اتاقی از آنِ خود
الذهاب إلى القناة على Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
198
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
گاهی به آدما نگاه میکنم و میدونم کدومشون از لحاظ روانی سالمترند یا درستتر فکر میکنند. میدونم کدومشون واقعیترند.
اما نمیتونم اینو ثابت کنم، چون اونی که ناسالمه بهتر حرف میزنه، دوستای بیشتری داره، پولدارتره و ظاهرش رو بهتر حفظ میکنه!
Repost from محبوب من! منصوره رضایی
#درخواست_حمایت
یک آقای آبرومند نابینا به دلیل شرایط کنونی! بیکار شده و حدود پنجماه اجارهخونهش عقب افتاده. ماهی شش تومان بوده. یعنی در مجموع ۳۰ میلیون لازم داره و خیلی خیلی نگران و مضطربه بندهخدا.
اگر تمایل به مشارکت دارید، لطفاً کمکهاتون رو به این کارت بنده واریز بفرمایید:
6396-0712-1782-2857
(شماره کارت با یک اشاره، کپی میشود. :)
@MahboubeManف میگوید از دیروز، هرچه ناتیف برایم میآید از کانال توست. خوب فرصت میکنی بنویسی.خوش بحالت!
میگویم هرروز که دیدی کانالم پشت سرهم آپدیت میشود و هی پست و مطلب و نوشتهی جدید، بدان حالم خیلی خراب بوده و مثل همیشه همهی آنچه میتوانستهام بکنم نوشتن بوده است!
توی تلگرام، کانالی دارم که دربارهی ترجمههای موجود در بازار پست میگذارد و اینکه خیلی هایشان از حیث غیرحرفهای بودن، اصلا ارتباطی با متن اصلی ندارند.
خوبی این کانال، به این است که بیپروا حتی به اشخاص و ناشرها هم میتازد و زیر سوالشان میبرد.
یکی از نشرهایی که معمولا، نه فقط توسط نویسنده این کانال، که توسط خیلیها مورد انتقاد است، نشر آموت است.
ناشر آموت یوسف علیخانی است که خودش نویسنده و رماننویس است اما من نه کتابی از او خواندهام و نه ترجمهای از انتشاراتش که بخواهم نظرم را بگویم.
معمولا هم کتابها و رمانهای خیلی قطوری چاپ میکند که خواندنش واقعا حوصله میخواهد! واقعیت این است که هر داستان و رمانی را نباید ترجمه کرد اما بازار نشر آنقدر تحت تاثیر تبلیغات قرار گرفته که دیگر محتوا، اهمیتی ندارد!
جدا از این، ترجمههای فراوان از یک عنوان کتاب هم مصیبت بزرگی است. راستش قدیم، اینقدر ترجمههای مختلف از یک رمان در بازار نبود که آدم بخواهد بررسی کند و بعد برای خرید و خواندن انتخاب کند!
ولی حالا خیلی مهم است که چه چیزی را با چه ترجمهای میخوانید و راستش، آنقدر بازار نشر هردمبیل شده و کتابها هم آنقدر گران شدهاند، این موضوع واقعا نگران کننده است.
جدیدا نام آدمهایی را به عنوان مترجم روی جلد کتابها میبینم که آخرین بار به عنوان بلاگر یا بوک بلاگر! توی اینستاگرام فعالیت میکردند.
یکی از نشرهایی که خیلی در این زمینه کار کرده و کتابهایی در زمینه خودیاری و روانشناسی با ترجمه بلاگرهای تازه کار، منتشر کرده، نشر مون است.
این کتابها و مترجمها و ناشرها که تکلیفشان روشن است؛ چاپ کتاب برایشان تجارت است!
اما جدیدا، دارم چیزهایی میخوانم و پستهایی میبینم که حتی ترجمهی مترجمان شناخته شده را هم زیر سوال میبرند و از این بابت واقعا نگران شده ام.
چندروز پیش، یک نفر پست گذاشته بود و ترجمهی یکی از داستانهای کتاب معروف «یک درخت یک صخره یک ابر» را با ترجمهی دیگری از نویسندهای کمتر شناخته شده، مقایسه کرده بود.
ترجمهی اول که از نشر و مترجم معروفی بود، خطاهای فاحش زیادی داشت و دومی به مراتب دقیقتر بود.
دقیقا من هم چندسال پیش که کتاب را خریدم و خواندم، با ترجمهها و داستانها مشکل داشتم!
اینطوری است که در این بازارِ هر بلاگر یک مترجم و در این یکهتازی هوش مصنوعی، چقدر باید برای انتخاب یک کتاب خوب با یک ترجمه دقیق، دقت و وسواس داشت!
این را یادم رفت بگویم که چندوقت پیش توی گروه مادرها، موضوع را مطرح کردم که باید چکار کنم وقتی میگوید دیگر نمیروم!
درحالیکه در جلسات اول، خیلی خوشحال و نغمهخوان بوده و حتی آخرین بار، راضی نمیشد بیرون بیاید!
یکی از مامانها گفت، متاسفانه بچه پسرفت کردهاست. کلمهی پسرفت برایم خاطرات دردآوری را زنده کرد!
چون تقریبا در طول رشدش بارها در جستجوهایم در گوگل، با آن مواجه شده بودم؛ پسرفت خواب سه ماهگی، پسرفت خواب هشت ماهگی، پسرفت خواب نه ماهگی و الی آخر!
مامانِ مذکور گفت که باید ماجرا را پیگیر شوم و بفهمم دلیل نرفتنش چیست، شاید کسی کاری کرده یا مثلا بچهای اذیتش کرده است.
یادم افتاد چندوقت قبل همین مامان، ماجرای مورد حمله قرار گرفتن بچهاش در مهدکودک را تعریف کرده بود.
اصلا اغراق نمیکنم. مادر طوری ماجرا را تعریف کرده بود که واقعا انگار کسی به بچهاش حمله کرده و پوست دستش را کنده بود و او بابت اینکه مربیها حواسشان نبوده و نمیداند اصلا آن موقع، چه غلطی میکردهاند، حسابی شاکی بود.
بعدهم پرسیده بود لازم است به خاطر زخم دست بچهاش، او را ببرد دکتر و واکسن بزند یا نه؟!!
یادآوری این ماجرا باعث شد توصیهاش را اصلا جدی نگیرم چون آدمهای مضطرب همیشه بدترین سناریو را در نظر میگیرند.
یک مامان دیگر هم گفته بود به خاطر اینکه اعتمادی به مهد و مربیها و غیره ندارد، ترجیح میدهد بچهاش را یک مهدکودک درست حسابی بفرستد، از آنها که در هر نقطهای دوربین دارند و فایل دوربینها را در اختیار والدین میگذارند تا بچه را به صورت آنلاین از خانه، رصد کنند!
این مهدکودکها هم که گران هستند و فعلا توان پرداخت چنین شهریهای را ندارد!
علی رغم تمام تلاشهاو مقدمهچینیهایم، بچه میگوید مهدکودک نمیآید.
البته، نه گفتنش چیز تازه ای نیست فقط شدت و ضعف دارد. باید اعتراف کنم «نه» گفتن به اکثر چیزها، دیفالتش است و این هنر منِ مادرِ بیچاره است که باید سعی کنم به لطایفالحیل، او را گول بزنم یا به بهانهای ترغیبش کنم تا بله را بگوید!
برای همین تقریبا سعی میکنم مخالفت هایش را جدی نگیرم و به حرفهای مامانهایی که بچههایشان مهدکودک را دوست دارند و موقع رفتن از خوشحالی بال درمیآورند و میگویند آخجون میرم پیش دوستام و خاله فی فی جون، توجهی نکنم!
واقعیتش این است که خودم هم سر ظهر که میشود از پافتادهای هستم که حالِ اسنپ گرفتن و نشستن توی پرایدهای زهواردررفتهای که سالهاست کولرشان روشن نشده را ندارم.
با این همه، هربار که بچه با رفتن به مهدکودک مخالفت میکند، تمام آمال و آرزوهایم بر باد میرود و این فقط به این خاطر نیست که شهریهی یک ماه را کامل پرداخت کردهام! بلکه احساس میکنم یک جایی از مانیفست بچهداری را درست رعایت نکردهام یا چرا دروغ بگویم در ذهنم، این تصویر جان میگیرد که پشت در بسته کلاس اول ابتدایی نشستهام و بچهام را که در بغلم فین فین میکند به کلاس رفتن مجاب میکنم! ( مادربودن همینقدر میتواند تراژیک باشد!)
برعکس قضیه هم صادق است. وقتهایی که مهدکودک میرود و تنهایی آنجا میماند، حس میکنم دیگر میتوانم زندگی تازهای را شروع کنم و بالاخره روزهای سخت به پایان رسید و نذر و نیازهایم جواب داد. اینطوری است که مغزم پر از دوپامین و سروتونینهای تازه میشود!
آدمها بعد از بچهدار شدن، با نوع جدیدی از ناکامی مواجه میشوند برای همین است که من فکر میکنم همهی آدمها باید بچهدار شوند و این جنس ناکامی را در زندگیشان تجربه کنند!
مثلا بچهی شما در روزهای اول تولد، شیشهی شیر را دولپی میخورد اما از یک جایی به بعد، به دلایل نامعلومی از شیشه سرباز میزند.
در مورد پستانک و خواب شب و نشستن توی صندلی ماشین و کالسکه و گرفتن از پوشک و خوردن غذا و غیره هم اوضاع به همین منوال است!
بچهها همهی مفروضات شما را به بازی میگیرند و بعد هرهر به ریشتان میخندند!
حالا مهدکودک رفتن هم از آن سنخ جدا نیست.
امروز به شکلی اورژانسی، برایش دمپختک پختم و کنارش سالاد شیرازی درست کردم که هردو را خیلی دوست دارد.
او هم آرام نشست و مثل یک بچهی رام و دوستداشتنی، غذایش را خورد.
توی دلم داشتم خوشحالی میکردم که حالا حالش خوب است، سیر شده و وقتش است پیشنهادم را رو کنم!
اما زهی خیال باطل! گفت نه، مهدکودک نریم!
روانشناس گفت برای رفتن اصرار نکنم اما اگر نیامد تلاشی نکنم در خانه روز قشنگی برایش بسازم یا باهاش بازی کنم بله برعکس، اجازه دهم حوصلهاش سر برود!
ولی این روش هم کارگر نیفتاد چون بچه، از خانه بیرون رفت و با بچههای همسایه مشغول بازی شد و علی رغم میل باطنیام، احتمالا خیلی بهش خوش میگذرد!
اینطوری است که حالاحالاها گرفتاریم!
Repost from برای غریبه ها...
خبر خودکشی «ویکتور یالوم» تکاندهنده، تلخ و تا حدودی ترسناک بود. داریم درباره مردی حرف میزنیم که دکترای روانشناسی داشت، ۴۰ سال در این حوزه کار کرده بود و از همه مهمتر، فرزند اروین یالوم بزرگ بود.
شنیدن این خبر، آدم را دچار یک وحشت عمیق میکند، اینکه با خودت فکر کنی وقتی این سابقه، این پیشینه خانوادگی و دسترسی به بهترین ابزارهای درمانی دنیا هم نتوانسته جلو مهار افسردگی را بگیرد و او در نهایت تسلیم شده، پس وای به حال بقیه ما!
اما شاید بشه کمی واقعبینانهتر به این فاجعه نگاه کنیم. این اتفاق، آیینه کاملی از محدودیتهای انسان است. به ما نشان میدهد که در کنار تمام چیزهایی که بشر میداند و میتواند، هیچوقت "مصونیت مطلق" نداشته و هیچ علمی صد درصد نجاتبخش نبوده است.
همانطور که خودِ اروین یالوم همیشه در کتابهایش با شجاعت اعتراف کرده، روانپزشک و مراجع هر دو "همسفران رنج" هستند. رنج روانشناختی تبعیض قائل نمیشود و از نامهای بزرگ نمیترسد. همانطور که متخصصترین پزشک قلب هم ممکن است دچار سکته قلبی شود و دانشش مانع بیماری جسمیاش نباشد، روانشناسان هم در برابر بیماریهای شدید روان و دردهای عمیق اگزیستانسیال مصونیت کامل ندارند.
این اتفاق علم روانشناسی را بیاعتبار نمیکند، بلکه به ما یادآوری میکند که پشت تمام نظریهها و تخصصها، در نهایت قلبی آسیبپذیر و "انسانی" میتپد که گاهی در تاریکترین اتاق ذهن خود، غریبانه کم میآورد و گاهی شدت درد به قدری است که دسترسی فرد به تمام آموختههایش قطع میشود.
به قول خط پایانی اعلامیه خودکشی ایشان که برادرش منتشر کرده:
"Please hold your loved ones tight" 🤍
@baraye_gharibeha
Repost from چکش سبز 🔨
تحقیقات نوروساینس اثبات میکنند که اثر تهدید شدن بر ساختار مغز کودکان، کاملا مشابه اثری است که تجاوز در کودکی بر مغز آنها میگذارد!
آنچه قلب ما را به درد میآورد، دیدن رفتارهای تهدیدآمیز با کودکان در بسیاری از مهدکودکهاست! متاسفانه سرزنش، چشمغره، تهدید به محرومیت و دستور دادن مداوم، هنوز در مهدکودکهای زیادی رایج هستند و این مصداق کامل تهدید کردن کودکان برای کنترل آنهاست.
بیشک بزرگسالی که چنین رفتاری با کودکان دارد، خود آسیبدیده و ناآگاه است. اما این چیزی از مسئولیت او در قبال کودکان کم نمیکند و لازم است برای افزایش آگاهی یا درمان خود قدم بردارد تا این چرخهی پرآسیب شکسته شود.
پارسال، یه کارتون کتابهام رو فروختم و «درک یک پایان» جولین بارنز هم بین اونها بود.
قبل از ارسالشون، از بعضی صفحههایی که علامت گذاشته بودم عکس گرفتم.
امروز این عکس رو موقع گالریگردی دیدم و دوست دارم دوباره کتابشو بخونم!
بعضی شبها کاری از دستم برنمیآید.
بیهوده چند دانه بشقاب و قاشق و لیوان مانده توی سینک را در تاریکی میشورم. توی همان تاریکی، با دستمال، اطراف ظرفشویی را خشک میکنم.
بیهوده ماشینهای اسباببازی پسرم را از زیر مبل و میز و گوشه کنار پذیرایی جمع میکنم.
کوسنها را بیهوده اما مرتب روی مبل میچینم. بی آنکه به فردا فکر کنم که دوباره نقش زمین خواهند شد.
رومیزی را صاف میکنم، صندلیها را سرجایشان میگذارم.
روی بچه پتو میکشم. کولر را روی ۲۵ میگذارم و دریچه را میدهم بالا.
هال را از روزی که گذشته، خالی میکنم
و بعد نگاه کردن به مبلها و کوسنها و گلدانها بهم آرامش میدهد اما برای غمهایم کاری نمیکند!
از فرط بیحوصلگی سراغ کمد وسایل بچه میروم تا مرتبش کنم. یک سری کتاب نو هست که در همان طبقهی بالایی پنهانش میکنم. غیر از آن دوتا بازی فکری هم هستند که استقبالی از آنها نمیکند البته که هنوز برایش زود هستند!
تا همین یکی دوسال پیش، حتی مدادرنگی را راحت دست نمیگرفت که نقاشی بکشد. دفتر و کتاب هم گاهی به درد پاره کردن و خط خطی میخوردند!
روانشناس ها میگفتند باید بچه هرروز یک نقاشی بکشد تا خلاقیتش شکوفا شود و پسر من علاقهای نشان نمیداد.
هرچند مدادشمعی را بیشتر از مدادرنگی دوست داشت، حداقل میتوانست مدادشمعی را به راحتی به ماشینها و سرامیک و فرش اتاق و کمد بکشد!
چیزی که خلاقیتش را شکوفا کرد شاید همین بود و حالا آبرنگ را از همهشان بیشتر دوست دارد.
یادم است یک سالش بود و من هرروز عصر، یک جعبهی اسباب بازی را که باید قطعاتش را از میان قسمتهای همشکل آن قطعه، رد میکرد و درون جعبه میانداخت جلویش میگذاشتم تا بازی کند.
بچه جعبه را متلاشی میکرد ولی با قطعهها کاری نداشت و من حرص می خوردم که اصلا ما برای چه، اسباب بازی میخریم! در یک سالگی، حتی ماشین بازی نمیکرد!
در دو سالگی نقاشی نمیکشید و حوصلهی پازل ساختن نداشت.
در سه سالگی، علاقهای نداشت مسیربازی کند!
برای زمانی طولانی، تنها بازی مورد علاقهاش، این بود که ماشینها را توی هال خانه، با سرعت سرسامآوری راه ببرد و دائم درحال خاموش کردن آتش و رسیدگی به جرائم و تصادفات رانندگی باشد!
البته که این بازیها همیشه یک همبازی ثابت میخواست که من یا پدرش بودیم!
آن زمان نگرانیم این بود که چرا به هیچ بازی فکری یا فعالیت دیگری علاقه نشان نمیدهد.
هرچند من سعی میکردم با همان اسباب بازیهای تکراری و همیشگی، بازیهای متفاوتی کنم و سناریوهای جالبی خلق کنم. اما کم کم همهی اسباببازیهایی که کنار میگذاشتم چون استقبالی نمیکرد یا دوست نداشت، وسط آمدند.
راستش فهمیدم که بازیها و کیفتیشان خیلی مهمتر از اسباب بازیها هستند. خلاقیت را نوع فعالیتها میساختند نه لزوما ابزاری که در اختیار بچه میگذاشتیم!
همهی اینها را گفتم که بگویم هربار طبقات کمدش را به همین شیوه چیدهام؛ براساس اسباببازیهایی که در هر دورهای سوگلی اش بودند و بیشتر با آنها ارتباط میگرفت.
بعضی کتابها برایش غیرجالب بودند.
حتی خودم موقع خواندن به این فکر میکردم چطور بچهای دوساله میتواند این مفاهیم فلسفی و ذهنی را درک کند! کنارشان گذاشتم!
باز هم زمان گذشت و وقتی بعد از چندماه یا حتی یک سال، دوباره سراغ کتابها رفتم، بچه این بار به آنها علاقه نشان داد.
امروز کتابها را توی پایینترین طبقه گذاشتم و بعد به ترتیب پازل و ساختنی بازی و مسیربازی و خمیربازی وماشینها و اسباببازیهای چوبی.
گذاشتم آنهایی که دوست دارد، بیشتر دم دستش باشند. آنهایی که بیشتر بازی میکند را بیشتر ببیند.
حالا بعد از تحربههای این چندسال، فهمیدهام رشد طبیعی بچه واقعا حیرت انگیز است اگر و فقط اگر، به این روند رشد اعتماد کنیم و در یک سالگی نخواهیم زبان انگلیسی و شعرهای شاهنامه را به بچه یاد بدهیم!
غیر از آن بگذاریم بچه از بین همهی آنچه برایش فراهم کردهایم انتخاب کند هرچند انتخابش از او یک بچهی معمولی با سرگرمیهای خیلی معمولی بسازد!
مهشید رو توی یوتیوب دنبال میکردم و گاهی ویدیوهاش رو میدیدم.
از راحتیش، چهرهی چشم ابرو مشکی و گرمش که نمیدونم چطور توصیفش کنم و لباسای کلاسیک پف پفی که میپوشید خیلی خوشم میاومد.
نمیدونم چرا دیگه ناپدید شد ولی هنوزم دیدن ویدیوهای قدیمیش جذابه
در حال خوندن این کتابم. هرچند قبلا هم نیمی از صفحاتش رو خونده بودم ولی دوباره شروع کردم.
یه مقدار تکرار مکررات و سردرگمی در متن داره ولی در کل، برای کسی که میخواد دربارهی تاثیر والدین و به خصوص مادر بر روحیات و تربیت فرزند در سرتاسر عمر، بدونه و متوجه آسیبهای دوران کودکی بشه، راهگشاست.
Repost from شرق
+7
🔻گزارش «شرق» از سرگردانی خانوادههای آسیبدیده جنگ و توقف اسکان موقت در هتلها
🔺کارت قرمز هتل به جنگزدگان
✍️ محمدحسین موسوی
🔹«چهارشنبه وقتی از سر کار به هتل برگشتم، گفتند دیگر اجازه ورود به اتاق را ندارید. حتی به ما اعلام کردند که کارت اتاق دیگر فعال نیست و نمیتوانید وارد اتاق شوید. در حالی که تمام وسایل ما در اتاق مانده بود. من و دو فرزندم مجبور شدیم دزدکی وارد اتاقها شویم و وسایلمان را جمع کنیم». این روایت «آقای ف» است، یکی از جنگزدگانیست که اواخر شب سهشنبه 26خردادماه با دستوری مواجه شد که منبع نامشخصی داشت: باید هتل را ترک کنید. کلنگ بازسازی هیچخانهای نخورده است و حتی مسئول بازسازیها نیز مشخص نشده است، اما جنگزدگان از هتل خارج شدهاند.
🔹«آقای ع» در محلهای در شرق تهران ساکن بود، در خیابانی که موج انفجار آسیبهای شدیدی به آن وارد کرد: «همان موقع که خانهها تخریب شد، شهردار منطقه آمد و با ناراحتی و بغض به ما و همسایههایمان گفت که «همه این خانهها را بهتر از قبل میسازیم و شرمنده و خدمتگزار شماییم». چندروز بعد ما را به ستاد بحران شهرداری دعوت کردند و هرکدام از خانوادهها را به یک هتل یا اقامتگاه فرستادند».
🔹مدتی از اقامت «آقای ع» در هتل نگذشته بود که اردیبهشتماه او و دیگر همسایههایشان را به جلسهای دعوت کردند: «در جلسه آن روز از تمام معاونتها، نیروی انتظامی و دیگر بخشهای دولتی، افرادی حضور داشتند. کمی که از جلسه گذشت مسئول جلسه که شهردار منطقه بود حرفهای جالبی نزد و به شکلی با ما اتمام حجت کرد». آنها هنوز سازندهای پیدا نکردهاند، اما مجبور به تخلیه هتلها هستند: «مدتها بود شایعاتی مبنی بر تخلیه هتلها وجود داشت، اما نهایتا ۳۱خردادماه مسئول هتل به ما گفت از این به بعد هزینه اقامت را باید خودتان پرداخت کنید، یا باید از هتل بروید».
🔹خانه «خانم میم» در خیابان میرداماد حدودا ۲۰ اسفندماه تخریب شد. آنها در هتل بودند تا 25خردادماه که مطلع شدند باید هتل را ترک کنند: «هنوز جایی برای رفتن نداشتیم که به ما گفتند سه ماه مدت زمانی که شما حق اقامت در هتل داشتید، تمام شده و باید بروید». به آنها پیشنهاد دریافت ودیعه مسکن دادند، اما پیشنهادی که کمکحالی برایشان نبود: «اول به ما گفتند دو میلیاردتومان ودیعه میدهیم، بعد گفتند یک و نیم میلیارد تومان پرداخت میکنیم به شرط آنکه به شهرداری چک بدهیم . ما نمیدانستیم چندماه بعد چطور این پول را بازگردانیم».
🔹خانه «خانم ج» در خیابان دردشت است؛ جایی که ۱۱ اسفندماه مورد حمله قرار گرفت و خانه «خانم ج» نیز در این حمله آسیب دید: «خانه من تخریب نشد، آسیب دید. 155 میلیونتومان به من خسارت پرداختند، درحالی که حداقل ۴۰۰میلیونتومان برای بازسازی خانه من نیاز است. همان موقع که این پول پرداخت شد، شکایت کردم اما تا بهحال نتیجه شکایت من اعلام نشده است، پیگیری که کردم گفتند ثبت شده و منتظر باشید».او میگوید در جنگ قبلی نیز خانهاش آسیب دید اما بهجای هتل به خانه مادرش رفت، آن تجربه بود که باعث شد رفتن به هتل را بپذیرد اما حالا این حق را نیز از او گرفتند: «به ما گفتند بروید خانه اقوام. من چندماه در خانه مادر و اقوام دیگرم بمانم و مشکلات آن شکل از زندگی را به خودم و دیگران تحمیل کنم؟».
🔹«چهارشنبه وقتی از سر کار به هتل برگشتم، گفتند دیگر اجازه ورود به اتاق ندارید و کارت اتاقتان در را باز نمیکند. تمام وسایل ما در اتاق مانده بود، من و دو فرزندم مجبور شدیم دزدکی وارد اتاقها شویم تا وسایلمان را جمع کنیم، در حال جمعکردن وسیله بودیم که دوباره گفتند میتوانید امشب را بمانید. ما وسایل را وسط اتاق گذاشتیم و خوابیدیم تا اینکه دوباره ساعت ۱۱:۳۰دقیقه شب در اتاق را زدند و با لحنی تند گفتند آقا برای چه هنوز در هتلاید؟». خانه آقای «ف» ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ مورد اصابت موشک قرار گرفت و تخریب شد، از آن زمان او همراه با همسر و دو فرزندش در «هتل شهر» ساکن شدند، البته تا ۲۷ خرداد که به آنها گفتند باید هتل را تخلیه کنید.
🔹آقای «خ» میگوید درحالی به او دستور تخلیه هتل دادهاند که ودیعه مسکنی که قرار بود به او بدهند کمتر از میزانیست که او بتواند خانهای برای خود بگیرد: «هنوز ودیعه ندادهاند، اما میگویند یک میلیاردتومان به من میدهند در این صورت که منم چک بدهم، من با این پول در گاندی که خیر، در کجا میتوانم خانهای ۹۰متری مثل خانه خودم رهن کنم؟».
🔹«عبدالمطهر محمدخانی» سخنگوی شهرداری در گفتوگو با «شرق» با تأیید خروج شهروندان جنگزده از هتل این خروج را به علت پایان عملیات تعمیر و بازسازی خانه این افراد میداند و به مصاحبه خود در هفتههای گذشته اشاره میکند.
💢بیشتر بخوانید👇
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1111567
@sharghdaily
Sharghdaily.com
روی مبل بیکار نشستهام. گوشی همسرم را برمیدارم و میروم اینستاگرام!( بله ما همینقدر به حریم خصوصی یکدیگر احترام میگذاریم!)
برعکس آخرین باری که توی اینستا میچرخیدم، ویدئوهایی میبینم از بازماندههای جنگ، از خانههای ویران، از دختری که در مورد عکس وایرال شدهاش با سراپای وحشتزده و خاکی و حیران، پوشیده در بلوز و شلوار خانه توضیح میدهد.
ویدئوی دومی از خانوادهای است که دختر بیست سالهشان از طبقهی سوم پرت میشود اما به طور معجزه آسایی زنده میماند.
ویدئوی بعدی، گزارشی از لامرد استان فارس است. اول ویدئو مینویسد که حاوی صحنههای دلخراش و آزاردهنده است. معمولا این فیلمها را نمیبینم ولی این بار ادامه میدهم. فیلم، ساختمانهایی آسیبدیده از ترکشهای فراوان را نشان میدهد و بعد آسفالت خیابان را نشان میدهد که جابجا با ترکش، سوراخ شده است و میگوید اگر یک نفر با قد متوسط ۱۶۰ تا ۱۷۰ سانتی متر، مورد اصابت قرار بگیرد چقدر ترکش خواهد خورد!
بعد هم سراغ سالن ورزشی میرود که در آهنی بزرگش، از شدت موج انفجار، ازوسط تا شده است!
ویدئوی بعدی، زنی با بغضی که در آستانه شکستن است، از ورشکستگیاش و از دست رفت تمام سرمایهاش بعد از جنگ میگوید و میگوید میلیاردها از دست داده و دولت فقط ۵۰۰ میلیون به او وام میدهد!
فیلمها بیپایاناند.
آنهایی که مربوط به جشن اکران و بازیگرهایِ خاک بر سر و تبلیغ محصول یا مصاحبه با آدمهای رندوم توی خیابان است را رد میکنم.
آخرین پستی که میبینم، خبری از روزنامه شرق است درباره اخراج آسیب دیدگان جنگ از هتلهای تهران! در خبر، آمده که به افراد و خانوادههایی
که خانهشان در جنگ آسیب دیده و در این مدت در هتلها، اسکان پیدا کرده بودند دستور تخلیه هتل را در ۱۲ ساعت تا ۲۴ ساعت آینده دادهاند!
این یکی دیگر، تیر خلاص بود! مگر میشود؟! بیچارهها کجا بروند؟!
خیلی وقتها به جنگی که گذراندیم، به آسیبها و زخمها و تروماهایش فکر میکنم و فقط به این نتیجه میرسم که ما میتوانیم به زندگیمان ادامه دهیم چون آسیب ندیده ایم، چون به لحاظ روانی و حتی فیزیکی خیلی از فضای جنگ و استرس و تشنجی که به جا گذاشته، دور بودیم.
اما کسی که در دل ماجرا بوده، آسیب دیده، قطع عضو شده، کسی را از دست داده، خانهاش خراب شده، سرمایهاش را از دست داده، بعید است حالا حالاها بتواند به زندگی عادی برگردد و این را من، منِ دور از تمام این اتفاقات نمیتوانم درک کنم.
کاش میشد برای این حجم از پریشانی و بلاتکلیفی و تنهایی آدمهای جنگزده کاری کرد.
با خودم فکر میکنم جنگ زده بودن، فقط یک توصیف ساده نیست. جنگ زده بودن یعنی دیگر زندگیات هیچوقت، هیچوقت مثل قبل نخواهد شد و تحمل این فشار، چه صبر و تحمل فراوانی میخواهد.
