اتاقی از آنِ خود
الذهاب إلى القناة على Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
198
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
۸ صبح روز جمعه است. کفِ هال خیمه زدهام و با بچهام ماشین بازی میکنم.
او اسنپ است و من را به داروخانه و مهدکودک و میوهفروشی میبرد تا خرید کنم.
همه چیز مثلنی است درحالیکه دلم میخواهد با یک اسنپ واقعی، بروم کافی شاپ و دوستی را ببینم.
عجیب است که من خیلی چیزها را دوست دارم در صبح تجربه کنم. دوست دارم صبحها کتاب بخوانم، صبحها بنویسم، صبحها قهوه بخورم، صبحها بروم پیادهروی، صبحها بروم کافی شاپ و صبحها با دوستی قرار بگذارم.
احتمالا از هفتهای که گذشت با دوستم حرف بزنم. از «مادام بواری» که قبلا با ترجمهی دیگری خوانده بودم و حالا از این ترجمه، خیلی لذت میبرم اما سرِ قسمتهایی که مثلا چند سطر نمای ساختمانی را توصیف میکند یا در مورد غذاهای روی میزی در مهمانی حرف میزند، حواسم پرت میشود، انگار که تمرکزم را از دست بدهم!
اما همچنان شخصیت اِما، در ادبیات دنیا بیبدیل است و اینکه یک مرد بتواند اینطور بر ظرافتها و بلاتکلیفیهای روح زنانه، تسلط داشته باشد و آن را به این زیبایی به تصویر بکشد، شگفتانگیز است.
دراین دوره زمانه، خواندن یا شنیدن چند سطر دربارهی اینکه فلان خانم یا آقا چه لباسی پوشیده بود یا چه حیواناتی در اصطبل زندگی میکردند، سخت است.
دیروز، داشتم جستاری دربارهی جایگاه رمان در عصر حاضر میخواندم.
خیلی طولانی بود و خیلی درست نمیفهمیدم نویسنده چه چیزی در سر دارد. او حتی به رواندرمانی و روانپزشکی هم تاخته بود که چرا میخواهند افسردگی را درمان کنند!
فکر میکنم با یک سوم آن نوشته، میتوانست منظورش را برساند. اصل حرفش این بود که با آمدن فناوری و تغییرات فرهنگیای که رخ داده است، دیگر کسی کتاب نمیخواند یا مطالعه نمیکند و خودش هم که نویسنده باشد نمیداند اصلا این چیزهایی که مینویسد به زحمتش میارزد یا نه.
اسم جستار هم همین بود: به زحمتش میارزه؟!
زیرجملات زیادی خط کشیدم و جملات بیشتری را توی پرانتز گذاشتم که بعدا منتشر کنن اما حالا کتاب کنار دستم و یک جور ناامیدی، گریبانم را گرفته است.
پستهای زن ستیزانه و مرد ستیزانه (بیشترشان مردستیزانه است) و بچه ستیزانهی آدمهای توی تردز را که میخوانم فکرمیکنم بیرون کشید باید از این ورطه، رختِ خویش.
گمان نکنم گفتن از مطالعه و آگاهی، در این دوره زمانه اثری داشته باشد. آدمها همچنان در درک و فهم بدیهیات، بنیانهای زندگی و نیازهای فطری بشر دچار مشکلاند و کاش حداقل دیدگاههای ستیزهجوی خودشان را کمی متواضعانهتر بیان میکردند آن وقت میشد حداقل به نظرشان احترام گذاشت.
اما نه، همه تقریبا مطمئند که اسرار هستی و معمای روح بشر را کشف کردهاند!
بگذریم...
نویسنده جستار در آخر، به این نتیجه رسیده بود اون به خاطر این مینویسد که خودش را نجات دهد مثل من که دارم اینها را مینویسم که نمیدانم کسی میخواند یا نمیخواند و فقط میخواهم خودم را در ساعت ۹ صبح جمعهای تعطیل نجات بدهم!
اینستاگرامم پر شده از عکسها و فیلمهای میناب. اولی را که میبینم بعدیها همه میناباند.
ماجرا در هر پست، عمق پیدا میکند. در تفحصی تازه، ۶۶ تکهی بدن به دست آمده که مربوط به ۳۲ نفر است و همچنان، هیچ اثری از ماکان نصیری پیدا نکردهاند.
یک نفر نوشته این تکهی شکلات پیچیده شده بقایای مربی پرورشی مدرسه بوده است.
یک نفر نوشته که بعد از چندماه به برادرش که بچهاش را در مدرسهی میناب از دست داده، زنگ زده و گفتهاند آن جسدی که تحویل دادیم و توی قبر است، بچهی شما نیست و یک جسد سوختهی دیگر پیدا کردیم که بچهی شماست.
اگر بگردی، هزاران قصه پیدا میشود. مردی میگوید هردوبچه با همسرش را از دست داده است.
من نمیدانم باید چکار کنم. لعنت بفرستم به کسانی که حمله کردند. نفرین کنم آنهایی که بر طبل جنگ نواختند. متنفر شوم از آنها که چشمشان را بر این جنایت بستهاند.
لایک دوستانم و کامنتهای آدمهای غریبه را پای این پستها میبینم و به بیقراریهای زن موسفید توی فیلم هوایی فکر میکنم که احتمالا آن بقچهی سفیدرنگ، زمانی نوهاش بوده است.
خیلی وقت پیش فیلمی دیدم از بچهای که در مدرسه بوده و زنده مانده است اما بعد آن ماجرا، تکلمش را از دست داده است.
فاجعهی مدرسهی میناب، سراسر کابوس و تلخی و سیاهی است.
فقط لعنت به من و مرگ بر من، اگر عامدانه قصد داشته باشم از جنگ و کشتار انسانهای بیگناه و ویرانی سرزمینم، خاموش شوم و سکوت کنم.
اگر نمینویسیم یا نمیگوییم فقط چون به وقتِ واقعهای چنین سهمگین و دردناک لالیم. لال شدهایم!
ایتالیا، سه سال پیش با چنین درام قدرتمندی، زندگی زنان و بخشی از تاریخ این کشور که مربوط به سال ۱۹۴۶ و اولین رایگیری زنان در انتخابات بوده رو به تصویر کشیده.
ما برای نمایش زندگی و تاریخ زنان این سرزمین، چکار کردیم؟
هیچ! هیچ! هیچکاری نکردیم!
حداقل خیلی وقته که هیچکاری نکردیم!
چقدر قشنگ
چقدر متفاوت
چقدر عجیب
و چقدر تاثیرگذار بود....
کلاه از سر برمیدارم برای زنی که چنین فیلمی رو کارگردانی و بازی کرده....
تمام مسیر، از پارک تا خانه درحال کشیدن سه چرخهی بچه هستم. چون بچه خسته شده و دیگر حالِ سوار شدن ندارد.
هنوز نیمساعت مانده است. به محض رسیدن به خانه، بچه را میفرستم حمام و تند و تند بدن و موهایش را میشورم.
میگویم ماشینهایت را بشور تا من خانه را جارو کنم. بهش میگویم اگر کارم داشتی در را باز کن و صدایم کن که بشنوم.
هنوز ۲۰ دقیقهی دیگر مانده و اگر خوب از زمان استفاده کنم، میتوانم تمام خانه را جارو کنم. وسطهای جارو کردن، صدای مامان شنیدن میشنوم، جارو را خاموش میکنم.
در حمام بسته است و هیچ صدایی نمیآید. خیالاتی شدهام.
هنوز اتاقها مانده که بچه در حمام را باز میکند، برای شستن ماشینها شامپو میخواهد، برایش شامپو میزنم و دوباره از حمام بیرون میپرم.
بهش میگویم کمی دیگر بازی کن تا من اتاقها را جارو کنم. کف اتاق بچه پر از خانهسازی و اسباب بازیاست.
تندتند جمعشان میکنم و توی ظرفش میریزم. بالاخره اتاقها را هم سریع جارو میکنم.
میپرم توی حمام و بچه را بیرون میآورم. خشکش میکنم، لباس تنش میکنم.
خودم خیس عرقم. چراغ قوه را آماده میگذارم روی اپن. هنوز پنج دقیقهی دیگر مانده. در همین فرصت کوتاه، خودم هم دوش میگیرم درحالیکه هرلحظه منتظرم توی تاریکی فرو روم و نگران بچه هستم که آن بیرون، تنها نشسته است.
از این یکی هم سربلند بیرون میآیم. دولیوان آب خنک از یخچال میخورم. بچه بغض کرده و نگران تاریک شدن است.
چراغ قوه موبایل را هم روشن میکنم و طرف دیگر هال میگذارم.
برقها قطع میشود اما خانه از نور چراغقوهها روشن است.
یک نفس راحت میکشم و بالاخره روی مبل، در کنار بچه آرام میگیرم!
میدانم چه مصیبتی است! من هم مثل شما بودم. وقتی که زن مرحومم را از دست دادم، سر به دشت و بیابان میگذاشتم که تنهای تنها باشم.
پای درختی میافتادم و گریه میکردم. خدا را صدا میزدم و کفر میگفتم. دلم میخواست مثل موش کورهایی باشم که میان شاخهها میدیدم و توی شکمشان کرمها وول میخوردند. خلاصه دلم میخواست مثل آنها بیفتم و بمیرم.
وقتی فکر میکردم که دیگران در آن لحظه در کنار زنهای مهربان تو دل بروشان هستند و آنها را بغل کردهاند، چوبدستیام را محکم به زمین میکوبیدم.
تقریبا دیوانه شده بودم، به طوری که دیگر غذا نمیخوردم. شاید باور نکنید اما تنها از فکر کردن به کافه دلم به هم میخورد.
با این همه، آهسته آهسته روزی از پی روزی دیگر، بهاری پشت زمستان و پاییزی پشت تابستان، این حال کم کمک، ذره ذره سپری شد، محو شد، گذشت، میخواهم بگویم که رفت پایین، چون در واقع همیشه چیزی، چطور بگویم؟ باری روی سینهی آدم باقی میماند!
#مادام_بواری
درست از قبل سال تحویل، تا همین حالا، روزگار سختی رو گذروندیم.
ماجراها و اتفاقات زیادی برای خانوادههامون و خودمون افتاد.
ذرهای از این اوضاع رو اینجا ننوشتم. چهل روز پیش، توی اتوبان، توی لاین سوم، یه تصادف بد داشتیم که به خاطر برخورد با کارگر و موانع راهداری، درگیر قانون و دادگاه هستیم و بودیم.
خیلی سخت بود، فقط باید صبر میکردیم، باید صبر کنیم.
هنوزم تموم نشده، نمیدونم وسطش هستیم یا آخرش فقط اینکه فهمیدم توی سختیها، روی هیچکسی نمیشه حساب باز کرد.
دیشب نشستم و یادداشتهای بیست سال پیشم رو خوندم و گریستم.
پایین چندتا از نوشتههام این آیه قرآن بود: «قالو لاتخف و لاتحزن انا منجوک»
به حرکت ماشینها توی اتوبان پشت پنجره چشم دوختم و گریستم
با همین فرمون ادامه میدم.
ما جز خدا و خودمون کسی رو نداریم.
خانوم میم، که حضور نسبتا پررنگی در شبکههای اجتماعی داشت، به هیچکس نگفت باردار شده است.
بعد هم که بچهدار شد، در هیچکجا اعلام نکرد بچهدار شده است.
خانوم میم، تنها ماهها بعد از به دنیا آمدن فرزندش، پستی در اینستاگرام گذاشت، تنها عکسی که نشان میداد او در تمام این مدت غیبت، مشغول نگهداری از بچه بوده است.
خانوم میم، که دست به قلم بود، از این تجربه مثل باقی تجربههای زندگیش چیزی ننوشت.
تنها به چند کلمه زیر پست اکتفا کرد تا او هم یک مادرِ نمونه و قهرمان باشد نه کسی که بعد از آمدن بچه، دچار افسردگی شده و به کمک دوستان و خانوادهاش نیاز دارد.
پ ن: غیبت پررنگ خانمهایی که اهل نوشتن در فضای مجازی هستند، بعد از بچهدار شدن و پرهیز اونها از نوشتن در مورد تمام سختیها و آسانیهای این مرحله از زندگی، واقعا برای من جای سوال داره.
اگر زنها از واقعیت مادری ننویسند، پس چه کسی این کار را خواهد کرد؟!
Repost from علی نیکجو «روانپزشک- رواندرمانگر تحلیلی»
خبرگزاری تسنیم ، گزارش داد که حمله هوایی آمریکا، کارخانه آب شیرینکن بونجی در نزدیکی جاسک در استان هرمزگان را هدف قرار داد و ایستگاه پمپاژ آب دریا و ترانسفورماتور برق آن را منهدم کرد. این خبرگزاری اعلام کرد که این حمله، تامین آب آشامیدنی ۲۰ روستا با جمعیتی حدود ۱۰ هزار نفر را مختل کرده است.
پ.ن؛
داستان لهستانی می خواندم از #فیلیپوویچ به نام #خاطرات_یک_ضدقهرمان
شرح جنگ جهانی دوم و حمله آلمان به لهستان
نویسنده خود، در آن جنگ حضور داشت
آنجا میگوید "دم آلمان ها گرم که مردانگی
کرده اند و به حرفشان عمل کرده اند و ژنراتورهای برق و مخازن سوخت را نزده اند"
یعنی بعد از نزدیک یک قرن و بعد از تجربه بین المللی فاجعه جنگ جهانی و تشکیل سازمان ملل و این همه قواعد بین المللی و مثلا رشد اخلاق و چه و ساختن انواع فیلم و نوشتن انواع نمایشنامه و به صحنه آوردن انواع موسیقی ها در رد فچایع جنگی، و تصویب و تقویت انواع حقوق جنگی در رعایت حداقلی از قواعد بشری، ارتش آمریکا به اندازه ارتش آلمان نازی هم به قواعد جنگی پایبند نیست.
بعد ما جهان سوم و خاورمیانه ای و تروریست هستیم و این ها جهان اول و متمدن و واجد ارزش های منیف بشری
#علی_نیکجو
@alipsychiatrist
این کتاب رو تو دورهی جنگ خوندم. هیچ معرفی ازش ندیده بودم فقط به خاطر اسمش، شروع کردم و واقعا مجذوبش شدم.
یک رواندرمانگر به شکلی خواندنی، داستان تک تک مراجعینش رو بازگو میکنه و همچنین، از تراپی رفتنهای خودش و نیاز خودش به یک تراپیست دیگه، پرده برمیداره.
اگر نیاز به تراپی دارید، یکی خوندن این کتاب رو پیشنهاد میدم و یکی دیدن سریال shrinking.
کتاب، ترجمههای متفاوتی داره ولی فکرمیکنم ترجمهی انتشارات خوب از همشون بهتر باشه.
هیچکس نباید بابت مراقبت از ما، در آسیبپذیرترین و حساسترین دوران زندگی، طلبکار باشه یا حس عذاب وجدان بده.
یک بزرگسال حتی در بدترین شرایط جسمی و روحی، به اندازهی یک کودک آسیبپذیر نیست!
یکی نوشته بود، من که میدونم رابطهی عموپورنگ با مادرش تاکسیک بوده ولی نمیتونم ثابت کنم.
کاری به درست یا غلط بودن حرفش و قضاوت بیجاش ندارم اما در واقعیت، آدمهایی هستند که خودشون رو پرستار پدر و مادر میدونند و این قضیه، به گفتهی روانشناسهای زیادی از عشق نیست و از تروما و احساس گناه میاد.
من آدمهایی که مهاجرت کردند رو به یه دلیل عمده تحسین میکنم.
اونها تونستن از والدینشون جدا بشن و خودشون و زندگیشون رو مسئول تمام اتفاقاتی که در زندگی پدر و مادرشون رخ میده، ندونند و حتی عذاب وجدان نداشته باشند.
شاید خیلیها به خاطر همین عذاب وجدان، بعد از مهاجرت دوباره به کشور برگردند، شاید بعضی ها حتی نتونند مهاجرت کنند یا یک هدف طولانی مدت برای زندگیشون داشته باشند.
هرچه که هست محبت به والدین در جامعهی ما با احساس گناه و عذاب وجدان مخلوط شده درحالیکه خیلی از تروماها به همین شکل خودشون رو نشون میدن! به شکلِ همیشه ایثار کردن و مراقب والدین بودن!
واقعا دلیل مراقبتهای افراطی بعضیها نسبت به پدر و مادرهاشون رو نمیفهمم.
اینها، شاید ثمرهی همون درددل های والدین و به خصوص مادر در دوران کودکی، با فرزندانش باشه، همون شکایتهایی که اونها همیشه از وضع زندگی و سختیهاشون داشتند.
کودک همیشه از اینکه دردسر یا زحمتی برای پدر و مادرش داشته باشه یا باعث ناراحتی اونها بشه، پرهیز میکرده و در بزرگسالی هم همچنان به همین کار ادامه میده.
خیلی متاسفم برای آدمهایی که در تمام روابطشون، از رابطه با پدر و مادر گرفته تا دوست و همسر و همکار و ...به بن بست و مشکل میخورند اما هنوز از رفتن پیش تراپیست واهمه دارند.
شاید بشه نگرانی ملاقات با تراپیست رو طبیعی دونست چون کسی که در اتاق درمان میبینید، خود واقعیِ شماست ولی وحشت از تراپیست، معناهای دیگهای داره.
وحشت از مراجعه به تراپیست و صحبت با یک مشاور، یعنی وحشت از تغییر.
یعنی آدمها همچنان ترجیح میدن آرامش نیمبندِ زندگیشون رو که اصلا شاید وجود خارجی نداره، حفظ کنند و خودشون رو درگیر تغییر یا زندگی بهتری نکنند.
این جمله واقعیت داره که دستگاه عصبی ما، یک جهنم آشنا رو به یک بهشت ناآشنا ترجیح میده.
جملهای که میتونه اساس علم روانکاوی و نیاز به تراپی رو توضیح بده.
لازم هم نیست حتما چالش عمیقی توی روابط باشه، همین که یک موضوعی مکررا و دائما شما رو رنج میده، اونقدر که تبدیل به یک الگوی ذهنی میشه، همین که دائم واکنشی یکسان به مشکلی همیشگی نشون میدین، یعی وقتش شده با یه نفر صحبت کنید.
یک نفر باید باشه که این الگو رو شناسایی کنه و اون رو به شما نشون بده.
Repost from توییتر فارسی
۱۳ سال تجربهٔ درمانگر اضطراب بودن، به من ثابت کرده: «پشت هر فرد مضطرب، یک والد کمالگرا نشسته است.»
*Dr.mohammad.garavand nia*
@OfficialPersiaTwiter
Repost from کسب و کار اجتماعی چولیقزک
خوشا فصلی که دور از غم؛ همه شونه به شونه کنار هم باشیم.
به امید اون روز!
پ.ن : ویدیو از صفحه اینستاگرام mahya.farmani برداشته شده است.
#ایران
#جنوب_قلب_ایران_است
📍قصههای چولیقزک را از اینجا دنبال کنید:
@Choliqazak
