ㅤㅤ𝖸𝖦ㅤㅤ
Kanalga Telegram’da o‘tish
861
Obunachilar
-724 soatlar
-357 kunlar
+3330 kunlar
Postlar arxiv
861
Repost from N/a
+1
آنها می رفتند، اما تو برای من می ماندی، با این حال رهایت کردم، پروازت را دیدم، به اوج رسیدنت را دیدم، حالا با دلِ بی قرارم چه بکنم؟ می دانم در تمام داستان هایم قرار داری، پس چرا در این داستان ها مالِ من نمی شوی؟ می دانم هیچکس مانند تو نخواهد شد، می دانم داشتنت یک حسرت و خیال می ماند. می دانم از زندگی دل سیری، می دانم پل بین ما خراب شد، می دانم درست کردن آن ارزشی ندارد. می دانم خطِ احساساتت شکست، امّا نمی دانی، خیالِ بودنت چقدر بوسیدنیست. می دانم ذهنت برای ماندن نیست، امّا قلبت پرستیدنیست. می دانم دیگر در چشمانت جایی ندارم، مانند ماهِ بی آسمان. می دانم اقیانوس دوست داشتنت ته کشید، امّا نمی دانم دریایِ تو کیست؟ امّا می دانم مرا دوست داشتی، در لایِ غم های زندگیت. می دانم شعلهی آتش قلبت خاموش شده، می دانم احساساتت به خاکستر کشیده شده، با این حال هنوزم دوست دارم. می دانم می روی، مانند آن شبی که من رفتم، امّا رفتنِ من کافی نبود؟
