اتاقی از آنِ خود
الذهاب إلى القناة على Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
198
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from ترجمان علوم انسانى
🔵 دیگر کسی مجله نمیخواند؛ واقعاً؟
🔹 تا ده سال پیش، مطالعه مثل پاروزدن روی قایقی کوچک در رودخانهای آرام بود؛ اما حالا شبیه دستوپنجه نرمکردن با امواج سهمگینِ اقیانوسی است که هر لحظه ممکن است تو را غرق کند. با اینکه هر دوره حواسپرتیهای مخصوص خودش را دارد، به نظر میرسید خواندنِ عمیق و تفکر تواناییای عمومی است. امروز آدمها بیش از همیشه میخوانند، اما به نظر میرسد پیوند میان خواندن و تفکر بهشکل بیسابقهای قطع شده است. هجوم اطلاعاتِ ضدونقیض بیوقفه به ما فشار میآورند و هر بار ما را به سمتی میکشند. شبانهروز کلمهها جلوی چشمانمان هستند، اما سرگشته و مرددیم.
🔹 شبکههای اجتماعی دسترسی ما به منابع را آسان کردند، اما در ازایش، تمرکزمان را از بین بردند. الگوریتمهای آنها بیرحمانه فکرمان را جهت میدهند و دوستِ جدیدشان، هوش مصنوعی، با توانایی خارقالعادهاش در پاسخدادن به هر سؤالی، دارد ما را از اندیشیدن بینیاز یا شاید نسبت به آن ناتوان میکند.
🔹 حجم عظیم دادهها باعث شده احساس کنیم همیشه از قافله عقبیم. یاد گرفتهایم در کسری از ثانیه تصمیم بگیریم که روی یک محتوا «بمانیم» یا قیدش را بزنیم و «برویم سراغ بعدی». آمارها میگوید متوسط زمانی که برای مشاهدۀ پستهای اینستاگرام صرف میکنیم چیزی حدود ۱٫۸ ثانیه است. در اقیانوسی که پر از این «۱٫۸» ثانیههاست، ژرفاندیشی دیگر فضیلتی نیست که بهآسانی به دست آید؛ مهارتی است که برای بهدستآوردنش باید تمرین و تمرین و تمرین کرد.
🔹 مدتی قبل مفهوم جامعۀ «پساسواد» را در صفحۀ ترجمان معرفی کردیم، جامعهای که در آن نوشتن و خواندن، این بنیانهای تمدن، رو به افول گذاشته است. اظهارنظرهای پرشمار شما به ما نشان داد که این احساس افول چقدر فراگیر است. پیشتر از آن، به جامعۀ «پشمکی» پرداخته بودیم که، در آن، فرهنگ شیرین اما تهیِ نمایش و سرگرمی جایگزین ژرفا و تفکر شده است.
🔹 جامعۀ پشمکی و وضعیت پساسواد نقطۀ اشتراک مهمی دارند: در هر دو، کتابخواندن و مجلهخریدن کاری است پرهزینه و کمثمر که دوران آن به پایان رسیده است. دیگر لازم نیست کتاب بخوانید؛ بهجایش فیلم ببینید. دیگر مجله نخرید؛ بهجایش در شبکۀ اجتماعی بچرخید.
🔹 طی این سالهای پرماجرا، ما در تیم کوچک ترجمان، آمدن این امواج را دیدیم، فراگیرشدن شبکههای اجتماعی را، و حالا اوجگرفتن پلتفرمهای هوش مصنوعی را. هردوی آنها هم ساختار کارمان را تغییر دادند، هم به شیوههای جدید به یادمان آوردند که چقدر و چرا به کتاب و مجله نیاز داریم.
🔹 پرسشی که ده سال پیش باعث شد به انتشار مجله دست بزنیم بعد از ۳۵ شماره همچنان باقی است: چطور باید تفکر را تمرین کرد؟ چگونه میتوان مسائل انسانی را «جدی» گرفت و تفکر عمیق را از دست سرگرمی و اقتصاد توجه نجات داد؟ پاسخ ما طراحی ساختار جدیدی برای مجلۀ ترجمان بود. در روزهای آینده با این ساختار بیشتر آشنا خواهید شد.
@tarjomaanweb
یکی از بچههای توی مهدکودک:
«اینجا قشنگ دیوونه خونهست!»
چطور تونست اینقد قشنگ و صادقانه اوضاع رو توصیف کنه؟!
😐
زندگی مشترکِ بعد از بچه، یه پیچ خیلی تند رو باید پشت سر بذاره ولی معمولا بعد پیچهای تند، هم منظرهها عوض شدند هم جهت تابش خورشید.
حالا ما توی جادهای هستیم که هرشب باید از خودمون بپرسیم کدوممون بیشتر حق داریم؟!
تو قضیهی پژمان جمشیدی، خیلی چیزای مشکوک و بودار وجود داره.
اون از فیلمی که بعد آزادی منتشر شد و داشت میخندید که یعنی همه چیز اوکیه و هیچ مشکلی نیست. آخه اگه این قضیه یه تهمت و پاپوش بود، طرف میتونست اینقدر ریلکس باشه؟!
تا گزارشی که روزنامه هم میهن از شاکی پرونده منتشر کرد و همین گزارش باعث شد که سایت روزنامه از دسترس خارج بشه .
فکر کن شاکی گفته اسنادش تو پزشکی قانونی موجوده ولی با رئیس پزشکی قانونی که مصاحبه کردن گفته اطلاعی ندارم!
حالا هم که خبر رسید سوپراستار به ترکیه رفت و در توضیحش نوشتن یک سفر کاری بوده و ...
الان سوال اینجاست کسی که به قید وثیقه آزاده، ممنوعالخروج نیست؟!
بحث وقاحت به کنار، واقعا این مملکت رو میشه با پول خرید و آزاد کرد و توی سینمای ایران کی پولدارتر اژ پژمان جمشیدی!
این مینی سریال رو هم به پیشنهاد یکی از مخاطبین کانال دیدم و واقعا قشنگ بود مخصوصا بازی نقش اول زن.
فرصت نکردم دربارهش بنویسم فقط اینکه آخراش، خیلی غمناک میشه.
خواستم بگم اگه منتظر بارون هستید، این وضعیت جوی آب یکی از شهرهای نیمه کوهستانیه.
هنوز خیلی زوده تا عمق فاجعه رو بفهمیم.
امروز پنجم آبان، ساعت هشت شب، کولر گازی خونه روشنه!
Repost from نگارنامه
بچه که بودم آدمها فقط یک چیز بودند. مثلا بعضیها کوهنورد بودند، بعضیها نقاش، بعضیها مغازهدار، آشپز …
آن زمانها کارمندان بانک نمیدویدند، طراحان وزنه نمیزدند، هنرمندان نیازی نداشتند یوگا کنند و آشپزها نقاشی نمیکشیدند.
حالا ما باید “مولتیچیز” باشیم. شناگر، یوگی، دونده، معلم، طراح، سفالگر.
گویا در گذشتههای دور هم همینطور بوده یعنی اگر پزشک بودی حتما منجم و ادیب و ریاضیدان و شیمیدان هم بودی و البته نمیدانم اگر “انسان معمولی” بودی چطور؟
آیا ما نگران تجربه نکردن شدهایم؟ یا موضوع فقط اصلاح سبک زندگی است؟
تجربه بازیگری برای غیر بازیگرها، تجربهی آواز برای موسیقینفهمها،
کارگاه یک روزه چاپ روی پارچه،
کارگاه شش ساعته ماگسازی،
نویسندگی در ۲۴ ساعت،
کارگاه هند استند برای غیریوگیها،
سفر با نوازندگی برای غیرنوازندهها!
کمی صبر کنیم کارگاه زایمان برای غیرحاملهها هم برگزار میکنند.
گناه کبیره این روزها جا ماندن است. جا ماندن از زندگی سالم، از دویدن، از جستار ننوشتن، از آب کرفس نخوردن، کمپ نکردن، سفال نساختن.
نوشته بودم انسان دشواری هورمون است. که یعنی ای بیبصر من میروم؟ او میکشد قلاب را! طوری میگویند انتخاب در دقت و تصمیمگیری درست که انگار دست من است کی و کجا تستسترون ترشح شود! من فقط پیام را دریافت میکنم و اجرا میکنم.
حالا هم میگویم انسان دشواری تجربه است. باید همه چیز را تجربه کنیم. آواز وقتی آواز خوان نیستی، طراحی وقتی طراح نیستی، شدهایم مثل والدین دهه شصتی در جستوجوی استعداد یا همان تپهی نریدهی فرزندانشان!
راستی چه از جان خودمان و زندگی میخواهیم؟
+5
وقتی آدما از این سرزمین میرن، دلشون برای این چیزا تنگ نمیشه؟!
مسجد جامع نطنز
آبان ۰۴
یه روز صبح از خواب بیدار میشی میبینی کره بادوم زمینی تموم شده، همهی نونهای توی فریزر تافتونه، کولر خرابه، اون یه دونه مگس سمج توی خونه سه تا شده، بچه میگه بریم خاک بازی و تازه در چنین شرایطی، دوست قدیمیت بهت پیام میده و کانال شرینیجاتش (ازپای سیب گرفته تا انواع کوکی و چیزکیک نیویورکی و ....) رو برات میفرسته و حس ناکافی بودن هم به کلکسیون بالا اضافه میشه!
به نظر خودم اگه یه نفر پیدا بشه و مگسها رو بکشه، بقیه مشکلات بزرگی به نظر نمیرسن! 😵💫
بیاید اینکه مثلا به دوستمون یا هر بشری پیام بدیم و فقط بگیم «برام دعا کن»، رو نرمالایز کنیم.
چقدرر به دعای یه آدم دیگه در حقم محتاجم!
Repost from وبلاگخوانی
یک سکانس درخشانی دارد سریال Fleabag.
دو زن؛ فلیبگ و بلیندا روبروی هم پشت بار نشسته اند و می نوشند. بلیندا ( کریستین اسکات تامس) که همان روز به عنوان موفقترین زن در بازار کار انتخاب شده، بعد از مسخره کردن مراسم و خندیدن به جایزه اش، می گوید پنجاه و چهار ساله است. از فلیبگ ( فیبی وَلر) سنش را می پرسد: ۳۳
بلیندا میگوید : آه، بهتر میشود! ...
و با این مونولوگ درخشان جمله اش را توضیح میدهد:
"زنها با درد در وجودشان زاییده میشوند. این سرنوشت بدن ماست. میدانی؟ درد ماهانه، سینه های دردناک، زایمان، ...ما این درد را با خویش در طول زندگیمان حمل میکنیم. مردها نه. آنها باید درد را جستجو کنند. آنها تمام این خدایان و شیاطین را اختراع کردند فقط برای اینکه بگویند شرمسارند، و این چیزیست که خب ما خودمان خیلی خوب می دانستیم. بنابراین انواع جنگها را راه انداختند که بتوانند حس اشیا را درک و همدیگر را لمس کنند، و زمانی هم که جنگی در بین نباشد، راگبی بازی می کنند.
و بعد ما تمام اینها را اینجا در دلمان، در درونمان داریم. ما در طول سالیان و سالیان و سالیان دردهای متناوب داریم. سپس، درست وقتی فکر میکنی با دردت خو گرفته ای و به صلح رسیده ای، چه می شود؟ ... یائسگی از راه می رسد. یائسگی لعنتی از راه می رسد و این...آه که لعنتی ترین معجزه جهان است! بله! همه استخوانهای لگنت به هم می پیچد و بسیار گُر میگیری و کسی هم هیچ توجهی نمیکند ولی بعد- تو آزادی. دیگر برده نیستی. دیگر یک ماشین با تجهیزات مختلف نیستی. دیگر تو صرفا یک انسانی، مسلط به کار.
دوست داشتم بروم توی لوکیشن، یک مارتینی دست بگیرم، از پشت سر بلیندا را محکم در آغوش بگیرم و گرم ببوسم...
https://november25th.blogspot.com/2019/07/the-best-woman-in-business.html
قدیمها بلد بودم چیزی که بشود اسمش را نقد فیلم گذاشت، بنویسم. آن هم بیشتر دربارهی فیلمهای ایرانی!
بعد از دیدن فلیبگ، دیدم خیلی چیزها باید بلد باشم که چنین اثر عمیقی را تحلیل کنم.
ده سال پیش که سریال آمد، فقط یکی دو قسمت دیدم و رهایش کردم. خوشم نیامد. بازی حیرتانگیز بازیگر نقش اصلی برایم نامانوس بود. به دوربین نگاه کردنها و دیالوگ گفتنهایش برایم تصنعی آمد.
فکر میکردم میخواهد تا پایان سریال همان شر و ورهای توی سرش را بگوید، همان چیزهایی که به نظر نمیآید درام خوبی را ایجاد کنند.
اما اعتراف میکنم حالا بعد از ده سال که سریال را دیدم، شگفتزده شدم.
بیشتر از این بابت که حتی ذرهای فکرش را نمیکردم داستان، از تهِ منجلابی که نمایش میدهد، چنین مسیری را طی کند و در قسمت پنجم فصل دو، فلیبگ توی اتاق اعتراف کلیسا بنشیند و به جای گناهان، به دردها و خواستههایش اعتراف کند!
به نظرم همه چیز اگزجرهتر از آن بود ک در پایان سریال، حرف از عشق و ایمان به میان بیاید اما چیز مهمتری که فهمیدم اینکه تمام اینها ویژگی آثاری است که آن سالها یا دقیقا همان سال ۲۰۱۶ تولید شده اند.
دو فیلم «منچستر کنار دریا»، و «حیوانات شبگرد»، محصول ۲۰۱۶ تکاندهندهاند.
با خودم فکر کردم چه خوب که هنوز چیزی از آن سال برای دیدن داشتم. آن وقتها میشد خیلی چیزها را در کنار هم نشان داد. میشد زیر لایهی شخصیتها، ویژگیهای انسانی ازلی ابدی را دید. میشد همذات پنداری کرد.
حالا اما کدام شخصیت در کدام فیلم و سریال است که بشود با او همذات پنداری کرد؟!
پ ن: فیلمهای ۲۰۱۶ را سرچ کنید و ببینید. «مهتاب» و «خرچنگ» هم دیدنی هستند.
