«ادبیاتِ عُصیان»
الذهاب إلى القناة على Telegram
کــیمیاکــریمزاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
350
المشتركون
-324 ساعات
+77 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
نامهپنجمعاشقبهمعشوق:)همانا، دیگری داری، نگارا که دور از خویش میداری تو ما را تو، خود گیرم، که همچون آفتابی چرا باید که روی از من بتابی؟ خیالم فاسد و حالم تباهست بدین گونه سرشک من گواهست مرا حالی چو زلفت پیچ در پیچ خیالی چون دهانت هیچ بر هیچ ترا همچون کمی پرسیم و زر دل مرا چون کوه دایم سنگ بر دل تنی دارم، که نفروشم به جانش دلی چون سنگ خارا در میانش مرا جورت بسی دل میخراشد مبادا دشمنی بد گفته باشد تو مهر دیگری در سینه داری که با من بیگناه این کینه داری از آنت نیست با من مهربانی که با یار دگر همداستانی روی با دشمن من باده نوشی مرا بینی و بد مستی فروش چو گویم: عاشقم، خود را به مستی نهی، یعنی: نمیدانم که هستی مرا بینی و خود گویی: ندیدم بسی خواری که از جورت کشیدم چو هستت دیگری، ما نیز باشیم بهل، کز دور چوبی میتراشیم چو در عشق تو نیکو خواه باشند روا باشد، اگر پنجاه باشند اگر صد کس بمیرد در بلا چیست؟ بدیشان میرسد، محنت ترا چیست؟ برانم من کزان عاشق نباشم که کشتن نیز را لایق نباشم نمیباید دل از ما بر گرفتن هوای دیگری بر سر گرفتن به کار آیم ترا، بوسی زیان کن اگر باور نداری، امتحان کن
ببوس، ار دست یابم بر جمالت
سیاهی را فرو شویم ز خالت
نبودت پیش ازین دلدار دیگر
چو دیدی بهتر از من یار دیگر
اوحدیمراغهای،منطقالعشاق
نامهچهارممعشوقبهعاشق:)زهی، سودای من گم کرده نامت بسوزانم بدین سودای خامت نگویی: کین چه سودای محالست؟ نمیدانم: دگر بار این چه حالست؟ نه بر اندازهٔ خود کام جستی برون از پایهٔ خود نام جستی متاز اندر پی چون من شکاری که این کارت نمیآید به کاری پی آن آهوی وحشی چه رانی؟ که گر چشمی بجنباند نمانی مشو در تاب، اگر زلفم ترا کشت درفشست این، چرا بر وی زنی مشت؟ ز لعل من حکایت کردن از چیست؟ بهر جا این شکایت بردن از چیست؟ تو پیش از جرعهٔ من مست بودی مرا نادیده خود زان دست بودی بخوردی انگبین در تب نهانی ز شکر چون جنایت میستانی؟ مرا گویی: دل از لعل تو خون شد چو لعلم را بدیدی حال چون شد؟ دلت را خون بها از من چه خواهی؟ تو خود کردی خطا، از من چه خواهی و گر خون شد جگر نیزت به زاری تظلم پیش زلف من چه آری؟ سخن در جان همی گوید خدنگم جگر خوردن چه میداند پلنگم؟ منه دل بر دهان من، که هیچست ز زلفم در گذر، کان پیچ پیچست تو خود با زلف و چشمم بر نیایی که این هندوست و آن ترک ختایی نه آن سروم، که بر من دست یازی و گر خود صد هزار افسون بسازی ز لبهای من آنگه توشه گیری که چون خال از دهانم گوشه گیری همان بهتر که: از من سر بتابی که گر ترکم نگیری رنج یابی نخستین بازیی بود این که دیدی تو پنداری که اندوهی کشیدی؟ به یک دستانم از دست اوفتادی به یک جام این چنین مست اوفتادی به رنج خویشتن چندین چه کوشی بگویم نکتهای، گر می نیوشی
اوحدیمراغهای،منطقالعشاق
نامهیسومعاشقبهمعشوق:)مگر با ما سر یاری نداری؟ که ما را در مشقت میگذاری؟ چرا در رخ کشیدی پردهٔ ناز؟ مکن، کز پرده بیرون افتدت راز تو رخ در پرده پنهان کرده تا چند؟ من از بیرون چو نقش پرده تا چند؟ تو اندر پرده ای با غمگساران من از بیرون چو نقش پرده داران نه یکدم دل جدا میگردد از تو نه کام دل روا میگردد از تو چه میخواهی از آن آرام رفته؟ به عشق اندر جهانش نام رفته بهل، تا ساعتی همرازت آیم که روزی هم به کاری بازت آیم چه باشد گر دلی خون شد؟جگر چیست من از جان هم نمیترسم، دگر چیست؟ ز درد محنت و اندوه و خواری نمیترسم، بیاور تا: چه داری؟ به تیغ از کار عشقت بر نگردم و گر بر گردم از عشقت نه مردم نترسم، گر شوم در عاشقی فاش و گر باشد بلایی نیز، گو: باش! غمت، گر بردهد روزی به بادم چنان دانم که از مادر نزادم چوشدفاش،اینحکایتراچه پوشم؟ برآرم دست و با مهرت بکوشم تو خواهی جور کن، خواهی ملامت که من ترکت نگویم تا قیامت مرا محروم نگذاری، چو دانی که یاری ثابتم در مهربانی نگویم: زان دهن قندی بمن بخش ز زلف خود کمر بندی بمن بخش به گل چیدن نمیآیم به باغت بهل، کز دور میبینم چراغت نمیخواهی که پهلوی تو باشم؟ رها کن، تا سگ کوی تو باشم پریرویا، منم دیوانهٔ تو تو شمعی و منم پروانهٔ تو مرا کردی پریشان و تو جمعی دلت بر ما نمیسوزد چو شمعی منم بیخواب و آرام و تو ساکن همی نالم ز هجرانت ولیکن
اوحدیمراغهای،منطقالعشاق
نامهیدومعاشقبهمعشوق!تو ای مهجور سر گردان، کدامی؟ کسی نامت نمیداند، چه نامی؟ چه مرغی وز کجایی؟ چیست حالت؟ که در دام بلا پیچید بالت چه مینالی ز دل با دل؟ چه کردی ز ره چون گم شدی، منزل چه کردی؟ ز خیل کیستی؟ راهت نه اینست از آن سو رو، که خرگاهت نه اینست سر خود گیر، کین گردن بلندست تو کوتاهی و سرو من بلندست منه پای دل اندر بند خوبان چه میگردی به گرد قند خوبان؟ ترا زین سرو باری برنیاید وزین در هیچ کاری برنیاید گرفتم خود به من پیوندی آخر چه طرف از لعل من بربندی آخر؟ مکن با زلف پستم ترکتازی که این هندوست، میرنجد به بازی به اشک آلوده کردی آستین را بسی زحمت کشیدی راستین را ترا خود هفتهای شد عشق ساقی هنوز از هفتهای شش روز باقی طمع در لعل شیرین چون نبندی؟ که فرهادی و خیلی کوه کندی تو پنداری ز دست غصه رستی که نام عاشقی بر خویش بستی به پای خود چه مییی درین دام؟ مکن زاری، بکن دندان ازین کام مرا نا دیده عشقت بر کجا بود؟ وگر دیدی نمیدار ترا سود در آتش نعلها بسیار دارم به افسون تو مشکل سر درآرم مپیچ اندر سر زلفم، که گازست ازو بگذر، که کار او درازست تو شب بیدار و من تا روز نایم شب از اندوه من تا روز دایم
اوحدیمراغهای،منطقالعشاق
نامهیاولعاشقبهمعشوق!نسیم باد نوروزی، چه داری؟ گذر کن سوی آن دلبر به یاری نگار ماهرخ، ترک پریوش بت گل روی سیم اندام سرکش فروغ نور چشم شهریاران چراغ خلوت شب زندهداران نهال روضهٔ حسن و جوانی زلال فیض و آب زندگانی چو دریابی تو آن رشک پری را نمودار بتان آزری را فرو خوان قصهٔ دردم به گوشش نهان از طرهٔ عنبر فروشش بگو او را به لطف از گفتهٔ من که: ای وصل تو بخت خفتهٔ من کنون عمریست تا در بند آنم که روزی قصهٔ خود بر تو خوانم دل ریشم به مهرت مبتلا شد ترا دید و گرفتار بلا شد نمودی رخ، ربودی دل ز دستم کنون هستم بدانصورت که هستم به پای خود در افتادم به دامت تو آزاد از منی، ای من غلامت دل اندر روی رنگین تو بستم ندانم تا چه رنگ آید به دستم؟ تنم پرتاب و دل پرجوش تا کی؟ زبان پر حرف و لب خاموش تا کی؟ دلی رنجور و جانی خسته دارم وزین محنت زبان چون بسته دارم؟ توانم ساخت، چون جانم نباشد ولیکن تاب هجرانم نباشد چو درمانم، به کار آرم صبوری ولی صبرم نباشد وقت دوری غمت را تا توانستم نهفتم چو وقت گفتن آمد با تو گفتم کنون تا خود ترا فرمان چه باشد؟ نگویی تا: مرا درمان چه باشد؟ دوایی کن مرا، کین دردم از تست دل بریان و روی زردم از تست نگفتم تاکنون احوال با کس چو حال من بدانستی، ازین بس
اوحدیمراغهای،منطقالعشاق
مشو عاشق، که جانت را بسوزد
غم عشق استخوانت را بسوزد
تو آتش میزنی در خرمن خویش
ندانی این و آنت را بسوزد
مخور خوبان آتش خوی را غم
که روزی خان ومانت را بسوزد
ز دیده اشک خون چندین مباران
که ترسم دیدگانت را بسوزد
چه سود آنگاه پنهان کردن عشق
که پیدا و نهانت را بسوزد؟
ز لعلم چاشنی جستی به بوسه
نترسیدی دهانت را بسوزد؟
مبر نام من، ار نه با رخ خویش
بگویم تا: زبانت را بسوزد
اگر هجرم وجودت را بکاهد
وگر مهرم روانت را بسوزد
اوحدیمراغهای،منطقالعشاق
امشب از اوحدیمراغهای بخونیم؟
عارف و شاعر پارسیگوی ایرانیمون،که معاصر ایلخان مغول سلطان ابوسعید بودند؛ زادگاه و ارامگاهشون در مراغهست و به همین دلیل مراغهای نامیده میشوند :)
امشب از منطقالعشاق میخونیم .
ارغوان
شاخهیهمخونِجداماندهمن
آسمانِتو چهرنگاست امروز؟
سالروز سایهی عزیزترازجان، ۱۹مرداد۱۴۰۴ .
بمیرم برای دل اسفندیار،اونجایی که به برادرش پَشوتَن وصیت میکنه که به پدرشون شاه گشتاسب بگه :
توراتخت،سختی و کوشش مرا تورانام، تابوت و پوشش مراهمه چیزهای خوب اعم از نام و آبرو و تخت و پادشاهی برای تو، همه چیزهای بد اعم از تابوت و کفن و سختی و کوشش برای من :)
فردوسی،شاهنامه .
هوای عشق تو"
در آتش فراق تو صد جا بریدهام
وز شوق وصل، رشتهٔ صبرم تنیدهام
چون ماه نو به بام شبانت نشستهام
چون شمع در هوای تو،شبرا چشیدهام
با دست دل به دامن مهتاب زد دلم
با موج اشک بر لب دریا خزیدهام
ای گل،ز هجر رویتوپژمردهچونخزان
اما به بوی وصل تو باغ آفریدهام
"از جام عافیت میِ نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام"
یک عمر در هوای تو آهی کشیدهام
نام تو را به خلوت دلها شنیدهام
با عطر مو و خندهٔ شیرین لبانت
صد باغ گل به یاد تو رویا چیدهام
در کوچههای شهر به دنبال چشم تو
هر سو هزار خاطره از تو ندیدهام
ای آنکه از نگاه تو جانم شکوفه زد
جز در هوای عشق تو جایی ندیدهام!
"عصیان،۱۸مرداد۱۴۰۴ ۱۱:۴۹ظهر،کنجهمیشگی"
اِی رَستخیزِ ناگهان وی رحمتِ بیمُنتها
اِی آتشی اَفروخته، در بیشهٔ اَندیشهها
امروز خَندان آمدی، مِفتاحِ زندان آمدی
بر مُستمندان آمدی، چون بَخشش و فَضلِ خدا
خورشید را حاجِب تویی، اومید را واجِب تویی
مطلب تویی طالب تویی، هم مُنتها هم مُبتدا
در سینهها برخاسته، اندیشه را آراسته
هَم خویش حاجَت خواسته، هَم خویشتن کَرده رَوا
اِی روحبخشِ بیبَدَل، وِی لَذّتِ علم و عمل
باقی بهانهست و دَغَل، کاین علّت آمد وان دَوا
ما زان دَغَل کَژبین شده، با بیگُنه در کین شده
گَه مَستِ حورَالعین شده، گَه مستِ نان و شوربا
این سُکر بین هِل عَقل را، وین نُقل بین هِل نَقل را
کَز بهرِ نان و بَقل را، چندین نشاید ماجرا
تَدبیرِ صَد رَنگ اَفکنی، بَر روم و بَر زَنگ اَفکنی
وَ اندر میان جَنگ اَفکنی، «فی اِصطِناعٍ لا یُری»
میمال پنهان گوشِ جان، مینِه بَهانه بَر کَسان
جان «رَبِّ خَلِّصنی» زَنان، والله که لاغ است ای کیا
خامُش که بَس مُستَعجِلَم، رَفتم سویِ پایِ عَلَم
کاغذ بِنِه بِشکن قَلَم، ساقی دَرآمد الصَلا
مولانا،دیوانشمس،غزلیات
