149
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-2230 kun
Postlar arxiv
آنجا که زندگی بر مدار مقایسه میگردد، بیمقایسه زیستن یعنی بیجایی در میان جمع...
+1
گاهی فقط میخواستم عدالت باشد، اما جهان هیچوقت قرار نبود منصف باشد.
شاید خودِ بودن، سهمی از بیعدالتی در خودش دارد.
هیچکس کاملاً بیتقصیر نیست، حتی آنکه از ناعادلی بیزار است.
حقیقت بر ملا میشود ، اما وانمود کردن همچنان ادامه دارد.
آنجا که هر نگاه، فاصلهای پنهان دارد...
آنجا که ارتباط ها اغلب چیزی بیش از فرارِ کوتاه از تنهایی نیست....
زمان درد را میکاهد، اما گاهی با آن، شوق را هم میبرد.
و در تکرارِ همهچیز، نوعی خاموشی آرام شکل میگیرد،
خاموشیِ فهمیدن، نه فراموشی.
_ThreadsOfExistence
+1
شناخت نوری است که که از اعماق تاریکی بر میزند و این تاریکی است که مادر آن بوده است...
آیا توان آن داری که به قلمرو نیستی و هستی داخل و از آن خارج شوی و اجازه دهی که کارها به خودی خود رخ دهند؟
در دنیای Blade Runner، خاطره دیگر فقط یاد گذشته نیست، بلکه هویتِ مصنوعیِ ساختهشده است. به رپلیکانتها خاطره میدهند تا انسانیتر به نظر برسند.
و عجب طعنهایست: انسانها خاطره میسازند تا ماشینها احساس پیدا کنند، در حالیکه خودِ انسان، مدام خاطراتش را از یاد میبرد تا دوام بیاورد.
اما در پایان، همان خاطرهی دروغین است که به Roy Batty معنا میدهد. او با یادِ لحظههایش، در لحظهی مرگ، از مصنوع بودن عبور میکند و به درکِ زیبایی و فنا میرسد، همان چیزی که جوهرِ انسان بودن است.
ما هم چیزی جز انبارِ خاطرات نیستیم.
خاطره همان عشقِ ماندگار است، شکلِ خاموشِ ایمان به اینکه زندگی، هرچقدر هم زخمخورده، هنوز ارزشِ یادآوری دارد.
و شاید معنای نجات، همین باشد: زنده نگهداشتن آنچه رفته است، در روشناییِ ذهن.
_ThreadsOfExistence
+1
خاطره، تنها چیزیست که از سقوطِ زمان جان سالم به در میبرد.
همهچیز میگذرد، میپوسد، خاموش میشود؛ اما خاطره نمیمیرد، فقط شکل عوض میکند. گاهی در بوی باران زنده میشود، گاهی در نوری که از پنجره روی دیوار افتاده. مثل شعلهای که از خاکستر میگذرد و هنوز میسوزاند، حتی وقتی شعلهاش را نمیبینی.
خاطره، نافرمانیِ ذهن از مرگ است. ما با آن، در برابر فراموشی میایستیم. هر بار که چیزی را به یاد میآوریم، در واقع زمان را میشکنیم و لحظهای از گذشته را دوباره زنده میکنیم. در همین بازگشتِ معنا، زندگی دوباره معنا مییابد. چون آدمی بدون خاطره، فقط میزید؛ اما با خاطره، میفهمد که زیسته است.
Repost from N/a
درمان واقعی یعنی تبدیل رنج به معنا، نه پاک کردنش. انسان زمانی سالم است که بداند چرا درد میکشد.درمان از نگاه فرانکل، تلاشی برای حذف رنج نیست، بلکه برای درست دیدن آن است. او معتقد بود انسان زمانی بیمار میشود که ارتباطش با معنا قطع میشود؛ وقتی دیگر نمیداند برای چه باید تحمل کند. در اینجا، هدف درمان «تسکین» نیست، بلکه «بازگرداندن معنا»ست. از نظر فلسفی، فرانکل برخلاف دیدگاه نیهیلیستی، رنج را نه پوچی مطلق، بلکه امکانِ رشد میدید. رنج، وضعیت اجتنابناپذیرِ وجود است؛ اما اگر فرد بتواند در دل رنج هدفی بیابد، حتی هدفی کوچک و شخصی، آن رنج از درون تغییر ماهیت میدهد. دیگر شکنجه نیست، بلکه مسئولیت است. درمان معنامحور بر این اساس کار میکند: نه با پاک کردن درد، بلکه با جهت دادن به آن. درمانگر به فرد کمک میکند ببیند چه ارزشی میتواند از دل رنجش بیرون بکشد، چه معنایی میتواند به تجربهاش بیفزاید. وقتی معنا پیدا شود، ذهن از چرخهی درماندگی بیرون میآید. به زبان ساده، فرانکل میگوید: رنج لازمهی انسان بودن است، اما فلجکننده نیست مگر اینکه بیمعنا بماند.
همیشه آخرین کسی که میفهمد همیشه اولین کسی که میرود و وقتی آسمان بر زمین فرو میریزد گناه از همان اول بر دوش من است در نیمهشب، تبآلود و بیرمق بیدار میشوم و فرشته نگهبانم، جان میبازد میبینی در نگاهشان میفهمی در رفتارشان همیشه آخرین کسی که میفهمد همیشه اولین کسی که میرود حق با آنهاست، تو در اشتباهی با درد و ضربه بخند بگذار خون زندگی از تنت جاری شود...
به بیان فلسفی، شخص بودن چیزی است که هم ما را تعریف میکند و هم ما را اسیر خود میکند؛ ترس از از دست دادن آن، نه صرفاً ترس از مرگ، بلکه ترس از گسست هویتی است...
شخص بودن، به معنای هویت متمایز، تجربهی جهان از منظر خود و آگاهی از «من» است. این هویت، هم پایگاه امن ذهن است و هم نقطهی عزیمت برای فهم جهان. اما همین شخص بودن، سرچشمهی یکی از عمیقترین ترسهای انسانی است: ترس از فنا یا از دست دادن خود.
