Eunoia | Sara Akbari
الذهاب إلى القناة على Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
620
المشتركون
-224 ساعات
-67 أيام
-2830 أيام
أرشيف المشاركات
اینجا زمان منظورم از وقت یعنی تایم است عزیزان!
آغاز برنامه را که نوشتند: دهم اسد روز شنبه بخیر!
بخاطر گرفتن معلومات در مورد زمان یا هر چیزی دیگر به شماره درجشده به روی پوستر پیام بمانید!
خبر خوش برای مزاریهای قلمدوستم!
دور حضوری برای اناث!💙
برای معلومات بیشتر: https://t.me/Sara_Anosh_Akbari
|نقش ادبیات در سلامت روان|
ادبیات و مطالعه نقش بسیار مهمی در بهبود سلامت روان انسان دارند؛ چون کتابها و نوشتهها تنها وسیلهای برای کسب دانش نیستند، راهی برای شناخت خویشتن و ارتباط عمیقتر با احساسات و تجربههای انسانیاند. زمانی که فرد با داستانها، شعرها و اندیشههای نویسندگان مختلف روبهرو میشود، درمییابد که بسیاری از احساسات مانند ترس، تنهایی، غم، امید و عشق، تجربههای مشترک انسانی هستند و تنها نیست.
مطالعه میتواند به کاهش استرس، افزایش آرامش ذهنی، تقویت همدلی و گسترش دیدگاه فرد کمک کند. ادبیات به انسان فرصت میدهد تا احساسات پیچیده خود را بهتر بشناسد و گاهی چیزهایی را که نمیتواند بیان کند، در قالب کلمات دیگران پیدا کند.
همچنین نوشتن و خواندن میتواند نوعی پردازش روانی باشد؛ یعنی فرد با بازگو کردن تجربهها و احساسات خود، ذهنش را منظم میکند و با مشکلات زندگی آگاهانهتر روبهرو میشود. به همین دلیل در روانشناسی از روشهایی مانند نوشتندرمانی برای کمک به کاهش فشارهای روانی و افزایش خودآگاهی استفاده میشود.
ادبیات پلی است میان ذهن و قلب انسان؛ کتاب خوب فقط اطلاعات نمیدهد، بلکه گاهی به انسان کمک میکند خودش را دوباره پیدا کند.
#انوش
#بازتاب_واژه
|یونویا؛ زیباییِ یک ذهن|
یونویا (Eunoia) واژهای یونانی به معنای «ذهن زیبا» و «اندیشهی نیک» است؛ اما فراتر از یک معنا، یک شیوهی نگاه به زندگی است.
یونویا یعنی داشتن ذهنی که در میان شلوغیها زیبایی را پیدا میکند، از لحظههای ساده معنا میسازد و جهان را عمیقتر از آنچه هست میبیند.
ذهن یونویا فقط پر از اطلاعات نیست؛ پر از احساس، خلاقیت و فهم است. ذهنی که پشت سکوتها داستان میبیند، از تجربهها الهام میگیرد و از کلمات، جهانی تازه میآفریند.
برای یک نویسنده، یونویا همان نقطهای است که فکر و احساس به هم میرسند و از آنها واژه متولد میشود.
یونویا یعنی زیبا اندیشیدن؛ دیدن چیزهایی که شاید دیگران از کنارشان ساده عبور میکنند.
#انوش
من به همهچیز فکر میکنم، اما هرچه بیشتر میاندیشم، بیشتر میفهمم که چقدر کم میدانم.
ذهنم همیشه در جستوجوی معناست؛ پشت هر واژه، احساسی پنهان را میجویم و پشت هر خیرهشدن، حرفی را که زبان از گفتنش بازمانده است.
من فقط نگاهها را نمیبینم؛ قصههای ناگفتهی پشت آنها را حس میکنم.
یک لبخند برایم همیشه نشانهی شادی نیست؛ گاهی پوششی است برای اندوهی که کسی پنهان کرده.
یک «خوبم» ساده، گاهی بلندترین روایتِ یک دل خسته است.
شاید بیش از اندازه فکر میکنم؛ شاید جهان را با ذرهبینی از جنس احساس میبینم.
جزئیاتی را میبینم که از نگاه بسیاری عبور میکنند؛ لرزش یک صدا، مکثی کوتاه، تغییری کوچک در یک نگاه؛ نشانههایی از جهانی که درون آدمها جریان دارد.
گاهی این همه دیدن خستهکننده است؛ چون کسی که لایههای بیشتری را میبیند، وزن بیشتری از احساسها را نیز حمل میکند. اما شاید همین ریزبینی، همان موهبتی باشد که مرا به سوی نوشتن میکشاند.
نویسنده کسی نیست که فقط کلمات را کنار هم بچیند؛ نویسنده کسی است که نادیدهها را میبیند، ناگفتهها را میشنود و احساسهای بینام را به زبان واژهها ترجمه میکند.
من شاید همهچیز را ندانم، اما همیشه تشنهی فهمیدن هستم؛ تشنهی کشف رازهایی که پشت لحظههای ساده پنهان شدهاند.
دانایی، داشتن پاسخ همهی پرسشها نیست، عمیقترین شکل دانستن، توانایی دیدن چیزهاییست که دیگران از کنارشان بیخبر میگذرند.
#انوش
در این یک ماه، من به این مرد عادت کرده بودم. نه، بیشتر از عادت؛ او تنها تکهی روشن این خانهی خاموش بود، تنها دلیل بودنم در این دنیای غریبه.
چادرم را آرام عقب زد و بر موهایم بوسهای نشاند.
همانطور که در آغوشش بودم، دلم خواست زمان برای لحظهای بایستد.
همینجا، در میان آغوشی که شبیه آرامش پس از طوفان بود.
بیاد دارم روزهای نخست این خرابکده را.
روزی که مادر سردار مرا با خدمههایشان به آشپزخانه فرستاد و لقب گدا را بالایم گذاشت.
روزی که منوره خواهر سردار اتاقش را بالایم جمع کرد و پدرش مدام بدقدم خطابم میکرد. تنها سردار همدمم بود و در اخیر برایشان گفت اگر یکبار دیگر کوچکترین بیاحترامی به من بکنند، خانه را ترک میکند. از ترس حرفهای سخت سردار فعلا خاموش هستند.
از خاطرات بیرون آمدم و گفتم:
گفتم: سردار!
لبخند بر لبش نشست، همان نگاه آشنا و گرمش را به صورتم دوخت و گفت:
_ جانِ خانمم؟
نفسی عمیق کشیدم، صدایم لرز داشت، اما دلم قرص بود برای گفتن.
_ یک ماهه که شوهرم هستی،
راستش هیچ شکایتی از تو ندارم، مهربان بودی، صبور و باگذشت. اما من هم انسان هستم و این چهاردیواری هرچقدر هم قشنگ باشد، زندان است. من یک ماه است که جز این خانه، دیواری ندیدم. فامیلم، مادرم. دلم برایشان تنگ شده. فقط یکبار، بگذار بروم ببینمشان... لطفاً!
سردار بیهیچ کلامی، آرام بازوانش را از دورم باز کرد، در سکوت به طرف لباسهایش رفت.
دکمههای پراهنش را یکییکی باز میکرد که گفت:
_ ببخش که کم گذاشتم، خانمم.
تا من حمام میکنم، آماده شو، میرویم شهر.
نفهمیدم قلبم چهطور کوبید، نفسم گرفت از ذوق.
با شوق کودکانهای گفتم: بهخدا؟ بگو واقعاً میرویم شهر؟
خندید، همان خندهی مردانهای که از ته دل میآید:
_ بخدا، میرویم شهر... هله سیاهمویم، برو زود آماده شو!
"سیاهمو"
لقبی که فقط از دهان او شیرین بود. از همان روز اول، به خاطر موهای پرپشت و مشکیام، دیگر هیچوقت زلال صدایم نکرد.
و من؟
دلم گرم میشد با همین واژهی ساده، که فقط مخصوص من بود.
با آرایش هیچ میانهای نداشتم؛ نه بلدم، نه دلبستهاش.
برای همین صبر کردم تا سردار از حمام بیرون شود.
نیم ساعتی گذشت و با حولهای بر شانه بیرون آمد.
نگاهی به من انداخت و گفت:
_:عه! هنوز آماده نشدی؟
با خجالت نگاهی به لوازم آرایش انداختم، لبم را گزیدم و گفتم:
_ چی... سردار، من هنوز هم نمیدانم چطور از اینها استفاده کنم.
#سارا اکبری
یک هفته از ازدواج من با سردار گذشته بود.
هفت روز از آغاز زندگی تازهای که همهچیزش برایم ناآشنا و متفاوت است.
از خوراک و پوشاک گرفته تا فضای خانه و حتی واژههایی که بر زبان جاریست.
من دیگر زلالِ کوچکِ مادر نبودم. زنی بودم با عنوانی بزرگ، عروس خان.
چه کسی باور میکرد دختری چون من، روزی پایش به چنین خانهای باز شود؟
بیشک، دختران قریه پشت سرم زمزمهها کردهاند، اما اینکه سردار دوستم دارد، برایم کافیست.
گرچه خودم را در این وصلت، میانِ خواستهی دل و مصلحت خانواده، فدا کردهام، اما پایانش دستکم تا اینجا آرام بوده.
سردار با من مهربان است؛ مردی فهمیده و باگذشت.
او پسر محبوب خانواده است و شاید تنها دلیل پذیرش من همین باشد.
اما پدرشوهر و مادرشوهرم هرگز با من آشتی نکردهاند.
مادرشوهرم در این هفت روز، حتی یکبار از اتاقش پایین نیامده که رو در رویم بنشیند.
پدرشوهرم هرگاه آمده، یا سکوت کرده یا با تلخی فضا را برهم زده، انگار نهفقط من، که هر آنچه از من است، برایشان ناپذیرفتنیست.
خواهران سردار را نگویم هر کدام زهر ریختن را از مادر آموختند. در میان تنها همدمم در نبود سردار مستوره است. وقتی سردار نباشد میاید و همراهم حرف میزند تا حالم خوب شود.
در این خانهی باعظمت، در میانِ رواقهای بزرگ و فرشهای گرانقیمت و همه چیزش آرامش نداشتم.
فضای خانه در این یک هفته مثل غبار نشسته بر دل بود، سنگین، خاموش، خفهکننده.
تمام روز را در اتاق خود زندانی میکردم؛ نه صدایی، نه نگاهی، نه آغوشی که دلم را گرم کند. فقط خودم، دیوارها و بغضهایی که گاهی آرام، گاهی بیصدا میشکستند زن ظالم پای مستوره را نیز از اتاقم قطع کردهبود.
هر غروبی که میآمد، امیدم به آمدن سردار بود. وقتی میآمد یا با هم پایین میرفتیم، یا همانجا، در سکوت اتاق، غذایی را شریک میشدیم که تنها مزهاش حضور بود.
من، دختری بودم که حتی یک شب از مادرم دور نبودم.
مادری که نفسش عطرِ آرامش بود، صدایش مثل لالاییِ همیشهگی.
و حالا یک هفته میشد که روی ماهش را ندیده بودم، دستان گرمش را حس نکرده، عطر نابش را به ریهام نفرستاده بودم.
دلم بیقرار بود، روحم خسته.
خورشید میرفت، ماه میآمد؛ تکرار بیحاصل روزهایی که دیگر در آنها جانی برایم نمانده بود.
زندگی برایم شبیه خوابی بیرؤیا شده بود و بیداریام تنها گریه و انتظار بود.
یک ماه با همین درد گذشت.
طاقتم ته کشید.
آن شب، تصمیم گرفتم با سردار حرف بزنم، شاید بتوانم حتی برای یک روز، یک ساعت، مادرم را ببینم.
حمام کردم و لباسی پوشیدم که میدانستم دوستش دارد. پراهن کمرچین سرخ، با تنبان سفید ساده.
موهایم را بافتم، چادر سفیدم را مرتب سر کردم و چون با آرایش آشنا نبودم، فقط سرمهای کشیدم و عطری را که سردار از شهر برایم آورده بود، به گلو و یخنم پاشیدم. روی تخت نشستم و منتظر ماندم. مثل همیشه، دروازه را قفل کرده بودم. نمیدانم چرا، اما سردار از من خواسته بود چنین کنم.
بارها پرسیدم چرا؟
و همیشه فقط همین پاسخ را شنیدم:
«من چیزی را میدانم که تو نمیدانی.»
و من، سکوت کردم. مثل همیشه.
صدای چرخیدن کلید در قفل، قلبم را به لرزه انداخت. فهمیدم سردار است. نفس در سینهام حبس شد. دستانم میلرزیدند، بیهیچ دلیلی. یا شاید هزار دلیل پنهان. نمیدانم چرا، اما حتی بعد از گذشت یک ماه، هنوز هم از دیدنش اضطراب میگیرم. نوعی استرس عجیب که بیشتر شبیه اولین دیدار است تا زندگی مشترک.
و طبق معمول، این لرزشها و تپشها، بهانهای میشود برای شوخی و مسخرهکردنهای مهربانانهاش.
در باز شد. لبخند گرم و بازیگوشش صورتش را پر کرد.
چشمانش برق زدند، از تعجب یا از ذوق، نمیدانم.
همانطور که با نیشخندی دلفریب نگاهم میکرد گفت:
_ بهبه! مدیون چی باشم این امشب؟
با شرم گفتم: سلام!
مهربان خندید و ادامه داد:
_ علیکم سیاهمویم. چه زیبا شدی امشب!
_ تشکر.
نزدیک آمد، با همان قدمهای مردانه و آرام، دستانم را گرفت و بوسید. گرمای لبهایش، مثل آتش لطیفی، لرزش را از تنم برد.
همانطوری که دستانم را گرفته بود گفت:
_ حالا بگو ببینم، چی شده که زن زیبا خود را اینطور قشنگ آراسته؟
با ابرویی بالا رفته، لبخند شیطنتآمیزی زدم:
_ مگر نمیشود زنی برای شوهرش دلبری کند؟
قهقهای زد، از همان خندههایی که دل را آرام میکند، نه تمسخر، نه تعجب، فقط محبت.
_ البته که میتوانی، خانمِ مقبولم!
آرام دستانش را دور کمرم حلقه کرد و من سرم را روی سینهی گرم و امنش گذاشتم. صدای ضربان قلبش، مثل لالایی شیرینی در گوشم طنین انداخت.
---
🌟 *اعلان مهم | Important Announcement* 🌟
*:*
آیا میخواهید:
📖 قرآن را با تجوید و صدای زیبا بخوانید؟
*English:*
Do you want to:
📖 Recite the Holy Quran with Tajweed and a beautiful voice?
:*
خبر خوب 😊
🔹 *آنلاین از طریق واتساپ*
🔹 *درس آسان و قدم به قدم*
🔹 *برای همه سنین - مخصوص خواهران*
🔹 *وقت دلخواه شما*
🔹 *فیس مناسب*
*English:*
Good news 😊
🔹 *Online via WhatsApp*
🔹 *Easy and step-by-step lessons*
🔹 *For all ages - Sisters only*
🔹 *Your preferred time*
🔹 *Affordable fee*
*:*
هدف ما: رضای الله + آینده بهتر ان شاءالله 💪
*English:*
Our goal: Seeking the pleasure of Allah + a better future InshaAllah 💪
⏰ *تعداد شاگرد محدود است | Limited seats available*
پس عجله کنید! | Hurry up!
*برای ثبت نام مسج کنید | Register now:*
📩 واتساپ / WhatsApp: *+66 92 651 8826*
لطفا شیر کنید تا به دیگران هم برسد ❤️
Please share so others can benefit too ❤️
#آموزش_آنلاین #قرآن_کریم #زبان_انگلیسی
#OnlineQuran #QuranClasses #EnglishClasses #AfghanStudents
---
هیچکس در گیرودارای زندگی پیدا نشد که بگوید: «غصه نخور، من حلش میکنم.»
کسی نبود که در سختترین لحظهها دستم را بگیرد و بخشی از بار سنگین روزهایم را بردارد.
اما شاید زندگی میخواست به من چیزی یاد بدهد؛ اینکه گاهی باید خودت قهرمان قصه خودت باشی.
باید خودت اشکهایت را پاک کنی، خودت بلند شوی، خودت راهی برای ادامه دادن پیدا کنی.
من بارها خسته شدم، بارها دلم خواست کسی بیاید و بگوید: «دیگر کافی است، بگذار من کنارت باشم.»
اما وقتی کسی نیامد، یاد گرفتم خودم همان کسی باشم که منتظرش بودم.
امروز به خودم افتخار میکنم؛ نه به خاطر اینکه هیچوقت زمین نخوردم، بلکه به خاطر تمام دفعاتی که با وجود خستگی دوباره ایستادم.
گاهی بزرگترین تکیهگاه آدم، همان قلبی است که با تمام زخمهایش هنوز میتپد و هنوز باور دارد که روزهای بهتر خواهند آمد.
#انوش
وقتی گیسو اینطور با رایان بازی میکند؛ یاد خودم میفتم که از خواهروبرادر کوچکم مراقبت میکردم.
خواهر بزرگ بودن عجیب حس مادر بودن دارد. و من عمیقا دوستش دارم.
"وقتی با نویسندهای مواجه شدید که واقعاً حرفی برای گفتن به شما دارد
هر چه را هر جا نوشته بیابید و بخوانید.
این شیوه در مقایسه با پراکندهخوانی از اینجا و آنجا، عمیقتر و اثرگذارتر است.
پس از خواندن تمام نوشتههای آن نویسنده،
به سراغ نوشتههای کسانی بروید که روی آن نویسنده تأثیرگذار بودهاند؛
یا آنها که نوشتهها و گفتارشان به کارهای او ربط دارد.
با این شیوه، آجر به آجر دنیای شما به شکل حیرتانگیزی روی هم بنا میشود."
✍جوزف کمبل
#اثبات_لیاقت
همه همکاران نشسته بودیم. در جریان جلسه، رئیس از هر کس خواست بخشی را که مسئولیتش را بر عهده داشت، اجرا کند. نوبت که به من رسید، لبخندی زد و گفت: «استاد، به ثبوت است.»
چند شب بعد، همه دور هم جمع بودیم. کاکایم پرسشی مطرح کرد. هنوز پاسخی نداده بودم که گفت: «انوش به ثبوت است.»
روزی هم در جمع دوستان دوران مکتب، یکی از من گفت و دیگری تنها یک جمله نوشت: «او خو به ثبوت است.» و بعد، استیکر کف زدن را فرستاد.
این عبارت را بارها شنیدهام؛ «به ثبوت است.» جملهای کوتاه، اما سنگین؛ زیرا پشت آن، اعتماد خوابیده است.
همیشه قرار نیست خودت را برای همه ثابت کنی. کسی که نخواهد ببیند، با هزار دلیل هم باور نمیکند. اما گاهی زندگی از تو میخواهد آنچه را در وجودت نهفته است، در میدان عمل نشان بدهی؛ چون لیاقت، استعداد و خلاقیت، تا دیده نشوند، برای دیگران تنها یک ادعا هستند.
داکتری که سالها درس خوانده، تا بیماری را درمان نکند، مهارتش به چشم نمیآید. ما هم اگر فقط از تواناییهایمان بگوییم، چیزی تغییر نمیکند؛ این عمل است که به حرفها اعتبار میبخشد.
پس وقتت را صرف اثبات کردن خودت نکن؛ وقتت را صرف ساختن خودت کن. آنقدر خوب یاد بگیر، آنقدر درست عمل کن و آنقدر باکیفیت اثر بگذار که نتیجه، به جای تو سخن بگوید.
درخت هیچوقت نمیگوید میوه دارم؛ فصل که برسد، شاخههایش شهادت میدهند.
آدم هم اگر ریشه داشته باشد، روزی میرسد که وقتی نامش را میشنوند، تنها یک جمله کافی باشد:
«او به ثبوت است.»
#انوش
Repost from مهراس | Mehras
https://www.youtube.com/watch?v=GHe8KOPMfP8
میگویند هرعمل عکسالعمل دارد!
متوجه شدم که این بانوی تکاور در پایان مصاحبهاش، در یکی از رسانههای ملی یکی از نوشتههای من را خوانده…
لینک برنامهاش را گذاشتم که هم از موضوع مهمش (نوشتاردرمانی) یاد بگیرید و هم ازش حمایت شود!
https://t.me/Sara_Anosh_Akbari
اما ناگهان صدایی زهرآلود، شادی را از هوا ربود. مادرش بود، همان زنی که نگاهش سردتر از شب زمستانی بود. با تکهپرانیای که سنگینیاش چون خنجر بر شانهام افتاد، گفت:
_ عجله کن سردار! اگر بمانی، فیلم عاشقانه میسازی. تا حالا سی رقم کریم را روی صورتش مالیدهاند.
سکوت کردم، اما درونم لرزید. هر واژهاش مانند تیری زهرآلود بود که به قلب غرورم اصابت میکرد و از هر سو مرا خراش میداد. دلم میخواست فریاد بزنم، اما غرورم اجازه نمیداد. این شب، شب من بود، اما سایهای از درد، آرام بر آن افتاده بود.
سردار بیتفاوت به زهر کلام مادرش، آرام ایستاده بود، گویی درونش چشمهای از صبر و خونسردی میجوشید، پادزهری ناپیدا که نیش کلمات را بیاثر میکرد. نگاهش، لبخندش، حتی سکوتش، گواه دل مهربانی بود که زیر کلاه دامادی میتپید.
آرام دستش را به سویم دراز کرد. دلم لرزید. نمیدانم تردید بود یا ترس یا همان شرمی که با دختر بودن در رگهایم آمیخته شده بود. سرم را کمی بلند کردم، نگاهم در نگاهش گره خورد، و او لبخند زد از آن لبخندهایی که انگار پرده از اطمینان برمیدارد. چشمانش را بست؛ بیکلام گفت: «نترس، من اینجا هستم.»
نخستینبار بود که دستم را در دست مردی میگذاشتم. دستانم لرزید، اما نگذاشت فرو بریزد. دستانم در گرمای دستش گم شد، اما در همان گم شدن، انگار خودم را یافتم. گرمایی که از میان انگشتانش عبور کرد، راهی تا اعماق جانم یافت.
از حویلی بیرون آمدیم. هنوز رد اشکهای مادرم را بر صورتش حس میکردم که پشت سرم ایستاده بود و زیر لب دعا میخواند. سردار کمکم کرد تا در دولی بنشینم. دولی با گلهای تازه و پارچههای رنگارنگ آذین شده بود، همانگونه که دختران رویاهایشان را میپوشانند.
سردار کلاه دامادیاش را مرتب کرد و بر اسب سفیدش نشست. اسبی که با صدای زنگولههای بسته به گردنش، آهنگ سفر را مینواخت. گلهای یاس و نسترن از گردنش آویزان بود و هر قدمش گویی در مسیر افسانهای میکوبید.
راه افتادیم. طنین دایره و دول در هوا میپیچید، دستها به هم میخورد، هورا میکشیدند، و دختران ده، با شالهای رنگین، در مسیر ما میرقصیدند. شادی تا سقف آسمان بالا رفته بود. حتی باد هم لباسها را به رقص آورده بود.
به باغ سرور خان رسیدیم؛ باغی که افسانهاش تا دههای دیگر هم شنیده میشد. درختانش تنومند و پرثمر، گلهایش بیپایان و جویبارش زمزمهگر. درختان انار با سرخی وسوسهبرانگیزشان، نارنجها، بادامها، شاخههای خمیدهی سیبهای رسیده، همه به تماشای عروس و داماد آمده بودند.
آفتاب نرم غروب، رنگ طلاییاش را روی چهرهام پاشیده بود. پردههای سفید با وزش نسیم، در هوا میرقصیدند. باغ، میان شور و مهر و شکوفه، به تپش افتاده بود؛ گویی دل طبیعت هم با من میتپید.
در آن لحظه، میان گلها و نغمهها و نگاهها، تنها چیزی که در گوشم میپیچید، صدای آن لبخند بستهی سردار بود که در دلش زمزمه میکرد: «تو تنها نیستی. اینجا شروع توست، نه پایانت.»
رقص و پایکوبی با شور و هیجان دول و دایره تا نیمههای شب ادامه داشت. صدای خندهها و شادیها در هوا پیچیده بود، اما در دل من، طوفانی از احساسات متلاطم بود. در پایان شب، پدرم با نگاهی سنگین و دستانی لرزان و اما بیهیچ حسی، فیتهای سرخ را بر کمرم بست. گرهی که نه تنها نشانهای از رسم و آیین بود، بلکه گویی مهر تأییدی بر جدایی از خانه و خانوادهام بود. شاید این گره، معاملهای خاموش در برابر بیستوپنج جریب زمین بود، معاملهای که در آن، من بهایش بودم.
با خواهران و برادرانم خداحافظی کردم. آغوشهایشان گرم بود، اما در دلشان غمی پنهان موج میزد. وقتی نوبت مادرم رسید، بغضم ترکید. آه مادرم؛ او را محکم در آغوش گرفتم، گویی میخواستم تمام خاطرات کودکیام را در آغوشش حفظ کنم. کاش میشد او را نیز با خود ببرم، اما میدانستم که این ممکن نیست. میدانستم که از این پس، مهر و مأمنم، دیگر او نخواهد بود.
از خانهای دل کندم که در آن چشم به جهان گشوده بودم، خانهای که با تمام سختیها و تلخیهایش، باز هم مأوای من بود. دیوارهای ترکخوردهاش، بوی نان تازهی مادرم، صدای خندههای شبانهی خانوادهام. همه را پشت سر گذاشتم. شاید خاطرات شیرینی نداشت، اما بودن در کنار خانواده، هزار بار بهتر از تنهایی خانهای بود که قرار بود از این پس در آن زندگی کنم، خانهای که بیشتر به زندانی بیپنجره میمانست.
خانهی خان، بزرگترین و نامدارترین مرد قریه بود؛ مردی که آوازهاش از دامنههای همین کوه تا دههای دور دست میرسید. عروسیاش، همانگونه که رسم و رواج بود، با شکوهی تمام برگزار شد. عروس و داماد بیدرنگ به اتاق حجله فرستاده میشدند و مردم، هنوز تا روزها با رقص و پایکوبی، شور این وصلت را زنده نگه میداشتند.
_ «واه! چه بودی تو؟ خانم برادرم شدی و ناحق دل از لالایم نبردی ظالم!»
سرم پایین افتاد، لبخندم میان حجب و شادی گم شد.
مستوره کومهام را کشید، چشم در چشمم انداخت و گفت:
_ «عروس قشنگ، آمادهای که نکاحت بسته شود؟»
بیصدا، فقط با یک اشاره سر، پاسخ دادم.
لحظاتی بعد، صدای عبور آرام مردی آمد. مولوی وارد اتاق شد.
سکوت عمیقی فضا را پر کرد.
او با صدای آرام و مطمئنش پرسید:
«زلال، دختر زلیخا و هارون، آیا راضی هستی که عقدت بسته شود؟»
نفسی آرام کشیدم، نگاهی به چشمان مادرم انداختم که اشک در آن حلقه زده بود و با صدایی آهسته اما راسخ گفتم:
_ بلی، راضیام.
سپس نوبت پدرم رسید. جز او وکیلی نداشتم و چه کسی بهتر از او، که همیشه در سایهای از سکوت، ستون زندگیام بوده؟
با رضایت پدر، عقد بسته شد.
اتاق کمکم خالی شد. اما من دیگر آن دختر چند لحظه پیش نبودم؛ زلال، دختری که هنوز از فردا میترسید، حالا زنی شده بود با نام شوهر بر زبان، و پیوندی که بیاجازه دل، به نامش رقم خورده بود.
مادرم، همراه خواهرانم، دستانم را گرفت.
حویلی در پیش بود، با صدای دول، خنده و مردمانی که منتظر عروس بودند.
اما در دل من، صدایی دیگر بود.
صدایی آرام و مبهم، که میپرسید:
«آیا خوشبختی را میتوان در لباسی سفید یافت؟ یا باید در دلش، خودت بجویی!؟»
بر پایه رسمِ کهن سرزمین ما، داماد سوار بر اسپی سپید، با غروری آرام و گیسوان بادی، همراه نوای کوبندهی دایرهها و شور انگیز دولنوازان، بهسوی خانه عروس رهسپار میشد. صدای پای اسپ، صدای قدمهای تقدیر بود که کوچهها را از خواب عصرگاهی میپیراند. و عروس، چون نغمهای نگفته، آرام و محجوب، در دل دولی آذینبسته، راهی خانهای تازه میشد، خانهای که قرار بود مأوای مهرش گردد.
اما خانهی ما، حویلیای کوچک و رنجدیده، فرسوده از سالها و بیتاب ازدحام شادی. تصمیم بر آن شد که محفل در باغ باشکوه سرور خان برگزار شود. باغی از رؤیا، که درختانش سایهسار خاطره بودند و نسیمش از قصههای جوانی میوزید.
همین که صدای هُورای دختران برخاست، فضا پر شد از شور و شراره. هوراهایی که برآمده از حلقههایی رنگارنگ بود و نوید آمدن سردار را میداد، سرداری که همیشه مثل سایهای مزاحم در مسیرم بود. کسی که حرفهایش، نگاهش و حتی سکوتش، همیشه باری بود بر شانههای دخترانهام. کسی که هرگز انتظارش را نکشیده بودم.
مادرم با دستانی گرم، اما دلواپس، شالم را روی صورتم کشید. گویی میخواست تنهاییام را از نگاههای هزار نفره پنهان کند. در همان لحظه، سردار از در حویلی وارد شد، قامتی بلند، نگاهی جسور و لبخندی مطمئن که گویی جشن را نه برای وصلت، که برای پیروزی خودش به پا کرده بود.
چهار طرف حویلی، پر بود از صدا: جیغهای شوق، دست زدنهای شورآور و ترانههایی که زنان ده زمزمه میکردند. اما در دل من، هیچ صدایی نبود جز تپش بیقرار قلبم؛ قلبی که نمیدانست خوشحال باشد یا دلواپس. آنچه برای دیگران جشن بود، برای من آغاز فصلی نامعلوم بود؛ فصلی که نویسندهاش من نبودم، اما بازیگر نخستش بودم.
زیتون و زیبا، خواهرانم، همانگونه که رسم بود، با لبخندهایی آمیخته از هیجان و اشتیاق، روبهروی سردار ایستادند. چشمانشان برق میزد و صدایشان میلرزید از شوقی که در دلشان موج میزد. رونمایی خواستند، لحظهای که در خاطرهی هر عروس چون نگینی میدرخشد.
سردار، با وقاری شیرین، لبخند زد. صدای خندهاش، شبیه به پرتو آفتابی بر دل سایهدارم نشست. آنقدر گرم و مهربان بود که ناخودآگاه گوشهایم تیز شد. گفت:
_ عروسم بیش از اینها میارزد. کنار بروید، بگذارید روی ماهش را ببینم.
دخترها آرام کنار رفتند و سردار قدمبهقدم به من نزدیک شد. من، پشت شال سپیدم، چون گلی لرزان در نسیمی ناشناخته، دست مادرم را سختتر فشردم. اما مادرم، با نگاهی که در آن مهر و تقدیر به هم آمیخته بود، دستانم را آرام رها کرد. گویی میگفت: «اکنون وقت رفتن است، دخترکم. وقت دل سپردن به سرنوشتی که نامش را عشق خواهند گذاشت، اگر بخواهد بیاید.»
سردار نزدیکتر آمد. دستانش با لطافتی بیکلام شالم را کنار زد. من چشم به زمین دوختم، از ترس نه، بلکه از شرمی شیرین، از حسی غریب که تا عمق استخوانهایم نفوذ میکرد. اما حس میکردم، بینیاز از دیدن، که نگاهش به چهرهام خشک شده. نفسش انگار در سینهاش حبس شده بود. آنگاه صدایش آرام و شگفتزده پیچید:
_ نظر بد از تو دور باشد، ای پریپیکرم. چه زیبا شدی، شبیه ماه تمام.
نمیتوانم بگویم از سردار بدم میآمد، نه. اما هنوز دلم برایش نمیتپید. میان ما دیواری شفاف از ناآشنایی بود، که امیدوار بودم روزی ترک بردارد و قلبم بیاختیار به سویش کشیده شود.
