«ادبیاتِ عُصیان»
الذهاب إلى القناة على Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
331
المشتركون
+324 ساعات
+57 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
میانه کار بباش، ای پسر، کمال مَجوی
که مَه تمام نشد جز ز بهرِ نَقصانها
(میانه رو باش و بدنبال کامل شدن نباش، چرا که مانند ماه در راه کامل شدن، ناقص میشوی:)
ناصرخسرو، دیوان قصاید"
مجنون در دیوان ناصرخسرو
بیعقل معنی شده، درصورتی که در سایر دیوانهایی که من دیدم دیوانه خطاب شده، خیلی متفاوته.
هرچند مسکنم به زمین است،
روز و شب
برچرخ هفتم است مجالِ سفر مرا
ناصرخسرو،دیوان قصاید"
هرچقدر بیشتر میره جلو، بیشتر میفهمم، دنیای ادبیاتیهارو فقط یک اهلِ ادب میفهمه، شاید برای یک انسانِ ادبیاتی سخت نباشه ارتباط با دیگران، اما قطعا برای دیگران سخته ارتباط با دنیایی سراسر عشق و شعر!
این دگرگون شدن حال بخاطر خواندن یک بیت شعر، کتاب و یا دیوان رو هرکسی تجربه نمیکنه.
طعنهاشروزیبهخونتزهر
خواهدریختباز
گرچهلبخندشنمایدبرلبت
شیرینکنار
سنگِراهاستآنکهدرپنهانبه
تزویرآشناست
گرچهبنمایدبهظاهرراهرا
هموارویار
عصیان،۱۷شهریور۰۴ حوالیِ۵صبح،کنجهمیشگی"
Repost from «ادبیاتِ عُصیان»
اگر این است آن بزرگی ای که در کودکی آرزویش میکردیم و در هر تولد ، با چشمانی باز و ذهنی بسته خواهان آن بودیم ، نمیخواهمش!
این دگر چه مصیبتی بود که بر سرمان آمد؟
چه جوانیِ تباه شده ای!
روز و شبمان یکی شد ازین بدبیاری های متوالی . چه شد که به یکباره از آن دنیای شیرین و رنگارنگ کودکی ، به این باتلاقِ مشکلات افتادیم...کاش میدانستم .
کاش میدانستم چرا آن زمان که برای یک شکلات حاضر بودم زمین را به آسمان بدوزم ، هر ثانیهاش را با رویای بزرگ شدن به سر بردم .چرا کمی بیشتر ندویدم؟چرا کمی بیشتر از مادرم درخواست نکردم بازی های در کوچه را؟ در انهمه عشق و شادی و محبت غرق شده بودم ، در آن همه سادگی و معصومیت ، به دنبال چه بودم؟
دیگر چه میخواستم ازین دار فانی؟
نکند دلم گریه های شبانه ، نشخوار فکری ، اشتباهاتِ پی در پی ، بی تجربگی ها ، شکست ها و دغدغه های مالی را میخواست؟
اگر حتی یک ساعت میتوانستم با ماشینِ جادوییِ زمان به کودکی خود برگردم ؛
دخترکم را مینشاندم روی پایم ، موهایش را شانه میکردم و برایش از اینروزها میگفتم .
شاید حتی به او تنها یک جمله میگفتم ؛
هیچوقت آرزوی بزرگ شدن نکن .
"عصیان"
17 آذر 1403 _
همه عالم به تو دل داده و من دیوانه
به تمنای توام تا به ابد، فرزانه
نظریکنکهدلمخونشدوجانپژمرده
بیتو در سینه نمانَد دل و یک جانانه
به رهت ساز شدم، تا بنوازد مهرت
ایکهازرویتوروشنشدههرکاشانه
چو صبا آمدی و روح شدی کالبدم
بیتوواماندهامایمونسجان،همخانه
چشممستتهمهافسونودلمرابرده
کِی رها سازدم از سلسله، ای دیوانه؟
به هوای تو دگر هیچ نخواهم جز تو
جان من باد فدای تو، همین افسانه
عصیان،۱۵ش۰۴ حوالیِ۲بامداد،تراس.
