اتاقی از آنِ خود
الذهاب إلى القناة على Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
198
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from توییتر فارسی
اگر اون پرچمای انگلیس نبود فکر میکردم تهرانه…
ولی اینجا لندنه در روز تاسوعا
》SaRa《
@OfficialPersiaTwiter
امروز داشتم به چیزی فکر میکردم که نمیدانم چقدر درست است ولی حداقل بخش پررنگ و عظیمی از تجربهی زیستهی من را شکل داده است!
همهی مادرها و روانشناسها و مربیها و مشاورها میگویند بچه، از یک سنی به بعد و پیش از دبستان، باید برود توی محیط بیرون، باید اجتماعی شود.
خیلی به این قضیه فکر کردم و باید اعتراف کنم اجتماعی شدنِ بچهها، شاید فقط یک بهانهی دیگر برای طرد کردنشان از خانه باشد.
هیچ بچهای بدون تجربهی یک خانوادهی صمیمی و یک محیط امن به اسم خانه، زمینهای برای اجتماعی شدن سالم پیدا نخواهد کرد
برای این موضوع تنها شاهدی که دارم خودم هستم. سالهای قبل از مدرسه، مهدکودک بودم و چندسال لیسانس را دور از خانواده، در خوابگاه زندگی کردم.
قبل از ۲۰ سالگی با آدمهای مختلفی آشنا شدم، در اتاقهای کوچک خوابگاه، خصوصیترین وجوه زندگی را با آدمهایی که هیچ شباهتی با آنها نداشتم به اشتراک گذاشتم.
حتی بعد از آن هم با گروههای مختلف و آدمهای گوناگونی، همصحبت و همنشین شدم، شغلهای مختلفی را تجربه کردم اما راستش را بگویم، اجتماعی نشدم!
شاید آدمها فقط وقتی اجتماعی میشوند که پیش از تجربهی هر محیطی در فضای بیرون، درونشان به واسطهی خانواده، محیط امنی را تجربه کرده باشند وگرنه اسم صرفا بیرون خانه بودن و هرروز مهد و مدرسه و کلاس رفتن را نمیشود اجتماعی شدن گذاشت!
تو این گرمایِ کْشنده، آتیش علم کردند و کتری و چای و ...
خداییش، چندسال دیگه، چند قرن دیگه، باید بیاد و بره تا ما ایرانیها توی برگزاری آیینهای مذهبی و سنتی، کمی خلاقیت به خرج بدیم؟!
هندونه گرون شده اما نمیشه شربت بدین زیادم شکر توش نریزید؟! نمیشه یه نوک قاشق بیدمشک بریزید تو این شربت یا یه سیسی آبلیمو؟!
همین؟! هرشب صف کشیدن برای گرفتن ظرف یه بار مصرف با مشتی برنج که درست دم نکشیده و مشتی لپهی سفت؟!
از فاجعهی زبالههای یک بار مصرف گذشتیم اما دیشب وقتی غذای نذری رو خوردم، دیدم نه، ما برنج و لپه و روغن و پیاز رو هم داریم حروم و اسراف میکنیم!
کاش یه ذره به این چیزا فکر میکردیم.
مگه جورِ دیگهای نمیشه نذری داد؟!
هربار خانم روانشناس را میبینم، تلاش میکنم توی ذهنم سنش را حدس بزنم.
یک وقتهایی حس میکنم خیلی جوان است و یکوقتهایی با خودم میگویم نه، پنجاه سال بهش میخورد!
دارد برایم از انواع تشویق کودک میگوید. سعی کردهام ۴۵ دقیقه را طوری تنظیم کنم که به صورت کپسولی همهی مشکلات و مسائلم با بچه را بگویم و او هم بتواند برای همهشان راهکار بدهد.
به شکل شگفت انگیزی این اتفاق میافتد. هرچند در گرمای ۴۶ درجهی ساعت ۲ ظهر، شنیدن اصول تربیت کودک، تحمل زیادی میخواهد!
وقتی میآییم خانه، سر راه بستنی میخرم اما نمیگویم به شرطی بستنی میخرم که بابا برود به کارهاش برسد. خانم روانشناس، باج دادن و این چیزها را قدغن کرده است. البته خودم هم اهلش نبودم ولی حالا با وسواس بیشتری دارم به هرکاری میکنم و هرچیزی که از دهانم درمیآید، فکر میکنم.
اولش در خانه گیجم و دارم بابت هرچیزی از بچه تشکر میکنم.
اما قبول نمیکند خودش غذایش را بخورد.
خودم شدیدا گرسنهام و ترجیح میدهم اول بشقاب خودم را خالی کنم و بعد به او غذا بدهم. نمیدانم اول همدلیش را تشویق کنم یا ساکت شوم بگذارم خودش قاشق به دست بگیرد.
سعی میکنم خودم را متعادل کنم و سخت نگیرم. روانشناس بار سنگینی روی دوشم گذاشته است، البته خودم رفته بودم که همین چیزها را بشنوم اما چقدر دلم میخواست یک نفر وسط این همه راهکار، بابت همین چندسال، بابت تکتک چالشها، بابت رساندن بچهای بیش فعال و پرتحرک و پر جنب و جوش به چهارسالگی، بابت همهی وقتهایی که بچه، سقف جایی را روی سرش خراب نمیکند یا حرفی را بی لجبازی، میپذیرد از من تشکر کند.
دلم میخواهد روانشناس چشمهایش از دیدن بچهای که خیلی آرامتر شده، چهارتا شود، تشویقم کند، بگوید آفرین، میدانم چقدر سخت بود،چقدر سخت هست.
اما نه، گمان نکنم تا پایان عمر کسی از مادرها بابت تک تک این روزها و لحظهها و ثانیهها تشکر کند!
Repost from _تا میتوانی بنویس_
دیروز به مراسم فاتحهی مادر و فرزندی رفتم که هر دو در حادثهای باورناپذیر و غمانگیز جان باخته بودند.
زنهایی که برای تسلی دادن به خانوادهی داغدار آمده بودند، هر کدام برای آرام کردن دل صاحبعزا از داغهای خودشان قصه میکردند. من همانطور که آرام نشسته بودم، به این فکر میکردم که این مراسمهای عزا، فقط صحنهی سوگواری یک خانواده نیستند بلکه گردهمایی اندوهناک زنهاییاند که سوگ جوانانشان، قلبهایشان را فشرده و زخمی کرده.
زنی کنارم نشسته بود که چیزی نمیگفت و فقط گریه میکرد. هنگام قرائت قرآن، ناگهان به پهلو خم شد و شروع کرد به لرزیدن. چند زن دیگر دورش جمع شدند و سعی کردند دستوپایش را محکم نگه دارند تا به خودش آسیب نزند. بعد از چند دقیقه که آرامتر شد، دوباره پهلویم نشست. حالش که کمی جا آمد، بدوناینکه چیزی پرسان کرده باشم، با چشمانی تَر گفت که از وقتی دو فرزندش را در فاصلهای کوتاه از دست داده ( یکی نوجوانی که بر اثر افتادن در چاه جان باخته و دیگری، فرزند جوانی که زیر فشار مرگ برادرش خود را حلقآویز کرده) رنگ آسودگی را ندیده و خواب از چشمانش گریخته.
حرفهایش مرا از آنچه بودم، آشفتهتر کرد. راستش این روزها بیش از خود مرگ، چگونگی آن آدم را شوکه میکند. اینکه مرگ نه در پایان یک زندگی آرام، بلکه در میان فشار، تنگدستی، درماندگی و زخمهایی که یکی پس از دیگری روی هم انباشته میشوند، با چه شمایلهای حقیرانه و فقیرانهای از راه میرسد.
و شاید قسمت تلختر اینکه دیگر شنیدن چنین روایتهایی برای آدمهای اینجا عجیب به نظر نمیرسد چراکه پای صحبت هرکس که مینشینی روایتی عجیب از مرگ عزیزی در سینه دارد..
یادم از شعر گروس عبدلملکیان این شاعر خوب ایرانی آمد:
(اینجا خاورمیانه است
و هر کجای این خاک را بِکَنی
دوستی، عزیزی، برادری
بیرون میزند..)
۱۴۰۵/۳/۳۰
ماریا
ناراحتیم اینه که مردم سه ماه با پرچم بیرون اومدند اما یک بار از این صد روز، به هیچ افزایش قیمتی اعتراض نکردند و همچنان نمیکنند و نخواهند کرد!
اعتراض فایدهای نداره ولی فایدهای این همه دفاع کردن چیه!
واقعا چرا یکی از این همه موشک، به ساختمون ایران خودرو و سایپا نخورد!
Repost from توییتر فارسی
ایران خودرو در چندمین افزایش یک سال اخیر قیمت کارخانه تارا رو با افزایش سه برابری به نسبت بهار ۱۴۰۴ به ۲ میلیارد ۷۳۹ میلیون تومن رسوند، گرونتر از تویوتا کرولا و هیوندا النترا تو مناطق آزاد کشور
*Hadi*
@OfficialPersiaTwiter
من زیاد اهل خرید اینترنتی نیستم. اما همان چندباری که مثلا روغنمان تمام شده یا برای بچه خوراکی یا بستنی خریدهام، شمارهام به دستِ سوپرمارکتهای محله و اکالا افتاده است و حالا مدتهاست، یک کد تخفیف ۹۰ هزارتومانی دارم که ترجیح میدهم برای خرید پارهای از اقلام ویژه و ارزشمند، از آن استفاده کنم!
هرروز دهها پیامک تخفیف از دیجیکالا، همراه اول، کافیشاپهایی که قبلا رفتهام، اسنپ، هایپرگوشت قربانی، کمیتهی امداد و لیمومی یا هر سایتی دارم که ممکن است آخرین خریدم از آن، مربوط به ده سال پیش بوده باشد.
هربار که پیامکی برایم میآید، حس میکنم به حریم خصوصیام تجاوز شده است.
تازه فقط این نیست، دیجی کالا هرروز برایم ناتیفیکیشن میدهد که فقط یکی از فلان محصول مانده و دارد تمام میشود! دست بجنبان!
راستش من اصلا با روشهای تبلیغاتی اضطرابآور، ارتباط نمیگیرم و این ناتیفیکشنها هم شبیه سلولهای سرطانی شدهاند. سرکوبشان که میکنی، از یک جای دیگر سر برمیآورند. حتی چک نمیکنم که ببینم این محصولی که تمام شده، چیست!
ماجرا فقط به اینجا ختم نمیشود.
وقتی وارد سایتهای ایرانی میشوم که مثلا یک آهنگ قدیمی دانلود کنم، دائم باید از عکس رژلب و آبرسان صورت و کتاب داستان و غیره عبور کنم تا بتوانم به مقصود دست پیدا کنم.
ماجرا وقتی دارکتر میشود که مثلا دارم یک مقاله میخوانم و آن وسطها، خرید دستمال آشپزخانه ۱۰ عددی با قیمت مناسب را بهم پیشنهاد میدهند! از اینکه در تمام شبانهروز، مورد هجوم تبلیغات هستم، احساس تهوع میکنم!
از اینکه همه شمارهام را دارند و میخواهند به من یادآوری کنند فلان چیز را بخرم، فلان تخفیف را از دست ندهم و از همه بدتر، از اینکه هربار فکر میکنم یک پیامک شخصی دارم اما پیامی برایم فوروارد شده که برای میلیونها نفر دیگر هم فرستاده شده است، منزجر میشوم.
به قول یک نفر توی توییتر گفته بود انگار شمارهمان را پشت در توالت عمومی نوشته باشند!
از همهی اینها که بگذریم، خرید اینترنتی برای من موضوع دشواری است. من در خرید خیلی عجولم و خرید اینترنتی، هزاران گزینه دارد که باید چک کنم. اگر لباس باشد باید تمام اندازههایم را حفظ باشم و برای همین چک کردنها، خیلی بیحوصله و تنبلم و درثانی، اصلا به این عدد و رقمها اعتمادی ندارم!
همین دیروز، وارد یک سایت فروش دارو شدم تا مولتی ویتامینها و زینک و منیزیم و ویتامینهای گروه ب و کا و آهن و ... سفارش بدهم!
از در و دیوار سایت بود که داروهای مکمل و پک افزایش انرژی زنان و مردان و ... فرو میریخت.
کافی بود منیزیم را سرچ کنی تا دهها مدل منیزیم برایت پیدا کند! یک ساعت طول کشید تا چهار بسته قرص سفارش بدهم.
میدانستم چه میخواهم ولی آن تخفیفهای چهل پنجاه درصد و پکهای انرژی و تنوع وحشتناک، وسوسهام میکرد تا سبد خریدم را طولانیتر کنم.
بعضی مکملها زینک و مولتی ویتامین را با هم داشتند، آن یکی ترکیب منیزیم و کلسیم و ویتامینهای ب بود، آن یکی آهن را هم به مجموعه اضافه کرده بود و خلاصه انتخاب، دشوار بود.
یاد چندشب پیش افتادم که رفته بودیم پیتزافروشی و نیمساعت داشتیم توی منو میچرخیدیم و محتویات و سایز بیست مدل پیتزایی که سرو میکردند را چک میکردیم که بفهمیم کداممان به مذاق و ذائقهمان سازگارتر است.
چندسال پیش در یک کتاب خیلی خوب خواندم که داشتن گزینههای بیش از حد، لزوما به آدمها حس آزادی بیشتر نمیدهد چون انتخاب هر گزینه، یعنی حذف گزینهای دیگر و وقتی گزینههای زیادی پیش رویت است، محروم شدن از موارد دیگر را بیش از وقتی گزینههای زیادی نداری، تجربه خواهی کرد!
در این دوره زمانه هرکاری میخواهیم بکنیم، از خرید محصول گرفته تا استفاده از یک خدمات یا خرید دوره و ... یک عالمه گزینه پیش رویمان است، یک عالمه آپشن و خدمات که به ما ارائه میشود و حالا تورم، کاری کرده که نه تنها باید سایز و ابعاد و بالا و پایین و طعم و رنگ و بو و غیره همه چیز را چک کنیم بلکه باید ببینیم کدام فروشنده، بهترین و باکیفیتترین جنس را ارزانتر از همه میفروشد!
چقدر بیچاره و درماندهایم ما!
میدانید مامانها غیر از آنها که شاغلاند و چارهای ندارند، چرا بچههایشان را هرروز میفرستند مهدکودک یا آزادشان میگذارند تا توی ساختمان بچرخند؟!
چون حوصله ندارند بچه بزرگ کنند، چون حوصله ندارند با بچهشان بازی کنند، چون وقتی حوصله ندارند نمیدانم چرا بچهی دوم را میآورند. چون چه چیزی بهتر از اینکه بچه برود از خانه بیرون و آنها آسوده باشند؟!
در ساختمان ما، بچههای قد و نیمقد زیادی هستند اما تنها مادری که از خانه بیرون میرود تا بچهاش را بیاورد توی خانه که برای همسایه ها و بقیه مزاحمت ایجاد نکند، منم!
توی گروه ساختمان هم پیام گذاشتهام ولی هنوز کسی پاسخگو نبوده است.
خدای من، از این حجم بیتفاوتی و بیخیالی و بیشعوری بعضی والدین به کجا باید پناه برد!
در این گرانی، اپلیکیشن طاقچه با همهی نواقصی که داره، خدمت خیلی خیلی بزرگی به کتابخونها میکنه!
جدا از قیمت، کتاب خوندن با گوشی، از این لحاظ که برای من جایگزین وبگردیهای بیهوده شده، واقعا سودمنده و برای همین دیگه هیچ تعصبی روی خوندن کتاب کاغذی ندارم!
Repost from کتابفروشیِ دختری دلبسته به کتاب.
بهعنوان یک کتابفروش هربار با قیمتها مواجه میشم، تعجب میکنم. ینی چی آخه؟ جدا ۸ میلیون یا شوخی میکنید؟
خیلی وقتها دارم توی طاقچه میچرخم.
معتادِ گشتن لابلای کتابها و خوندن نمونههاش هستم.
معتادِ خوندن نظرات پایِ کتابی که عنوانش به نظر جالب میاد.
عادت جالبی نیست، چون دائم دارم دنبال کتابی میگردم که ارزش خوندن داشته باشه و شاید گرفتار کمالگرایی یا وسواس میشم یا چون خیلی راحت میشه کتابی رو دانلود کرد و خوند، خیلی وقتا، فقط چند صفحه میخونم و رها میکنم!
اگه شما هم اهل طاقچه و کتاب خوندن هستید یا حتی اگه دارید نسخهی کاغذی میخونید بیاید اینجا معرفیش کنید.
واقعا نیاز دارم!
عکس بچه توی کارگاهِ نجاری باباش 💚
اگه خطرناک نبود و اگه حرف گوش میداد و دستش رو لای پنکه و زیر اره نمیکرد، هرروز میفرستادمش بره.
برایم حلیم سفارش داده است که جان بگیرم. پیک که میرسد دم خانه، زنگ میزند که «در را بزن، گفتم بذاره تو آسانسور»
ساعتی نمیگذرد که از دست بچه عصبی میشوم و خودِ پریشانِ دیوانهام را توی پیامی خالی میکنم و برایش میفرستم.
کم چیزی نیست ذهنیاتِ مریضت را برای کسی بفرستی.
وقتی میآید خانه، چرندیاتم را به رویم نمیآورد. تجربهی درازی است اینکه بفهمی یک روز سخت برای دیوانه کردن یک زن کافیست!
برایم دمنوش دم میکند.
حالم اصلا خوب نیست. میخواهم تا شب در تخت بمانم. پای قسمتِ آخر بد سیسترز، قهقهه میزنم. بچه متعجب میآید و میپرسد مامان به چی میخندیدی؟!
مسکنها اثر کردهاند. خیلی زیاد خستهام و توی تخت بچه، خوابم میبرد. یک بار بچه میپرد توی تخت، از خواب میپرم و دعوایش میکنم.
دست بچه را میگیرد و میبرد. دوباره میخوابم، شاید یک ساعت.
از خواب که بیدار میشوم، هردو لباس پوشیدهاند. میگوید با خودم میبرمش کارگاه.
قبل از غروب برایم یک موزیک میکس فرستاده. دومین آهنگ، من را میبرد به گذشتهها: هنوز عاشقترینم، ای تو تنها باورِ من...
شب از راه رسیده که زنگ میزنم.
میفهمم وقتش شده که دنبال بچه بروم.
میدانم حالا بعد از چندساعت بازی خسته و گرسنه است. برنج را دم میاندازم و قابلمهی خورشت را روی کوچکترین شعله میگذارم.
یک اسنپ رفت و برگشت میگیرم. صدای نوحه میآید، مردم در تمام خیابانها مشغول برپا کردن موکب هستند و به همین زودی، برای گرفتن نذری صف کشیدهاند!
میروم آن طرف شهر، بچه را تحویل میگیرم از توی ترافیکها و بیابانها و اتوبانها برمیگردیم خانه.
جایی در تاریکی شب، درست بالای کوه هلال بزرگ ماهِ نو را میبینم. آنقدر زیباست که نمیشود چشم از آن برداشت!
شب در خانه پناه گرفته و خورشت بامیه روی گاز قل قل میکند.
همیشه دلم خواسته چیزی خلق کنم. نوشتن را دوست داشتم چون میشد داستانی، قصه و روایتی خلق کرد.
این رابطه و زندگی مشترک را هم با همهی حد و مرزهایش، من و او خلق کردهایم.
ما مالک تمام فضاهای پر و خالی این رابطه هستیم. ما مالک چیزی هستیم که بین ماست.
این چیزیست که دوتایی، بعد از ساختنها و ویران کردنهای فراوان خلق کردهایم و آدم بعد از ۹ سال زندگی، میتواند به رابطهای که ساخته فکر کند، تکیه بدهد به عقب، پا روی پا بیندازد و در ساعتی از شب که بچه خوابش برده و در نور ضعیفی که از لای در نیمهباز اتاق میآید، احساس خوشبختی کند...
بعد از یک ساعت و نیم نشستن روی صندلیهای پلاستیکی مهدکودک، از بچه اذن خروج گرفتم و به سرعت بیرون آمدم. این جدایی برایم شبیه شکستن شاخِ غول میماند. در نیمساعت اول، دائم حواسم به موبایلم بود. هرلحظه منتظر بودم زنگ بزنند و بگویند برگردم، چون بچه از گریه سیاه و کبود شده است!
این دومین باری است که تنهایش میگذارم.
در مدتی که آنجا بودم، مادری دائم به بچهی سه سالهاش اصرار میکرد کلاس برود. توی کلاس چه خبر بود مگر؟ مربی داشت میگفت هلو، برای استرس خوب است! به آن یکی مربی میگویم چقدر کلاسشان طولانی است! میگوید امروز فستیوال میوه دارند!!
بچه گفت کلاس را دوست ندارم! باورش کردم و اصراری نکردم!
به چه چیزی باید ترغیبش میکردم؟ حتی به مدرسه و دانشگاه رفتن هم اجبارش نمیکنم. در زندگی، کلاسها، معلمها و اساتید به من چه یاد دادهاند؟!
در این دنیای بزرگ من همیشه کارِ خودم را کردهام، هیچوقت هیچ کلاسی را دوست نداشتم.
حالا هم در همین فرصت کوتاهِ آزادیم، توی سایه نشستهام و فکر میکنم همین که توی زندگی بتوانی، توی گرمای ۴۰ درجه یک سایهی خنک پیدا کنی و در آن، دمی آسوده بنشینی به همه چیز شرف دارد!
سالها میگذرد. بیش از نیمی از عمرم را در جستجوی آدمی خاص هستم. در خواب، با او حرف میزنم و در خیال، دستانش را میگیرم!
آدمهایی میآیند و میروند. بعضی تنها از دور لبخند میزنند، بعضی فقط اسمم را میدانند، بعضی جلوتر میآیند و چیزهای بیشتری میفهمند مثل چالِ لپهام هنگام خندیدن، مثلِ تن صدایم، بعضی شاید از آن هم نزدیکتر، مثلا بدانند چه چیزهایی خوشحال و چه چیزهایی ناراحتم میکنند.
خیلیها میروند، حتی آنهایی که نزدیک بودند، حتی آنهایی که میدانستند اگر بروند ناراحت بشوم. تنهایی را در آغوش میگیرم.
گاهی در قلب آدمی هستم و گاهی روی انتهاییترین نیمکت پارکی خلوت، گاهی نشسته در آخرین صندلیِ آخرین ردیف کتابخانهی دانشگاه و از خودم میپرسم: «کی تمام میشود؟!»
گاهی عاشق آدمها میشوم و گاهی از آنها به خاطر هرآنچه میتوانستند بکنند و نکردهاند، متنفر میشوم. دردهایم را در آغوش میگیرم.
سالها در انتظار میمانم. انتظارِ شروعی خیرهکننده، نامهای از راهِ دور ، عشقی مثالزدنی و بوسهای عاشقانه!
جایی که هستم را دوست ندارم. میخواهم آزاد باشم و میگذارم آدمها هم آزاد باشند. میگذارم دور شوند، میگذارم نباشند، میگذارم مرا دوست نداشته باشند، اجازه میدهم دیگر مرا به اسم کوچکم صدا نکنند هرچند دردآور و ناراحت کننده باشد.
در سکوت رنج میکشم، هرچه نمیتوانم بگویم را مینویسم. ترسهایم را در آغوش میگیرم.
کوچ میکنم از قلبی به قلبی دیگر، خاطرهای به خاطرهای دیگر، نیمکتی به نیمکتی دیگر.
در بهار، گُر میگیرم و در تابستان جوانه میزنم! در پاییز گریه میکنم و در زمستان عاشق میشوم!
کسی را برای همیشه، برای یک عمر کنارم دارم. در میانِ روزمرگیها به دنبال خودم میگردم و خیلی زود پیدایش میکنم. خودم را در آغوش میگیرم.
زمان میگذرد. مادر میشوم. بعد از زایمان، در روحم، زخمهای بازِ فراوانی دارم، آدمهای زیادی را باید ببخشم، اتفاقات زیادی است که باید فراموش کنم. فصلِ رنجهای تازه از راه رسیده است. زخمهایم را در آغوش میگیرم.
مینشینم روی آخرین نیمکت پارکی خالی، روی آخرین صندلی کافهای خلوت، مینشینم در تنها سایهی به جا مانده در ظهر. کودکم را در آغوش میگیرم.
آدمها را بخشیدهام. حتی لبخندشان از دور هم مرا خوشحال میکند. هنوز هم لبخندی برایم کافیست!
میگذارم دیگران راهِ خودشان را بروند، تا غروب آفتاب، آنجا مینشینم و فکر میکنم چه خوب که هیچوقت، جایی که بودم را ترک نکردم.
چون اینجا تنها جایی است که میتوانم دنیا را آن طور که دوست دارم تماشا کنم!
زندگی را در آغوش میگیرم.
اون موقع که شب نزدیکه اما آسمون هنوز آبیه و تاریکِ تاریک نشده و ماه و ستارهها میدرخشن.
اون موقع دوست دارم صدای این آهنگ ابی رو زیاد کنم، به آسمون نگاه کنم و قدمهای تندتری بردارم...
گوش دادن بهش خیلی لذت بخشه!
این موقعِ روز که میشود، فِس میشوم. دلم میخواهد هرچه زودتر هوا تاریک شود چون روزِ آدم بچهداری که بچهاش ظهر به هیچ حیلتی نمیخوابد، نباید اینقدر طولانی باشد.
پیاده روی کردن و دوش گرفتن و ظرف شستن و کیک پختن و ژله درست کردن و شستن و تفت دادن بامیهها و تمیزکردن گاز و خواندن کتاب و بازی کردن با بچه و شستن ملافهها و لباسها و ور رفتن با گوشی و ...هم هرچند در جای خودشان کارسازند اما علاجِ واقعه نیستند.
این موقعِ روز فقط یک تماس نیاز دارم شاید، از طرف یک دوست!
اما دوستانم با وجود آنکه اینستاگرامم دی اکتیو است و کانال را هم که لابد نمیخوانند، از منابعی موثق، خبر دارند که هنوز زندهام و شاید حتی کسی شایعه کرده باشد، حالم خوب است!
شاید یکی را لازم دارم که آن پایین بوق بزند و بگوید بپر بالا و بعد از دو هفته بیماشینی ( قصهی تصادف را برایتان نگفتم نه؟!) برویم یک دوری بزنیم و یک کوفتی بخوریم.
اینطور وقتها همیشه با خودم فکر میکنم بعد از اینکه یک کوفتی خوردیم چکار کنیم؟ احتمالا برگردیم خانه.
و وقتی آدم قرار است به این زودی، دوباره برگردد خانه، انگار کن هیچ جایی نرفته است.
برای تولدم کیک آلبالو پختهام و بچه هر پنج دقیقه یک بار، کیک میخواهد و هربار باید با یک خوراکی سرگرمش کنم تا شوهرم، شمع هفت را بخرد و بیاورد تا کنار شمع سهی تولد پارسال بچه که از ته کمد پیدا کردهام، بگذارم و عکس بگیرم!
آن وقت بتوانیم کیک را بخوریم!
بچه دارد هندوانه میخورد و من زنی هستم یک روز مانده به سی و هفت سالگی که بعضی اوقات، تنها چیزی که به آن باور دارد pms و تنهایی است!
