تّشّدّیّدّ
الذهاب إلى القناة على Telegram
یا پایه چو همّتم برافراز یا همّت من چو پایه کن پست
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
240
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
240
• سخن: در اصل بهمعنای اینجا و آنجا دویدن، آمدوشدها، خطمشیها، طرحها و توطئهها. عاشق، در واقع، نمیتواند ذهن خود را از شرّ رقابت خلاص کند، و این است که طرحها و توطئههای تازهیی علیه خود ترتیب میدهد. سخن او تنها در غلیانهای زبان وجود دارد، غلیانهایی در هوسبازی شرایط عادی، احتمالی.
این پارهسخنها را میتوان فیگور نامید. این واژه را در معنای متداول آن در ژیمناستیک یا رقصپردازی باید در نظر گرفت. بهمعنای یونانییش: نه یک "طرحواره" بل بهشیوهیی سرزندهتر: ژست تنی درگیر کنش و نه در بحر آرامش: تن ورزشکارها، خطیبها، تندیسها: آنچه در تنِ در حال جنبوجوش، سنگ و ساکن میشود. درگیری یک عاشق با فیگورهای خود نیز به همینگونه است: عاشق در نوعی ورزش مجنونانه دستوپا میزند و همچون ورزشکاری خود را وقف این ورزش میکند و همچون خطیبی سخنپردازی میکند؛ عاشق درگیر است، غرق یک نقش، همچون یک تندیس. و فیگور همین عاشقِ در حال کار است.
-سخن عاشق: رولان بارت، ترجمهی پیام یزدانجو
240
Repost from ارجاعات
«یک پرسشگشای (Koan) بودایی میگوید: "مرشد سر مرید را برای مدتی طولانی زیر آب نگه میدارد؛ رفتهرفته حبابهایی که روی آب میآیند کمتر و کمتر میشوند؛ دم آخر مرشد مرید را بیرون میکشد و به او جان تازه میبخشد. وقتی چنین که در تمنای هوا هستی در تمنای حقیقت شدی آنگاه خواهی دانست که حقیقت چیست."
غیاب دیگری همان است که سر مرا زیر آب نگه میدارد؛ من رفتهرفته به حال خفگی میافتم، هوای اندوختهام تمام میشود، با این خفقان است که من حقیقت خود را باز به دست آورده و وجه مهارناپذیر عشق را به نمایش میگذارم.»
- همان (بارت، ۱۳۸۳)، صفحهٔ ۳۱ـ۳۰.
@erjahat
240
• شگفت آنکه چون عاشق سوگند خود بشکند، خدایان بر او خشمگین نمیشوند، و مردمان نیز سوگند عاشق را سوگند نمیشمارند.
-ضیافت افلاطون: ترجمهی محمدعلی فروغی
240
چو رنگ خویش، هردم انقلاب ساکنی دارم
چو جوش باده دائم اضطراب ساکنی دارم
ز خود هرچند بگریزم، همان در بند خود باشم
رم آهوی تصویرم، شتاب ساکنی دارم
دلم چون ساغر چشمت نه هرجایی است در محفل
برو ساقی، که من جام شراب ساکنی دارم
-واعظ قزوینی
240
• اشکالِ عمدهی این دهه و دههی قبل، فقط در همین است که بهجای ذاتِ زندگی _ که جان شعر است _ به سایهی زندگی _ که سبک است _ پرداخته و درست گرفتار همان چیزی شدهست که شاعرترین شاعرِ جهان _ مولوی _ گفت:
مرغ، بر بالا پَرّان و سایهاش
میرود بر روی صحرا، مرغوش
ابلهی صیّاد آن سایه شود
میدَوَد چندان که بیمایه شود
-موسیقی شعر: محمدرضا شفیعی کدکنی
240
ای که هرگز ندیدهای به جمال
جز در آیینه مثل خویشتنی
تو که همتای خویشتن بینی
لاجرم ننگری به مثل منی
-سعدی
240
جسمی دارم دلی خراب اندر وی
جانی دارم هزار تب و تاب اندر وی
وز آرزوی روی تو دارم شب و روز
چشمی و هزار چشمهی آب اندر وی
-مهستی گنجوی
240
• هایدگر میگوید: هر چه استادی بزرگتر باشد، شخصیت او بیشتر در پشت آثارش پنهان میشود.
-هایدگر و پرسش بنیادین: بابک احمدی
240
• خوش دارم که بمیرم. از این دنیای وحشی که تو لبخندت را همراهش میکنی بیزارم. کاش میتوانستی در قلبم اندکاعتمادی به طبیعت بشری برانگیزانی. چرا که دنیا برای من زیادی بیرحم است. اما همینکه چیزی مثل گور وجود دارد، خوشحالم میکند.
-جان کیتس: نامهها
240
قلب خانهای است با دو اتاقِ خواب: در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی میکند، نباید خیلی بلند خندید، وگرنه رنج که در اتاقِ دیگر است بیدار میشود.-گفتگو با کافکا: گوستاو یانوش، ترجمهی فرامرز بهراد
