حَ
الذهاب إلى القناة على Telegram
340
المشتركون
-124 ساعات
+107 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
339
ز تاریخی چنان منزجرم که زمستانِ جنوب نیز، پیکرِ پوشیده در آغوشِ تو را هم به لرزه درمیآورد؛ ز پیراهنی که با برون پوستِ سبزه گونت درآمیخته بود، بیم دارم و در برابر رگهای باریک و خونفامِ چشمانم احساس گناه میکنم. آه، عزیزم کاش برای بارِ سوم هم آوازِ لرزانِ دلیرانهام را نمیشنیدی، نفرین بر آن حسی که در گوشَت زمزمه ساختم، کاش همسایه پژواکِ عشقِ هنوز رنگینم را نشنیده باشد، چرا که پدرم زار هایم را به نوجوانی تعبیر میکند و ای کاش پیش از "هشتم" جان در تنم دمیده شود که مادرم نسبت به تو کینهای ژرف در دل دارد.
339
جانِ تنِ آفتاب دیده ام، سخنانت را به گونه ای درهم تنیده و مبهم چنان زُلف هایمان پریشان رها مساز؛ که میپندارم مرا در پیکرهی خویش میپرورانی و من بر فراز و نشیبِ برجستگیِ اندامِ متوازنت پیوسته میان یأس و امید در گردشم، کاش همانندِ خطوطِ صاف و بیپیچش تنِ من، صریح و بی ابهام میگفتی که گهگاه دلت برای دُختی با بازوان استوار و در عین حال بلند قامتی ظریف که به طَعمِ شیرینِ بستنی شکلاتی محبوبت آغشته است، تنگ میشود. میدانم که اواخر آبان، مرا در تمنای خویش آرزو میکنی.
