد، گاهی فقط سکوت میکرد. بعد سرش را بلند کرد و گفت:
«لقبهای امروزی زیاد شده پرزرقوبرق و زودگذر استن اما مه اسمهای اصیل ره بیشتر دوست دارم... اسمهایی که بوی قلم و فرهنگ میتن.»
چند لحظه نگاهم کرد و با همان لبخند همیشگیاش گفت:
«مثل تو، میرزا قلم!»
نمیدانم چرا، اما آن لقب مستقیم به دلم نشست؛ انگار سالها منتظر بود کسی آن را صدا بزند.
از همان روز، «میرزا قلم» از اتاق کوچک استادم بیرون آمد و در دهلیزهای قلبم پیچید. بعد استاد مدیر هم صدایم میزد، کمکم عادت کردم.
خیلی وقت گذشته است؛ اما هنوز هم گاهی استاد با همان صدا و همان محبت میگوید: «میرزا قلمم!»
هنوز برایم مسکن است و هنوز درمان درد و هنوز رهنمای رندگی!
و هر بار که این لقب را میشنوم، پیش از آنکه نام خودم را به یاد بیاورم، لبخند استادم در ذهنم زنده میشود.
بعضی آدمها فقط چیزی به تو یاد نمیدهند؛ با یک واژه، سرنوشتت را امضا میکنند.
و من... هنوز هم با افتخار، دختر میرزا قلم هستم.
#انوش
گاهی با خودم فکر میکنم، ونسان ونگوگ چقدر تنهایی را تاب آورده بود که هنوز هم دلش به مهربانی ایمان داشت.
او میتوانست از جهان دل بکند، اما نکند. بهجای نفرین کردن دنیا، خانهای ساخت؛ خانهای زرد، به رنگ آفتاب. رؤیایش این بود که آن خانه، مأمن هنرمندان باشد؛ جایی که نقاشان زیر یک سقف جمع شوند، رنگ بزنند، بخندند، بیافرینند و شاید مرهمی بر زخمهای یکدیگر باشند. در دلش امید داشت که میان آن همه بوم و قلممو، دوستی پیدا شود؛ دوستی که آرامش نفسگیر و سنگین روزهایش را بشکند. چه رؤیای سادهای... و چه آرزوی بزرگی.
اما بعضی آدمها، هرچه بیشتر به سوی نور میروند، زندگی بیشتر سایههایش را بر سرشان میگستراند.
ونگوگ آفتاب را بر دیوارهای خانهاش نشاند. پنجرهها را رو به روشنایی گشود، اما شب، همیشه راه خودش را بلد بود. اندوه، نرمنرمک، از همان پنجرههایی که برای امید باز شده بودند، وارد خانهٔ طلاییاش میشد و کنار او مینشست؛ و تنهایی، تنها مهمانی بود که هیچگاه خانهٔ زرد را ترک نکرد.
هر بار به این فکر میکنم که پل گوگن پس از آن همه انتظار، وارد آن خانه شد، دلم میلرزد. ونسان آن لحظه چه احساسی داشت؟ آیا خیال میکرد رؤیایش بالاخره جان گرفته است؟ آیا گمان میکرد از فردا، دیگر صبحهایش با صدای یک دوست آغاز خواهد شد؟ اما چه اتفاقی افتاد که آن رؤیا، در مدت کوتاهی به اختلاف و جدایی انجامید؟ این پرسشی است که هنوز در راهروهای خانهٔ زرد سرگردان مانده است.
گاهی با خودم میگویم تنهایی با انسان چه میکرده بود؟ چقدر باید کسی را از درون بتراشد که حتی روشنترین رنگ جهان هم نتواند تاریکی روحش را روشن کند؟ ونسان با رنگ زرد، آفتاب را نقاشی میکرد؛ چون درون خودش، سالها بود که خورشید غروب کرده بود.
و «خانهٔ زرد» پرترهٔ قلب مردی است که تا آخرین نفس، به دوستی، به هنر و به نور ایمان داشت؛ حتی وقتی زندگی، هر روز دلیل تازهای برای ناامیدی پیش پایش میگذاشت.
#انوش
گاهی با خودم فکر میکنم، ونسان ونگوگ چقدر تنهایی را تاب آورده بود که هنوز هم دلش به مهربانی ایمان داشت.
او میتوانست از جهان دل بکند، اما نکند. بهجای نفرین کردن دنیا، خانهای ساخت؛ خانهای زرد، به رنگ آفتاب. رؤیایش این بود که آن خانه، مأمن هنرمندان باشد؛ جایی که نقاشان زیر یک سقف جمع شوند، رنگ بزنند، بخندند، بیافرینند و شاید مرهمی بر زخمهای یکدیگر باشند. در دلش امید داشت که میان آن همه بوم و قلممو، دوستی پیدا شود؛ دوستی که آرامش نفسگیر و سنگین روزهایش را بشکند. چه رؤیای سادهای... و چه آرزوی بزرگی.
اما بعضی آدمها، هرچه بیشتر به سوی نور میروند، زندگی بیشتر سایههایش را بر سرشان میگستراند.
ونگوگ آفتاب را بر دیوارهای خانهاش نشاند. پنجرهها را رو به روشنایی گشود، اما شب، همیشه راه خودش را بلد بود. اندوه، نرمنرمک، از همان پنجرههایی که برای امید باز شده بودند، وارد خانهٔ طلاییاش میشد و کنار او مینشست؛ و تنهایی، تنها مهمانی بود که هیچگاه خانهٔ زرد را ترک نکرد.
هر بار به این فکر میکنم که پل گوگن پس از آن همه انتظار، وارد آن خانه شد، دلم میلرزد. ونسان آن لحظه چه احساسی داشت؟ آیا خیال میکرد رؤیایش بالاخره جان گرفته است؟ آیا گمان میکرد از فردا، دیگر صبحهایش با صدای یک دوست آغاز خواهد شد؟ اما چه اتفاقی افتاد که آن رؤیا، در مدت کوتاهی به اختلاف و جدایی انجامید؟ این پرسشی است که هنوز در راهروهای خانهٔ زرد سرگردان مانده است.
گاهی با خودم میگویم تنهایی با انسان چه میکرده بود؟ چقدر باید کسی را از درون بتراشد که حتی روشنترین رنگ جهان هم نتواند تاریکی روحش را روشن کند؟ ونسان با رنگ زرد، آفتاب را نقاشی میکرد؛ چون درون خودش، سالها بود که خورشید غروب کرده بود.
و «خانهٔ زرد» پرترهٔ قلب مردی است که تا آخرین نفس، به دوستی، به هنر و به نور ایمان داشت؛ حتی وقتی زندگی، هر روز دلیل تازهای برای ناامیدی پیش پایش میگذاشت.
#انوش
حتی نمیشناسمش؛ چندبار برای آغاز دوره پیام گذاشته و معلومات خواسته، اما از بخت بد فرصت نشد همراهش همکلام شوم و درست بشناسمش!
فقط حس میکنم نویسندهای میشود که نوشتههایش غوغا میکند با این علاقه، شور و اشتیاقی که دارد.💜
