کماکان.
الذهاب إلى القناة على Telegram
اندکی اطمینان خاطر، برای وجود داشتن. t.me/HidenChat_Bot?start=957268736 @ToBeAlliive
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
276
المشتركون
+324 ساعات
+47 أيام
+2430 أيام
أرشيف المشاركات
275
و من آرزو میکردم
که ای کاش حداقل مادرم،
میتوانست مرا همانطور که هستم
دوست داشته باشد...
به گمانت، او هم شبها
در حسرتِ خود میگرید؟
یا در سِرِشتمان، روزی هست
که نگاههایمان، رنگِ درک بگیرند
و کلمات، با ما مهربانتر تا کنند؟
و اگر باشد،
آیا باز هم صدایم را میشناسد..؟
یا قرار است، میان خاطراتش
در مهی غلیظ و نجوا های غمناک
مهر و موم شوم؟
و اگر شدم...
آیا باز هم آرزو خواهم کرد
که روزی، اگر شده حتی در خواب،
مرا بی قیدِ "باید ها"
در آغوش بگیرد؟
هالهی ماه
275
شاید اون میتونست
منو، بیاره بیرون از این مرداب
اما کی میدونه؟
شاید این، من بودم
که میبردمش پایین.
275
در چَشمهایش باران داشت.
نگاهی غمگین، اما سبز.
با لایهای از اشک
که چون مِه، زیباییاش را
وهمانگیز نشان میداد.
هالهی ماه
275
خانوادهام را دوست دارم.
اما خودم را بیشتر.
آخر چگونه میشود در جایی ماند،
که بودن، محکوم به نبودنت کند؟
در جایی بمانم،
که جانم به دروغ آویختهاست
و دست و پایم را با شمشیر،
به زمین دوختهاند؟
هربار...فریادم در سکوتشان گم میشود.
آخر، در اینجا آبرو از عشق، مهم تر است!
مرگ از زندگی حتی، ارزش بیشتری دارد.
نور، در تاریکی این سرزمین
گم میشود
و من چه غمانگیز وطنم را
در هیچ،
جستوجو میکنم.
هالهی ماه
