uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

-Mercurial stories-

-Mercurial stories-

Kanalga Telegram’da o‘tish

نوشته های جیوه‌ای... برای بچه های جیوه‌ای؟(: . . . بات: https://t.me/Suiginnbot ناشناس؛ https://t.me/NoronChat_bot?start=sec-hcfabgjecj

Ko'proq ko'rsatish
Buy Ad
297
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+3030 kun

Ma'lumotlar yuklanmoqda

O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Okt '26
Oktabr '26
+27
2 kanalda
Sentabr '26
+48
2 kanalda
Get PRO
Avgust '26
+45
9 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+58
5 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+57
2 kanalda
Get PRO
May '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+30
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '260
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+55
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+139
5 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+5
3 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
16 Oktabr+15
15 Oktabr0
14 Oktabr0
13 Oktabr+1
12 Oktabr+1
11 Oktabr+1
10 Oktabr0
09 Oktabr0
08 Oktabr0
07 Oktabr+2
06 Oktabr0
05 Oktabr0
04 Oktabr+1
03 Oktabr+1
02 Oktabr+1
01 Oktabr+4
Kanal postlari
یکم منو یاد وانشات جدید گیلی انداخت

2
Matn yo'q...
2
3
🪄اولین صفحه مانگایی که کامل کردم.+1
🪄اولین صفحه مانگایی که کامل کردم.
18
4
تو رفتی ولی فکر تو تو سر من موند
23
5
یکی از آدمای مورد علاقه‌ام که چند وقت پیش بهم گفت خودشم می‌خواد داستان بنویسه لفت داد...
25
6
عشقمید(: ری‌اکتا رو برابر کنید تا به قول کارین خدا لیستون بزنه😭🙏🏼
18
7
چون پل میان ما هم زیاد رای آورد سعی می‌کنم فردا بذارمش💕 فقط توروخدا ری‌اکت بدید دارم افسرده می‌شم🙏🏼
39
8
بعد از دویدن‌های پیاپی برای فرار از چویا، دازای دیگر کم آورد و از خستگی روی زمین دراز شد. جوری که گونه‌اش روی خاک قرار گرفت. چویا که پشت او می‌دوید، با دیدن این صحنه قدم‌هایش را آرام کرد و او هم کنار دازای نشست. حتی حال نداشت برای زدن پسری که این‌همه برایش دوندگی کرده بود، مشتش را بالا ببرد. شاید هم از ابتدا هدفش این نبود. دازای پس مدتی نفس زدن، روی کمرش چرخید. چشمانش را باز کرد و به آسمان، با ماه آبی‌ و نقاط نورانی چشمک‌زنش نگاه کرد. -عجیبه. چویا که در دنیای خودش بود لحظه‌ای پرید. بعد رو به جادوگر موقهوه‌ای کرد که لبخند کجی داشت. +چی عجیبه؟ چویا حتی نمی‌دانست چرا دارد به مکالمه دامن می‌زند، اما چیزی در این لحظه باعث شد بخواهد این بحث ادامه داشته باشد. -همه چی. بعد دوباره سکوت شد و فکر چویا دوباره ناخودآگاه پر کشید سمت جاهایی که نباید می‌رفت. +حرف بزن. دازای چشمانش را سمت چویایی برد که انگار عذاب می‌کشید. -ها؟ +حرف بزن. درباره‌ی چی باشه مهم نیس. دازای فهمید که چویا فقط می‌خواست جلوی فکر آزاردهنده‌ی خودش را بگیرد. اما نمی‌فهمید چه فکری می‌تواند یک الهه را چنین به عذاب وا دارد. در هرحال به جای یافتن جواب، فقط یک درخواست در ذهنش طنین انداز شد. ~کاری کن ناراحت نباشه~. پس جادوگر اهریمنی سعی کرد سخنی بگوید. -خب... می‌دونی چیه؟ وقتی دیدمت با خودم گفتم این دقیقا همونیه ازش متنفر می‌شم و بعد هم هر چیزی که ازت دیدم فکرمو تایید کرد. تو خیلی پر سر و صدایی. به نتیجه‌ی کارات فکر نمی‌کنی. و پر سر و صدایی. آره ده بارم بگم پر سر و صدایی بازم کمه اینقدر که صدات نکره‌است. و در یک کلام، یه احمق تمام عیاری. حالا مونارنجی قطعا دیگر ناراحت نبود. خشم بهتر است یا غم؟ بستگی دارد. اینبار به نظر چویای عصبی بهتر از نسخه‌ی غم‌زده بود. چویا که حالا خستگی ناشی از دویدنش هم در رفته بود یقه‌ی دازای را گرفت و مشتش را کنار صورت خودش آماده نگه داشت. +منم حالم از لحظه‌ی اول ازت به هم می‌خورد. خب؟ حالا قراره به چی برسی؟ -پس حالا می‌فهمی چی عجیبه؟ چویا مشتش را که هنوز آماده بود کمی پایین آورد و یک تار ابرویش را بالا انداخت. +منظورت چیه؟ دازای با لبی آویزان چشمانش را در حدقه چرخاند. -درسته، تو یه کند ذهنی. چویا دستش را با شدت چپ و راست کرد تا سر آویزان دازای هم جابه جا شود. بعد با حرص جواب داد. +پس فقط دنبال دعوایی. -مگه توئم؟ +دازای! اولین بار بود که اسمش را از زبان تجسم خدای شورش می‌شنید. عجیب بود. -خیلی خب... الان ساعت از نیمه‌ی شب گذشته. من و تو که می‌گیم از هم متنفریم و کلا یه روزی همو می‌شناسیم وسط ناکجاآباد به آسمون خیره شدیم... دازای اندکی مکث و لبخند دلبری زد. -البته تو به من خیره شدی. نهایت کلام اینه که تنها چیز عادی تو این لحظه یقه‌ی منه که تو دستای توئه. چویا با گیجی گوش داد و سری به معنای تفهیم تکان داد.(او متوجه تیکه انداختن و لبخند عجیب دازای نشد. معلوم است که نه.) یقه‌ی دازای را رها کرد. جادوگر اهریمنی هم به جای دراز کشیدن، کنارش نشسته ماند. اینبار چویا سرش را بالا گرفت و به آسمان چشم دوخت. هرچند، درواقع به ناکجا نگاه می‌کرد. +راستش امروز همه چی مزخرف بود. باعث شد فقط بخوام بدوم و تو هم یه بهونه برای این کار بهم دادی. دازای لبخند دندان نمایی زد. -پس مدیونمی. برای اولین بار در آن روز، مونارنجی لبخند ملایمی روی صورتش نشاند. +پر رو نشو... ولی آره. باز هم سکوت حکم‌فرما شد. اما اینبار آرامش در آن موج می‌زد. حتی الهه‌ی سیاهی که در وجود چویا می‌خزید نیز، آرام گرفته بود. و مونارنجی مثل هر شب، بی خبر از وجود آن به خواب رفت. از آن طرف دازای بیدار بود و در فکر. آیا امکان داشت پسر کنارش همان الهه‌ی آشوب باشد یا جدا از آن بود؟ با خود اندیشید که شاید افسانه‌ها اشتباه روایت می‌کنند. شاید الهه و کالبدش وجودی جداگانه دارند. شاید واقعا چویایی وجود داشت و مونارنجی دازای را فریب نمی‌داد. شاید چویا قبل خوابش احساسی که دازای داشت را لمس کرده بود. شاید چویا درواقع به ملایمی لبخندی بود که لحظاتی پیش به دازای نشان داد. شاید چویا خواب دازای را می‌دید. جادوگر اهریمنی به خودش آمد و دید ~شاید‌ها~ برایش ~ای کاش~ شده‌اند. قبل از اینکه دوباره به صورت چویا نگاه کند، را افتاد و به کلبه‌اش برگشت. اما روحش جا مانده بود. صبح شد. وقتی چویا بیدار شد، دازای‌ای نبود. ستاره‌هایی که شاهدهایش بودند هم رفته همینطور. دیگر کسی نمانده بود که بتواند به حقیقت دیشب شهادت دهد. آن شب فقط خاطره‌ای مه‌آلود بود که باید در گذر زمان از بین می‌رفت. اما چویا آن را نگه داشت. او به امید نیاز داشت. به چیزی که ثابت کند لحظه‌ای وجود داشته که مونارنجی در آن آرامش محض را تجربه کرده است. حتی اگر در نیمه‌ی آن، خاطره شخصی منفور وجود داشت. چرا که آن شخص هم حال برای چویا ارزش خاصی پیدا کرده بود.
62
9
بعد از دویدن‌های پیاپی برای فرار از چویا، دازای دیگر کم آورد و از خستگی روی زمین دراز شد. جوری که گونه‌اش روی خاک قرار گرفت. چویا که پشت او می‌دوید، با دیدن این صحنه قدم‌هایش را آرام کرد و او هم کنار دازای نشست. حتی حال نداشت برای زدن پسری که این‌همه برایش دوندگی کرده بود، مشتش را بالا ببرد. شاید هم از ابتدا هدفش این نبود. دازای پس مدتی نفس زدن، روی کمرش چرخید. چشمانش را باز کرد و به آسمان، با ماه آبی‌ و نقاط نورانی چشمک‌زنش نگاه کرد. -عجیبه. چویا که در دنیای خودش بود لحظه‌ای پرید. بعد رو به جادوگر موقهوه‌ای کرد که لبخند کجی داشت. +چی عجیبه؟ چویا حتی نمی‌دانست چرا دارد به مکالمه دامن می‌زند، اما چیزی در این لحظه باعث شد بخواهد این بحث ادامه داشته باشد. -همه چی. بعد دوباره سکوت شد و فکر چویا دوباره ناخودآگاه پر کشید سمت جاهایی که نباید می‌رفت. +حرف بزن. دازای چشمانش را سمت چویایی برد که انگار عذاب می‌کشید. -ها؟ +حرف بزن. درباره‌ی چی باشه مهم نیس. دازای فهمید که چویا فقط می‌خواست جلوی فکر آزاردهنده‌ی خودش را بگیرد. اما نمی‌فهمید چه فکری می‌تواند یک الهه را چنین به عذاب وا دارد. در هرحال به جای یافتن جواب، فقط یک درخواست در ذهنش طنین انداز شد. ~کاری کن ناراحت نباشه~. پس جادوگر اهریمنی سعی کرد سخنی بگوید. -خب... می‌دونی چیه؟ وقتی دیدمت با خودم گفتم این دقیقا همونیه ازش متنفر می‌شم و بعد هم هر چیزی که ازت دیدم فکرمو تایید کرد. تو خیلی پر سر و صدایی. به نتیجه‌ی کارات فکر نمی‌کنی. و پر سر و صدایی. آره ده بارم بگم پر سر و صدایی بازم کمه اینقدر که صدات نکره‌است. و در یک کلام، یه احمق تمام عیاری. حالا مونارنجی قطعا دیگر ناراحت نبود. خشم بهتر است یا غم؟ بستگی دارد. اینبار به نظر چویای عصبی بهتر از نسخه‌ی غم‌زده بود. چویا که حالا خستگی ناشی از دویدنش هم در رفته بود یقه‌ی دازای را گرفت و مشتش را کنار صورت خودش آماده نگه داشت. +منم حالم از لحظه‌ی اول ازت به هم می‌خورد. خب؟ حالا قراره به چی برسی؟ -پس حالا می‌فهمی چی عجیبه؟ چویا مشتش را که هنوز آماده بود کمی پایین آورد و یک تار ابرویش را بالا انداخت. +منظورت چیه؟ دازای با لبی آویزان چشمانش را در حدقه چرخاند. -درسته، تو یه کند ذهنی. چویا دستش را با شدت چپ و راست کرد تا سر آویزان دازای هم جابه جا شود. بعد با حرص جواب داد. +پس فقط دنبال دعوایی. -مگه توئم؟ +دازای! اولین بار بود که اسمش را از زبان تجسم خدای شورش می‌شنید. عجیب بود. -خیلی خب... الان ساعت از نیمه‌ی شب گذشته. من و تو که می‌گیم از هم متنفریم و کلا یه روزی همو می‌شناسیم وسط ناکجاآباد به آسمون خیره شدیم... دازای اندکی مکث و لبخند دلبری زد. -البته تو به من خیره شدی. نهایت کلام اینه که تنها چیز عادی تو این لحظه یقه‌ی منه که تو دستای توئه. چویا با گیجی گوش داد و سری به معنای تفهیم تکان داد.(او متوجه تیکه انداختن و لبخند عجیب دازای نشد. معلوم است که نه.) یقه‌ی دازای را رها کرد. جادوگر اهریمنی هم به جای دراز کشیدن، کنارش نشسته ماند. اینبار چویا سرش را بالا گرفت و به آسمان چشم دوخت. هرچند، درواقع به ناکجا نگاه می‌کرد. +راستش امروز همه چی مزخرف بود. باعث شد فقط بخوام بدوم و تو هم یه بهونه برای این کار بهم دادی. دازای لبخند دندان نمایی زد. -پس مدیونمی. برای اولین بار در آن روز، مونارنجی لبخند ملایمی روی صورتش نشاند. +پر رو نشو... ولی آره. باز هم سکوت حکم‌فرما شد. اما اینبار آرامش در آن موج می‌زد. حتی الهه‌ی سیاهی که در وجود چویا می‌خزید نیز، آرام گرفته بود. و مونارنجی مثل هر شب، بی خبر از وجود آن به خواب رفت. از آن طرف دازای بیدار بود و در فکر. آیا امکان داشت پسر کنارش همان الهه‌ی آشوب باشد یا جدا از آن بود؟ با خود اندیشید که شاید افسانه‌ها اشتباه روایت می‌کنند. شاید الهه و کالبدش وجودی جداگانه دارند. شاید واقعا چویایی وجود داشت و مونارنجی دازای را فریب نمی‌داد. شاید چویا قبل خوابش احساسی که دازای داشت را لمس کرده بود. شاید چویا درواقع به ملایمی لبخندی بود که لحظاتی پیش به دازای نشان داد. شاید چویا خواب دازای را می‌دید. جادوگر اهریمنی به خودش آمد و دید ~شاید‌ها~ برایش ~ای کاش~ شده‌اند. قبل از اینکه دوباره به صورت چویا نگاه کند، را افتاد و به کلبه‌اش برگشت. اما روحش جا مانده بود. صبح شد. وقتی چویا بیدار شد، دازای‌ای نبود. ستاره‌هایی که شاهدهایش بودند هم رفته همینطور. دیگر کسی نمانده بود که بتواند به حقیقت دیشب شهادت دهد. آن شب فقط خاطره‌ای مه‌آلود بود که باید در گذر زمان از بین می‌رفت. اما چویا آن را نگه داشت. او به امید نیاز داشت. به چیزی که ثابت کند لحظه‌ای وجود داشته که مونارنجی در آن آرامش محض را تجربه کرده است. حتی اگر در نیمه‌ی آن، خاطره شخصی منفور وجود داشت. چرا که آن شخص هم حال برای چویا ارزش خاصی پیدا کرده بود.
1
10
«شبی که ~شایدها و ای‌کاش‌ها~ یکی شدند» (یا شبی که شاید اصلا وجود نداشت) #جادوگر #مدرسه (پارت پنجم از سری مدرسه)
«شبی که ~شایدها و ای‌کاش‌ها~ یکی شدند» (یا شبی که شاید اصلا وجود نداشت) #جادوگر #مدرسه (پارت پنجم از سری مدرسه)
63
11
sticker.webp
61
12
«شبی که ~شایدها و ای‌کاش‌ها~ یکی شدند» (یا شبی که شاید اصلا وجود نداشت) #جادوگر #مدرسه (پارت پنجم از سری مدرسه)
«شبی که ~شایدها و ای‌کاش‌ها~ یکی شدند» (یا شبی که شاید اصلا وجود نداشت) #جادوگر #مدرسه (پارت پنجم از سری مدرسه)
1
13
یه نفر: اون انیمه که همش درمورد یه پسر کارآگاهه که به‌خاطر فضولی کردن تبدیل شده به بچه و هر قسمت با زیدی و بابای زیدی می‌گردن
یه نفر: اون انیمه که همش درمورد یه پسر کارآگاهه که به‌خاطر فضولی کردن تبدیل شده به بچه و هر قسمت با زیدی و بابای زیدی می‌گردن دنبال قاتل‌ها. آخه چیش برات جذابه.؟ من وقتی همین انیمه: 🏃🏽‍♀ 🏊🏼‍♀ 🧘🏽‍♀ 💍
21
14
معتقدم تا قبل ۱۸سالگیشون چویا این قضیه به هیچ جاش نیست. چون این کمترین کاریه که یه آدم تو مافیا برای ثبات روانیش بهش دست آویز میشه. ولی بعدتر وقتی دوباره می‌بینش، اگه ببینه دازای سیگار می‌کشه... اول شوکه می‌شه و بعدم گلاویز.
26
15
sticker.webp
22
16
همونجات که همه‌اش به کوچک بودن بچه‌ام اشاره می‌کنه😔
23
17
چویاستیز!😂
23
18
دوستت دارم همونقدر که ازت متنفرم (قال چویای کبیر to دازای صغیر)
25
19
غالگیر شدم- مطمئن بودم می‌گید پل میان ما. من خنگ نیستم شما غیرقابل پیش‌بینی‌اید!😭😂
30
20
کدومو این آخر هفته بنویسم؟
81