«ادبیاتِ عُصیان»
الذهاب إلى القناة على Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
331
المشتركون
+824 ساعات
-47 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
گلستان سعدی، سبک و سیاق زندگی کردن رو به ما یاد میده. حتی اگر علاقهای به ادبیات نداشته باشی هم، لذت میبری از خواندنش. این یه نشونه بود برای تو که پاشی بری تک تک گُلها رو بو کنی و ببینی از کدوم گُلِ سعدی خوشت میاد.
نی دولت دنیا به ستم میارزد
نی لذّت مستیاش الم میارزد
نه هفت هزار ساله شادی جهان
این محنت هفت روزه غم میارزد
ماهم که رخش روشنی خور بگرفت
گرد خط او چشمهٔ کوثر بگرفت
دلها همه در چاه زنخدان انداخت
وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت
بر گیر شراب طربانگیز و بیا
پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
مشنو سخن خصم که بنشین و مرو
بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خوابارچهخوشآمدهمهرادرعهدت
حقّا که به چشم دَر نیامد ما را
من با کمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
پیداست از آن میان چو بربست کمر
تا من ز کمر چه طرْف خواهمبربست
اوّل به وفا میِ وصالم درداد
چونمست شدمجام جفارا سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتش، دل
خاک ره او شدم به بادم برداد
با می به کنار جوی میباید بود
وز غصّه کنارهجوی میباید بود
این مدّت عمرما چو گلدهروزاست
خندان لب و تازهروی میباید بود
با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی
کنجی و فراغتی و یک شیشهٔ می
چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی
منّت نبریم یک جو از حاتم طی..
ماهی که نظیر خود ندارد به جمال
چونجامه ز تن برکشد آنمشکینخال
در سینه دلش ز نازکی بتوان دید
مانندهٔ سنگ خاره در آب زلال
ای سایهٔ سنبلت سمن پرورده
یاقوت لبت درّ عدَن پرورده
همچون لب خود مدام جان میپرور
زان راح که روحیست به تن پرورده
ماها همه شیرینی و لطف و نمکی
نه ماه زمین که آفتاب فلکی
تو آدمیی و دیگران آدمیند؟
نینی تو که خط سبز داری ملکی
گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری
باشد که بلای عشق گردد سپری
چندانکه نگه میکنم ای رشک پری
بار دومین از اولین خوبتری
هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟
یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟
مسکین دل آنکه از برش برخیزی
خرم تن آنکه از درش بازآیی
ای دست تو آتش زده در خرمن من
تو دست نمیگذاری از دامن من
این دست نگارین که به سوزن زدهای
هرچند حلال نیست در گردن من
خیزم قد و بالای چو حورش بینم
وآن طلعت آفتاب نورش بینم
گر ره ندهندم که به نزدیک شوم
آخر نزنندم که ز دورش بینم
خورشید رخا من به کمند تو درم
بارت بکشم به جان و جورت ببرم
گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم
خود را بفروشم و مرادت بخرم
گر دست دهد دولت ایام وصال
ور سر برود در سر سودای محال
یک بوسه برین نیمه خالی دهمش
از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال
