«ادبیاتِ عُصیان»
الذهاب إلى القناة على Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
322
المشتركون
+324 ساعات
-147 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
قلندریان سر، ابرو، ریش و سبیل را می تراشیدند. و از این رسم، چهارصد سال میگذره! لباس قلندران، خشن و مخصوص بوده، و جوالقپوش بودند.
جوالق/جولقی:ژنده و پشمینهپوش.
قلندریه فرقهای خاص و متفاوت بودند. چندان اعتنایی به ظواهر نداشتند و جالبتر اینکه آنها موی سر خود را میتراشیدند. به همین خاطر هست که حافظ میگه:
«هزار نکتهٔ باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد، قلندری داند»
حالا که معنی تصوف و عرفان رو فهمیدیم؛ باید بدونیم که صوفیه فرقههای مختلفی داشته.
دوتا از این فرقهها بسیار برای من جذاب بودند؛ قَلندریه و مَلامتیه.
هفت مقام اصلی: توبه، وَرع، زهد، فقر، صبر، توکل و رضا.
ده حال: مراقبه، قرب، محبت، خوف، رجا، شوق، انس، اطمینان، مشاهده و یقین.
اگر بخواهیم خیلی ساده بگوییم، مقامات چیزهایی هستند که سالک برای رسیدن به آنها زحمت میکشد؛ اما حالات، هدیههایی هستند که در میانهٔ راه به سراغ او میآیند. یکی حاصل تلاش است و دیگری لطف.
مقامات و حالات در تصوف.
در نگاه صوفیان و عارفان، مسیر رسیدن به حقیقت شبیه بالا رفتن از یک نردبان بلند است. نردبانی که هر پلهاش انسان را یک قدم به مقصد نزدیکتر میکند. اما همهٔ این پلهها از یک جنس نیستند.
بعضی از آنها «مقام» هستند؛ یعنی جایگاهی که سالک باید با تلاش، مجاهده و کار کردن روی نفس خودش به دست بیاورد. هیچکس یکباره به یک مقام نمیرسد. هر پله شرط و آداب خودش را دارد؛ وقتی آن شرطها را بهجا آورد و در آن مرحله استوار شد، میتواند پایش را روی پلهٔ بعدی بگذارد. به همین خاطر میگویند مقامات اکتسابیاند؛ یعنی به دست آوردنی هستند.
اما در کنار مقامات، چیزی هم به نام «حال» وجود دارد. حال دیگر با تلاش مستقیم به دست نمیآید. حال، لطفی است که ناگهان بر دل عارف مینشیند؛ مثل برق کوتاهی که یک لحظه آسمان را روشن میکند و بعد میگذرد. ماندگار نیست، اما همان لحظهٔ کوتاه میتواند اثری عمیق در جان سالک بگذارد.
در نتیجه
تصوف روش و طریقهی زاهدانهای هست بر اساس مبانی شرع و تزکیه نفس و اعراض از دنیا برای وصول به حق و سیر به طرف کمال.
عرفان یک مکتب فکری و فلسفی متعالی و ژرف برای شناختن حق و شناخت حقایق از راه کشف و شهود و اشراق هست.
بیایید بحث امروز را از جایی شروع کنیم که خیلیها این دو واژه را یکی میدانند؛ تصوف و عرفان.
تصوف را معمولاً به واژهٔ «صوف» یعنی پشم نسبت میدهند. در گذشته، صوفیان برای نشان دادن زهد و بیاعتنایی به دنیا، لباسهای پشمی و خشن میپوشیدند و از همینجا به «صوفی» مشهور شدند. اما تصوف فقط یک لباس یا ظاهر خاص نبود؛ یک شیوهٔ زندگی بود، راهی برای تربیت نفس، دور شدن از دلبستگیهای دنیا و قدم برداشتن به سوی حق.
اما آنسوی این راه، عرفان قرار دارد. اگر تصوف را مسیر بدانیم، عرفان حاصل این سفر است؛ جایی که سالک دیگر فقط به ریاضت و سلوک مشغول نیست، بلکه میخواهد حقیقت را بشناسد، پردهها را کنار بزند و از راه کشف، شهود و اشراق به درکی عمیقتر از هستی برسد.
شاید بتوان گفت تفاوتشان در همین نکته نهفته است: صوفی در راه است و عارف به شناخت رسیده است. به همین دلیل گفتهاند هر عارفی صوفی است، چون این مسیر را پیموده؛ اما هر صوفی لزوماً عارف نیست، چرا که همهٔ رهروان به یک مقصد نمیرسند.
_برداشتی از کتاب مبانی عرفان و تصوف، نوشته دکتر سجادی.
کتاب «مبانی عرفان و تصوف» امشب به پایان رسید. فردا دربارهاش اطلاعات مفیدی خواهم گذاشت.
شبتون به نیکی بخیر.
Repost from بَذر
تنها به خاطر تو هم که شده، دلم میخواهد دنیای دیگری هم وجود داشته باشد. دنیایی که تو در آن ببینی و برقصی و بمانی؛ سبز بمانی؛ جاودان بمانی.
امروز در جهان دیگر ششماهه میشوی رها؛ ماهی کوچک عاشقانههای سهراب.
نهپنجروزهٔعمراستعشقِرویِتومارا
وَجَدتَ رائِحَةَ الوُدِّ إِن شَمَمتَ رُفاتي
عشق ما به تو در همین پنج روز عمر نیست، بلکه اگر استخوانهای پوسیدهام را بعد از مرگ ببویی، بوی عشق را از آنها استشمام میکنی و می یابی.
ســعدی
و خون همگان مباح گردانید و چندان که میکشتند، خون نمیرفت تا آبِ گرم بر خون میریختند. پس برفت و عددِ کشتگان که نام بردار بودند، چهل هزار کشته بود بیرون از مجهولان.
دو قرن سکوت|دکتر زرین کوب
Repost from "ص"
و او کیمیاییست که مس وجود سالک به برکت او زر خالص گردد.
لبَلباب مثنوی، ملاحسین کاشفی.
پرسیده بودید، مهلت ثبتنام برای کلاسهای «گلستان سعدی» تا ۳۰تیرماه هست عزیزانم.
@Isyanhearsyoubot🪷
بزرگواری نوشته بود از ناسامانیها به سطوح آمده! خالی از لطف نیست بگیم ماهم به اعماق رسیدیم.
شکل درست: ستوه آمدن به معنیِ به تنگ آمدن، عاجز شدن، ملول گردیدن.
