An angel falls in the night.
Kanalga Telegram’da o‘tish
دلم خراش هایی میخواهد که از دویدن و نفس زدن میان شاخه های درختان به وجود آمده باشد. میخواهم آنقدر میان سبزه ها باشم که تمام تنم بوی آن را بگیرد. میخواهم جاری و روانه ی رودی خنک در فصل تابستان باشم، آزاد. t.me/HidenChat_Bot?start=7626078673
Ko'proq ko'rsatishEron84 937Toif belgilanmagan
1 603
Obunachilar
-724 soatlar
-367 kunlar
+32830 kunlar
Postlar arxiv
Repost from کتابخونه ذهن ما🍓
توی این کتاب دیدگاهش به ژورنالینگ اینه که ما معمولاً فکر میکنیم فکر کردن یعنی شناختن خودمون. میگه چون فکر میکنیم ساعتها در ذهنمون با خودمون حرف میزنیم، پس حتماً خودمون رو میشناسیم. اما ذهن انسان جای عجیبیه. ذهن بیشتر شبیه یک خیابون شلوغه تا یک اتاق آروم. هر لحظه صدها صدا توش حرکت میکنند؛میرن و میان، یک خاطره از گذشته، یک نگرانی درباره آینده، یک مقایسه با دیگری، یک آرزو، یک ترس، یک جملهای که کسی سالها پیش گفته و هنوز گوشهای از ذهن ما مانده است.
وقتی فقط در ذهن زندگی میکنیم، خیلی از این صداها حتی فرصت پیدا نمیکنند خودشان را نشان دهند. اونها فقط احساس مبهمی ایجاد میکنند؛ یک سنگینی، یک اضطراب، یک نارضایتی که دلیلش را دقیق نمیدونیم.
اما نوشتن یک اتفاق مهم ایجاد میکه: فکرهای بیشکل را تبدیل به چیزی قابل مشاهده میکنه
شاید قبل نوشتن فقط تو دلت بگی: «این روزها حالم خوب نیست.»
اما وقتی شروع میکنی، کمکم از دل همین جمله ساده چیزهای دیگری بیرون میآید:
«چرا حالم خوب نیست؟»
«چون حس میکنم عقب افتادهام.»
«چرا عقب افتادن اینقدر اذیتم میکند؟»
«چون میترسم دیگران فکر کنند من آدم موفقی نیستم.»
«چرا نظر دیگران برایم اینقدر مهم است؟»
و ناگهان متوجه میشی مسئلهای که فکر میکردی درباره یک اتفاق امروزه، شاید ریشهای خیلییی قدیمیتر داره.
و این یکی از زیباترین کارهایی است که ژورنال انجام میده. تو رو با لایههایی از خودت آشنا میکند که در زندگی روزمره فرصت دیده شدن نداشتن اما تاثیر خیلی زیادی میتونن روی نگرش و احساساتت بزارن.
یه جوری پاکت نامه درست می کنم انگار قراره همه ی پاکت های دنیا بسوزه.
بچه ها واقعا وقتی به پایان فکر میکنم از مرگ و نحوه ی مردن نمی ترسم. از این می ترسم که تا اون روز نتونسته باشم زندگی رو حس کنم. از این که شادی حقیقی رو ندیدم و یا اینکه با همه چیز خداحافظی نکرده باشم.
