آوازِ ــ نـــــــــــــی🍁
Kanalga Telegram’da o‘tish
340
Obunachilar
-124 soatlar
+37 kun
+330 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
✍🏻 یک چالش متفاوت؛ «از روی نوشتههایت، برایت مینویسم»
این بار نمیخواهم از شما بخواهم فقط یک پست را لایک کنید..
میخواهم یک نامه مخصوص خودتان دریافت کنید. 🤍اگر دوست دارید ببینید وقتی کسی فقط نوشتهها و فضای کانالتان را میخواند، چه چیزی از میان آن کلمات میبیند، در این چالش شرکت کنید.. قانون چالش خیلی ساده است: 1️⃣ همین پست را در کانال خودت فوروارد کن. 2️⃣ بعد از فوروارد، آیدی یا لینک کانالت را برای من بفرست. 3️⃣ من چند پست از کانالت را میخوانم؛ به موضوعات، نوشتهها، حرفها و حالوهوای آن دقت میکنم. 4️⃣ بعد برایت یک نامه کوتاه و اختصاصی مینویسم؛ نامهای که مخصوص تو و فضای نوشتههایت باشد.
نه یک متن آماده برای همه... نه یک جمله تکراری... بلکه چیزی که از ردپای خودت در نوشتههایت شکل گرفته باشد. ✍🏻 و شاید در میان آن نامه، جملهای باشد که مدتهاست کسی به تو نگفته... 🌙 نکته: نامه قرار نیست قضاوت تو باشد و من هم ادعا نمیکنم که از چند پست میتوانم تمام شخصیتت را بشناسم. فقط میخواهم ببینم از میان کلماتت، چه تصویری از تو دیده میشود... اگر آمادهای...
پست را فوروارد کن و لینک کانالت را بفرست.شاید این بار، کسی برای تو بنویسد؛ همانطور که تو همیشه برای دیگران مینویسی. 🤍 #چالش_نامه_نویسی #نامه_برای_تو #از_روی_نوشته_هایت
برای مردم زندگی نکن تباه میشوی .
غمگینترین آدمها کسانی هستند که برداشتِ دیگران برایشان زیادی مهم است.
#ساعت_شوم
#گابریل_گارسیا_مارکز
Repost from N/a
خوب نمیتوانم چیزی بنویسم، اما باید چیزی مینوشتم؛ چون این داستان تا عمق قلب آدم نفوذ میکند، آنهم وقتی میدانی که حقیقت داشته است. در درونم حرفهای زیادیست که میتوانم با آنها سطرها را پُر کنم، اما فقط مینویسم که در میان سطرهای این داستان، گاهی خودم را گم کردم ، اشکهای فراوانی ریختم؛ چیزی در درونم فریاد میزد و شکستم… و در آخر تمامش کردم. اما با تمام اینها، دوستش دارم. هیچوقت نمیخواهم زریاب یا یگانه را قضاوت کنم؛ چون هر دوی آنها رنجهای خودشان را داشتند و هر کدام به شیوهی خودشان با دردهایشان جنگیدند. و در آخر، باید از بانویی بگویم که این شاهکار را با کلمات خلق کردهاند؛ دستتان طلاست. قلمتان همیشه پُر و موفق بمانید. 🫠🤍 آسیه سادات
شنیده ام
شنیده ام
که باز برگشته ای
تاج سر گشته ای
نهالی سردی بی ثمر گشته ای
ساعتهای شهر خوابیده بودند اما سایهای که از هیچ زاده شده بود، به دنبال ردپای گمشدهی خودش در خیابانهای بینام میگشت.
✍ سروری
#داستانک
من و اون در کانال رمان آشنا شدیم، و از اینکه دارای اخلاق نیک و شایسته بود او مرا خواهر و من او را برادر خطاب میکنم، و فراموش نکنید بعضاً شاید خونِ مشابهی در رگ ها جریان نداشته باشد، اما باز هم توانست همانندِ خواهر و برادرِ واقعی بود…
پس بانو میشه بگین چی نسبتی با امپراطور دارید خوووب واضح بگین چون کنجکاوم
