376
Obunachilar
-224 soatlar
-187 kun
-8130 kun
Postlar arxiv
376
من دلم نمیخواست خیلی چیزارو تجربه کنم، دلم نمیخواست تا اون حد عصبانی و ناراحت بشم، دلم نمیخواست اونجوری ذوقم کور شه، دلم نمیخواست پروانههای تیکه تیکه شدهی خونی رو بالا بیارم، یا همهی اون حسای قشنگ برام یه کابوس شن، دلم نمیخواست انقدر اذیت شم که الان هرکاری کنم نتونم خوشحال شم، دلم نمیخواست همه ی حِسام گاییده شه و الان بی حس شم، نمیخواستم اینجوری از زندگیِ کیری درس بگیرم.
376
Repost from I couldn’t tell ya
هرجا بد آوردی
کم آوردی
هرجا باختی
هرجا برات نشد
هرجا اعتمادت گاییده شد
هرجا دوییدی و نرسیدی
هرجا بد خورد تو ذوقت و ناامید شدی
هرجا دلخوشیات و آرزوهات جلو چشمت پر پر شد
یاد یه اقیانوس اشکی که برات ریختم بیوفت.
376
اگه از الان بلایی سرت اومد دیدی نمیشه بخاطر اینه پشت من به ناحق بد گفتی دروغ گفتی دلمو تیکه تیکه کردی ازم سو استفاده کردی خداهم گذاشت تو کاست🙏🏻
376
اگه الان بلایی سرت دراومده تصادفی چیزی موقعیت بدی برات پیش اومده بخاطر اینه پشت من به ناحق بد گفتی دروغ گفتی دلمو تیکه تیکه کردی خداهم گذاشت تو کاست
376
اون دختری که اونجا نشسته و داخل سینش حفرست و خالی شده منم که میزبان یه مهمونیم
اونم قلبمه وسط سفره
ایناییم که دارن از قلب و احساساتم تغذیه میکنن آدمای زندگیمن که به اندازه ای که دوسشون دارم داخل ظرفشون از قلب و احساساتم گذاشتم که تغذیه کنن
اون راه ورودی که بازه و دری نداره بخاطر اینه من احمقم و زود اعتماد میکنم و هرکسی میتونه از احساسات و قلبم تغذیه کنه
اون ساعتی که پشته سه قسمته
مهمونی
فکر کردن
گریه کردن
وقتی که مهمونی و تغذیه کردن آدما از قلبم و روحم تموم میشه
میشینم فکرمیکنم
که چقدر احمقم و چرا گذاشتم ادما با قلبم این کارو بکنن
و بعدشم راجبش گریه میکنم
و این جریان تا همیشه ادامه داره..
376
اون دختری که اونجا نشسته و داخل سینش حفرست و خالی شده منم که میزبان یه مهمونیم
اونم قلبمه وسط سفره
ایناییم که دارن از قلب و احساساتم تغذیه میکنن آدمای زندگیمن که به اندازه ای که دوسشون دارم داخل ظرفشون از قلب و احساساتم گذاشتم که تغذیه کنن
اون راه ورودی که بازه و دری نداره بخاطر اینه من احمقم و زود اعتماد میکنم و هرکسی میتونه از احساسات و قلبم تغذیه کنه
اون ساعتی که پشته سه قسمته
مهمونی
فکر کردن
گریه کردن
وقتی که مهمونی و تغذیه کردن آدما از قلبم و روحم تموم میشه
میشینم فکرمیکنم
که چقدر احمقم و چرا گذاشتم ادما با قلبم این کارو بکنن
و بعدشم راجبش گریه میکنم
و این جریان تا همیشه ادامه داره..
