ar
Feedback
اتاقی از آنِ خود

اتاقی از آنِ خود

الذهاب إلى القناة على Telegram

@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
198
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
موضوع بعدی، شرایط اقتصادی حاکم بر مملکت است. نمی‌شود پایه‌های اقتصاد یک کشور و حتی خیلی مسائل زیست محیطی، سست شده باشد و بعد از آدم‌های آن جامعه توقع داشته باشیم شبیه شهروندان کشورهای جهان اول رفتار کنند. چیزی که عمده‌ی آدمهایی که کارشان در سوشال مدیا، بلاگری و نمایش رفاه و دارایی‌شان است از دیگران توقع دارند. متاسفانه بزرگ‌ترین مشکل پولدارهای ما این است که نمی‌خواهند به پولدار بودنشان اذعان کنند. آنها می‌دانند که شرایط جامعه، مردم عادی را نسبت به پولدارها یا قشر مرفه بدبین کرده و برای همین نمی‌خواهند جزو این دسته باشند اما دوست دارند سبک زندگیشان را با ما به اشتراک بگذارند! بدون آنکه بدانند حتی کرمی که آنها در روتین پوستی‌شان استفاده می‌کنند، چقدر با آنچه ما مصرف می‌کنیم فرق دارد! واقعیت این است کسی که از اول در خانواده مرفهی به دنیا آمده و بزرگ شده و با همان قشر، ازدواج کرده است درکی از فقر یا نداری و یا حتی نگرانی‌های مالی سایر آدمها ندارد. دوستی داشتم که در مورد سران مملکت که خیلی عادی در مورد قیمت‌ها و تورم صحبت می‌کردند می‌گفت اینها اصلا نمی‌دانند صدهزارتومن گاهی چقدر کم و گاهی چقدر زیاد است! اینکه قشر ضعیف توقع داشته باشد پولدارها شرایط او را درک کنند همان‌قدر نشدنی است که مرفهین، توقع دارند هیچ فقیری خودش را با آنها مقایسه نکند! مگر می‌شود در کشوری که شکاف طبقاتی بیداد می‌کند و عمده‌ی امکانات و تفریحات در انحصار قشر خاصی است مسائل مالی را در نظر نگرفت و یا وقتی کسی از خانه و زندگی و سفرها و لباس‌ها و رستوران‌هایش عکس و فیلم منتشر می‌کند، به اینکه چقدر پولدار است فکر نکرد؟! چیزی که این دسته از آدمها استدلال می‌کنند این است که ما هم مشکلاتی داریم ولی خب ابراز نمی‌کنیم‌. شاید هم مشکلات و دردهایی دارید ولی هر سفر خارجی و هر تفریح گرانی که می‌کنید باعث می‌شود کمتر به مشکلاتتان فکر کنید. و البته درد هم درجه‌بندی دارد. درد نان یا مثلا دارو را نمی‌شود با چیزهای دیگر مقایسه کرد! باید قبول کنیم که زمان اندرزهای «پول خوشبختی نمی‌آورد» تمام شده زیرا در جامعه‌ی فعلی بخش زیادی از کیفیت زندگی آدمها را همین پول تعیین می‌کند و دشواری های زندگی بسیاری از آدمها با همین پول مرتفع خواهد شد!

عکس بالا، پست یکی از دوستان در یکی از اپلیکیشن‌های ایرانی است که شبیه اینستاگرام شده است. برنامه‌ها برای رفع مشکلات یا پرسش و پاسخ‌های احتمالی شکل می‌گیرند، اما آدمهایی که نتوانسته‌اند توی اینستاگرام یا تلگرام یا هر اپ دیگری، مخاطب خوبی پیدا کنند. حالا می‌آیند و سفره‌ی دلشان را اینجا پهن می‌کنند و اینطوری کم کم تمام محتواها می‌شود شرح روزمرگی‌های یک زن خانه‌دار، شرح روزمرگی‌های یک پرستار دلسوز، شرح روزمرگی‌های یک عدد عاشق معلمی! سفره‌ی دل‌ها،دیگر توی دنیای واقعی مهمانی ندارد و آدم‌ها ترجیح می‌دهند بیایند توی سوشال مدیا درددل کنند و اگر هم سوشال مدیا نشد، هر اپ دیگری را تبدیل به یک سوشال مدیا کنند‌. شخصا اعتقاد دارم کسی که از زندگی شخصی و جزییات زندگیش می‌گوید(چه مثبت و چه منفی) حتما از این حضور و این برون‌ریزی و نشان دادن تمام وجوه حریم شخصی‌ خودش، حس خوبی پیدا می‌کند! یا به هرحال، یک جوری از نظر احساسی ارضا می‌شود. آنکه خوشحال و پولدار است، از گفتن زندگیش، سفرها و مهمانی‌ها و غیره، حس خوبی می‌گیرد و برعکسش کسی که در حال ناله و شکایت است هم از اینکه چندنفر برایش دل بسوزانند یا با او همدردی کنند حس خوبی می‌گیرند وگرنه هیچکدام این کار را نمی‌کردند. پس کسی که از خوشی‌هایش می‌گوید و از ناخوشی‌هایش می‌گوید و کسی که برعکس فقط از ناخوشی‌هایش می‌گوید، هیچکدام نباید منتی روی سر مخاطب بگذارند! به نظر من اگر کسی دارد از خوشی‌ها می‌گوید، حق ندارد با این ادعا که «من هم مشکل دارم ولی نمی‌گویم»، یا «مثلا دوست ندارم حس منفی بدم»، یا چه می‌دانم «ناله کردن را دوست ندارم!» از خودش سلب مسیولیت کند‌ و از دیگران توقع داشته باشد در مورد او قضاوت منصفانه و کاملی داشته باشند. مگر نه اینکه ذهن ما در محاصره‌ی دیده‌ها و شنیده هاست و مگر ابزار بیرونی دیگری جز اینها داریم که دائم باید این توصیه اخلاقی را بشنویم که قضاوت نکنید! شما تصمیم گرفته‌اید زندگی خصوصی‌تان را با دیگران به اشتراک بگذارید و خیلی عجیب است که به دیگران اجازه نمی‌دهید نظراتشان درباره‌ی زندگی شما را ابراز کنند! پ ن: این موضوع ابعاد دیگری هم دارد که بعدا می‌نویسم!

کپشن در پایین 👇
کپشن در پایین 👇

حامد بیدی: «عمری همه چیز در «طبقه سیاسی» آنها با ما فرق داشته. فقط بحث سیمکارت‌های سفیدشان نیست. گزینش استخدام‌هایشان، مناقصه‌های نان و آب‌دارشان، زمین‌های رانتی تعاونی‌هایشان، مجوزهای یک‌روزه‌شان، همه زندگی‌شان سفید بوده. به قیمت سیاهی زندگی مردم.» .

سلام بچه‌ها! همون‌طور که می‌دونید من یک طراح هستم و برای یک پروژه‌ی دانشگاهی در حال بررسی تجربه‌ی جوان‌هایی هستم که تنها زندگی می‌کنند؛ به‌خصوص افرادی که دانشجو یا شاغل‌ هستند. هدف این تحقیق شناخت بیشتر احساسات، نیازها، چالش‌های این سبک زندگی هست تا در ادامه بتونیم به راه‌حل‌های واقعی و کاربردی برسیم. 🔹اگر خودتون یا اطرافیانتون دارای این شرایط هستید و مایل به گفت‌و‌گویید، خوشحال می‌شم اطلاعات تماستون رو داشته باشم. ❗️پ.ن: همه‌ی اطلاعات شما کاملاً محرمانه می‌مونه و فقط برای تحقیق استفاده می‌شه. @himmellay

من آخرین فیلم حاتمی یعنی پیر پسر را ندیده‌ام و راستش فعلا هم علاقه‌ای به دیدنش ندارم اما بعد از دیدن فیلم‌های دهه هشتادِ او ب
من آخرین فیلم حاتمی یعنی پیر پسر را ندیده‌ام و راستش فعلا هم علاقه‌ای به دیدنش ندارم اما بعد از دیدن فیلم‌های دهه هشتادِ او با خودم فکر کردم کاش کلمه‌ای داشتیم که بتواند معنای هنر و صمیمیت و سادگی و پاکی و دوست داشتنی بودن و زیبایی را با خودش داشته باشد. آن وقت من این کلمه را در توصیف لیلا حاتمی به کار می‌بردم هرچند همچنان مطمئن نبودم که حق مطلب را ادا کرده باشم!

عزیزان امروز رفتم خرید ماه رو انجام بدم، نوار بهداشتی‌ای که ماه قبل ۶۹ تومن بود، شده ۹۳ تومن. شاید بپرسید آیا مشکل ایران نوار بهداشتیه؟ که باید عرض کنم در نبود گوشت و پروتئین کافی، نبود ویتامین‌های درست، نداشتن ویتامین دی، نداشتن لبنیات واقعی کافی، نبود آب، نبود گاز برای گرم بودن همان مقدار باقی‌مانده آب و بدلیل بروز ده‌ها بیماری عصبی در زنان، بله! مشکل ایران اینه.

فیلم، داستان خاصی ندارد و بیشتر شبیه مستند است ولی مثل خیلی از کارهای عباس کیارستمی (طرح و فیلمنامه از اوست)، سرشار از صداقت
فیلم، داستان خاصی ندارد و بیشتر شبیه مستند است ولی مثل خیلی از کارهای عباس کیارستمی (طرح و فیلمنامه از اوست)، سرشار از صداقت و سادگی و خلوص است. حتی لیلا حاتمی‌اش خالصانه است. در صحنه‌ی آخر فیلم، بچه‌های روستایی، به دنبال ماشین زن و شوهر می‌دوند. زن می‌گوید: برای چی دارن دنبالمون میان؟! مرد میگوید نمیدونم باید از تو پرسید! زن به همسرش می‌گوید ترمز کن! ترمز می‌کنند و چند لحظه بعد، بچه‌ها به ماشین می‌رسند و بدون هیچ حرفی از پشت شیشه به زن زل می‌زنند. زن در دو جمله می‌گوید بچه‌ها ما باید بریم دیرمون شده. دیگه دنبال ما نیاید! مرد راه می‌افتد، بچه ها دوباره به همان شکل دنبال ماشین می‌دوند، زن ناراحت می‌شود، دوباره به مرد می‌گوید بایستند. مرد ترمز می‌کند، بچه‌ها چند لحظه بعد به ماشین می‌رسند. زن دوباره همان حرف‌ها را می‌گوید و به آنها میوه و خوراکی می‌دهد! مرد حرکت می‌کند، بچه‌ها دوباره دنبال ماشین می‌دوند و همین داستان چهاربار ادامه پیدا می‌کند، ماشین راه می‌افتد، بچه‌ها می‌دوند و صدای پایشان بلند می‌شود، به ماشین می‌رسند و در سکوت کامل زن را که برای لحظاتی کوتاه همراه و معلم آنها بوده است، نگاه می‌کنند.

چند سال پیش طرف‌های نود و هشت این‌طورها یک شب که از شرکت برگشته بودم و خسته و خواب‌آلود بودم داشتم تلفنی با میلاد حرف می‌زدم که دیگر وقتی خواب جدی‌جدی داشت من را با خودش می‌برد گفتم یک قصه بگو‌ و آن‌جا میلاد قصه‌ی کوتاهی تعریف کرد از ژیژک درباره‌ی دو دوستی که قرار بود یکی از آن‌ها به جایی در شوروی سفر کند این دو با هم قرار می‌گذارند که حتما آن که می‌رود سفر، نامه بنویسد و از اوضاع و احوالش خبر بدهد و به دلیل شرایط سخت سانسور و این که همه‌ی نامه‌ها خوانده می‌شوند و فضا اختناق‌آور است رمزی بین خودشان می‌گذارند آن هم این که اگر اوضاع خوب بود با خودکار آبی بنویسد اگر اوضاع بد بود با خودکار قرمز! بعد از مدتی نامه‌ای از دوست سفرکرده می‌رسد که نوشته: اینجا همه چیز خوب و عالی‌ست؛ هیچ چیز بدی در این سرزمین وجود ندارد تنها مشکلش این است که در این‌جا خودکار قرمز نایاب است. این قصه را به خیلی چیزها می‌شود تعمیم داد اما برای من بیش از هر چیز، یادآور وضعیت نویسنده در ایران است. صدیقه‌نوشته‌ها https://t.me/abrakaneh

من دور می‌شوم که تو را تاب آورم دوری، فقط مرا به تو نزدیک می‌کند

Repost from N/a
یکی از پسرهای کلاس اول اوتیسم دارد. به صدا، لمس، و هر محرکی حساس است. تمام تلاشم را کردم که بچه‌های بزرگتر متوجه نشوند که بچه متفاوت است، که آزارش ندهند. با آن‌همه تفاوت و رفتار واضحا متفاوت و دور خود چرخیدن‌ها و با خود حرف زدن‌ها، کمی دورتر یا زودتر بچه‌ها می‌فهمیدند، و حالا فهمیده‌اند. تمام مدرسه. زنگ تفریح‌ها باید دستش را بگیرم و هرکجا که رفتم با خودم ببرم، وگرنه بچه‌‌های اذیت‌کار بزرگ‌تر تعمدانه آزارش می‌دهند تا حرصش بدهند. در کانال دختری که معلولیت جسمی داشت خوانده بودم که در بچگی، هم‌کلاسی‌ها و دیگر‌بچه‌های مدرسه از قصد آزارش می‌داده‌اند. نوشته بود او که طعم تفاوت با بچه‌ها را چشیده، به معصومیت بچه‌ها ایمان ندارد. من هم با شرارتی که در وجود بعضی‌هایشان می‌بینم، به معصومیت همه‌‌شان ایمان ندارم. پسرکم از لمس بیزار است. هر زنگ تفریح که یک لحظه ازش غفلت می‌کنم، یکی از بچه‌ها بدوبدو می‌آید و می‌گوید: خانم اون پسرکلاس‌اولیه باز داره گریه می‌کنه. می‌روم و می‌بینم چندتا از بچه‌های بزرگ‌تر اذیتش کرده‌اند و این بچه در جواب گریسته. از لمس بیزار است، ولی من را که می‌بیند، خودش دستش را جلو می‌آورد تا بگیرم. دستش را می‌گیرم و با خودم می‌برمش. تمام امروز که دستش در دستم بود، می‌گفت: بریم سایه. می‌گفتم: آخه سرده و باید بین بچه‌ها بچرخم. بعد خودش دستم را که توی دستش بود، برد بالا و گذاشت روی چشم‌هایش، تا نور بهش نخورد. از معصومیت حرکتش گریه‌ام گرفت. بردمش سایه. فکر کردم مادرانشان می‌دانند من چجور دوستشان دارم؟ چجور مراقبشانم؟ نه. من مادر یواشکی‌‌‌‌ام.

گوگل کردن در سال ۱۹۷۰: • 卩-フ 隠 ſ-Ԁ • @OfficialPersiaTwiter
گوگل کردن در سال ۱۹۷۰: • 卩-フ 隠 ſ-Ԁ • @OfficialPersiaTwiter

سحر کریمی: «نرخ اشتغال زنان در ایران ۱۵ درصده، نرخی که حتی برای خاورمیانه هم خجالت‌آوره. اما چیزی که در این نرخ حساب نمیشه زنانی‌اند که در سال‌های اخیر به لطف اینستاگرام کسب‌وکارهای خرد راه انداختند. این‌روزها مدام می‌بینم که احضار شدند و گفتند باید صفحات رو پاک کنند،زندگی‌ها رو نابود می‌کنند.» .

چندوقت پیش با پسرک توی خیابون، منتظر اتوبوس ایستاده بودم اما مطمئن نبودم اونجا ایستگاه اتوبوس هست یا نه! توی نقشه بود ولی تابلو نداشت! از یه خانمی که رد می‌شد پرسیدم و اونم اطلاعی نداشت و گفت اگه ببینه با بچه هستی، احتمالا نگه میداره! اتوبوس اومد و رد شد و من رو درحال دست تکون دادن و با بچه دید و نگه‌ نداشت. این اتفاق یه بار دیگه هم موقع پیاده شدن افتاد که آقای راننده با اینکه هیچکس توی ماشینش نبود، من و بچه رو بین دو تا ایستگاه پیاده نکرد و کلی پیاده برگشتیم! حالا از اینا بگذریم. امروز با بچه و چند پاکت میوه دقیقا توی ایستگاه بودم و داشتم فکر می‌کردم چرا از بین این همه سواری، یک نفر بوق نمی‌زنه و نگه نمیداره! مسیر من خیلی نزدیک بود (به اندازه دو ایستگاه) و خیلی از راننده‌هایی که رد می‌شدند خانم بودند! اصلا جدیدا تعداد بالای راننده های خانم خیلی برام جالب شده و گاهی از خودم می‌پرسم این خانم‌ها صبح تا شب کجا میرن توی خیابونا! خلاصه از اینها بگذریم. به یه نتیجه رسیدم و اونم اینکه، یه چیزایی دیگه توی این جامعه منسوخ شده. یادمه قبلا راننده‌های اتوبوس، گاهی جایی غیر ایستگاه هم توقف میکردند و راننده‌های سواری هم گاهی بوق می‌زدند و به شرط هم‌مسیر بودن آدم رو می‌رسوندند! بعد یادم افتاد که چندوقت پیش یه آقایی بوق زد و من و بچه رو جلوی خونه، سوار کرد. وقتی پیاده شدم گفت می‌خواید منتظرتون بمونم؟ گفتم نه ممنون وقتی کمی دور شدیم گفت می‌خواید شماره‌م رو بدم و بازم من تشکر کردم و نمی‌دونم چرا چیزی بهش نگفتم!! (یعنی انگار به همون نسبت که عجیبه کسی من رو سوار کنه، اینم که من سوار بشم عجیبه و لابد منظوری داشتم؟!) پ ن: یه چیزی که باید بهش اشاره کنم، اینه که معمولا توی چنین موقعیت‌هایی آدمها اینطور استدلال می‌کنند که خب نمیشه اعتماد کرد و غیره و ذلک. اما به نظرم دیگه داریم در مورد بی‌اعتماد شدن، به هم زیاده‌روی می‌کنیم. مثلا اینکه یه خانمی با چند تا بچه، من رو با یه بچه سوار ماشینش بکنه که سیصدمتر پایین‌تر پیاده میشم، چه مشکلی پیش میاد؟! من دلیل منسوخ شدن این قضیه رو، این میدونم که تقریبا دیگه هیچکس خودش رو جای دیگری نمیگذاره و متاسفانه راننده شدن اغلب آدمها، اونها رو خیلی بی‌تفاوت کرده طوری که نه تنها نمی‌ایستند که سوارت کنند که اگر عابر باشی، سرعتشون رو کم نمی‌کنند و میخوان از روی تو رد بشن! پ ن: یه‌ نکته‌ی مهم دیگه اینکه خیلی از مسیرها، تاکسی و حتی اتوبوس نداره!

بار دیگر غذایی که دوست می‌دارم و اگه سالی یک بار هم درست کنم، از مراحلش عکس می‌گیرم!
بار دیگر غذایی که دوست می‌دارم و اگه سالی یک بار هم درست کنم، از مراحلش عکس می‌گیرم!

من چند عنوان کتاب خیلی خوب از نشر بیدگل خوندم که واقعا دوست داشتم ولی با این نظرات موافقم که چنین نشرهایی با قیمت های بالا، بازاری درست کردند که ترجمه‌های بد زیادی هم در بینشون هست. کتابهای زیادی از بیدگل بوده که من حتی تمایلی به ادامه‌ی خوندنشون نداشتم. چقدر خوب می‌شد یک‌نفر مثل نویسنده‌ی این کانال، یکم در مورد ترجمه‌های بی در و پیکر توی بازار و نشرهای سودجو و بازاری اطلاع‌رسانی می‌کرد!

تو اکانت قبلی نوشته بودم که #نشر_بیدگل جامعه‌ی هدف خودش رو پیدا کرده که هر چی بیدگل چاپ کنه رو می‌خرن. یه عده فحش داده بودن ک
تو اکانت قبلی نوشته بودم که #نشر_بیدگل جامعه‌ی هدف خودش رو پیدا کرده که هر چی بیدگل چاپ کنه رو می‌خرن. یه عده فحش داده بودن که چرا اینجوری می‌گم، ولی واقعیته. بیدگل یه جامعه‌ی ثابت برای خودش ساخته که می‌دونه کتاب ۱۷۵صفحه‌ای رو ۴۳۵ تومن می‌خرن، چون باید همه کتاب های بیدگل رو داشته باشن 💬 جدا از اینکه خیلی از کتاب‌هاشون واقعا کتاب‌های جالبی نیستند، ترجمه‌های بد هم زیاد دارند. از اون طرف اما یک‌سری عنوان خیلی خوب هم چاپ کردند. خلاصه که به هیچ‌عنوان نشر یک‌دستی نیست؛ با اینهمه اینکه شما می‌گید رو من هم زیاد دیدم. 💬 ذره ای شک نکن. من سال‌هاست به خاطر کیفیت ترجمه‌ی پایین و انتخاب کتاب بد ازشون خرید نمیکنم، اما خیلیا رو میشناسم کالکشن کامل دارن. 💬 من یه بنده خدایی رو میشناسم که بیدگل جزو دکور اتاقش به حساب میاد. اینجوری که یه میز سفید، یه لامپ رومیزی و 30-40 جلد بیدگل. حتی ازش پرسیدم که میخونی؟ گفت نه فقط کالکشن جمع میکنم 💬 خیلی از بوک بلاگرهایی که میشناسم و میدونم خودشون میخرن، هم زیاد سمت بیدگل نمیرن. خیلی ها رو دیدم که عملا تحریم کردن خرید از بیدگل رو 🔗 https://x.com/Milrejam/status/1984954311227408545?s=20

در ادامه‌ی دیدن فیلم‌های قدیمی، «من ترانه ۱۵ سال دارم» رو دیدم که باید در موردش بنویسم. عجالتا می‌خوام نهضت رو ادامه بدم و از
در ادامه‌ی دیدن فیلم‌های قدیمی، «من ترانه ۱۵ سال دارم» رو دیدم که باید در موردش بنویسم. عجالتا می‌خوام نهضت رو ادامه بدم و از سال ۸۰، فیلم‌های ماندگار سینمای ایران رو ببینم. اگه دوست داشتید شما هم میتونید با من همراه بشین‌ در مورد اینکه چی ببینیم هم با هم صحبت می‌کنیم. فقط کافیه فیلم‌های سال ۸۰ رو جستجو کنید و ببینید چه لیست بلندبالایی از فیلم‌های خوب برای دیدن و دوباره دیدن وجود داره!

اینستاگرام اومد و برای یک سری از آدمها که قبلا هم در صدا و سیما و نشریات تریبون داشتند، تریبون‌های گنده‌تری فراهم کرد. اینستاگرام، عناوینی رو برای بعضی آدمها ساخت و باقی آدم‌ها رو محتاج اون عناوین کرد. عناوین، دوره‌ها رو آفریدند و الان اینطوریه که برای اطلاع از کتاب کودک و اینکه چه کتاب کودکی بخرید، باید در مسترکلاسی که توسط یک کارشناس کتاب کودک طراحی شده، به ارزش یک میلیون و پونصد تومن، شرکت کنید. درحالیکه این هزینه رو میتونید خرج ده‌ها کتاب کودک کنید! و اصلا چی شد که بعضی آدمها فکر کردند باید از هر راهی پول دربیارن و بقیه هم دچار این توهم شدند که برای هر چیزی باید هزینه کنند!

مسترکلاس کتاب کودک شگرد شما رو به کارشناس کتاب کودک تبدیل می‌کنه و دیگه خلاص می‌شین از پرسیدن سوال "چه کتابی خوبه؟" https://t.me/telmotherlydays