Coconut diaries
الذهاب إلى القناة على Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! دامپزشک پاره وقت، اورثینکر تمام وقت! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
262
المشتركون
+124 ساعات
-27 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
نکنه دیگه نمنم بارون و آفتاب خسته و هوای یکم سرد رو تجربه نکنیم، نکنه دیگه نشه با شیرکاکائوی داغ توی بارون راه رفت، نکنه همینجوری تا ابد گرم بمونه؟
تراپی رفتن اینجوریه که میدونی تو هرموقعیت تراپیست قراره بگه باید چه رفتاری میکردی، ولی با آگاهی کامل هرطور عقل ناقص و طرحوارههات میگن رفتار میکنی و بعدا براش از شاهکارت تعریف میکنی.
به شکل عجیبی هیچوقت گشت ارشاد منو نگرفته. امشب ولی نزدیکترین تجربهام رو بهش داشتم و کل تنم از عصبانیت میلرزه.
انسانها حتی کارهای کوچیکشون رو هم گنده نشون میدن و من استاد کوچیک کردن تمام دستاوردهای گندهامم.
اینجوریام که “باید رژیم بگیرم دیگه” بعد یه ظرف کیک میذارم جلوم و با دوتا چایی میبلعمش.
امروز وقتی پدرم داشت برادرم رو برای نحوهای که مادرمو صدا کرده سرزنش میکرد متوجه شدم سرچشمه اون حس “من همیشه اشتباه میکنم” و اون “بیاعتمادی به خود” که همیشه همراهم داشتم کجاست!
در عمقی از کارهای تلنبار شده فرو رفتم و هرچقدر بیشتر تلاش میکنم انجامشون بدم بیشتر و بیشتر میشن.
همینجوری سرجام نشستم و کاری نمیکنم ولی پول عجیب خرج میشه و هیچوقت پول ندارم. این جیب دیگه جیب نمیشه!
این مساله رو درک نمیکنم که چرا میگن “خوشحال باش بابت چیزایی که داری چون خیلیای دیگه ندارنش!”
من باید بابت اینکه بقیه زندگی سختی دارن خوشحال باشم؟ یا چرا خوشحالی و خوشبختی من به فقدان آدمهای دیگه گره خورده؟ الان دارم بابت نعمتی که دارم، شکرگزاری میکنم یا بابت اینکه بقیه آدما چیزی رو ندارن؟ این چه مدل شکرگزاری کثافتیه؟
