اندوه تابستانه
Kanalga Telegram’da o‘tish
400
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-117 kun
-2930 kun
Postlar arxiv
امروز عزیزترین آدمهای زندگیم جلوی چشمام دارن از دست میرن، و من هیچکاری نمیتونم انجام بدم، جز تماشا کردنش
من از وقتی که یادم میاد، تنها آرزویی که داشتم این بوده که بتونم آدمهایی که میخوام رو نجات بدم
Repost from در جستجوی آرامش
این پیامو فور کنید پست مورد علاقتونو مشخص کنید فور بزنم اینجا ببینیم⭐️
حتما جوین باشید
با همهی اینا، روزی که از اینجا میرم دلم میگیره، میدونم. حتماً چشمهام تَر میشه. به هرحال، ریشههام اینجاست. من همهی فلزهای سنگین رو مِک زدم، رگهام پُر جیوهست، مخم پر سرب. تو سیاهی برق میزنم، آبی میشاشم، ریههام تا خرخره پر شده، مثل پاکت جاروبرقی، ولی با همهی اینا، میدونم روزی که از اینجا میرم، اشکم درمیاد، حتم دارم. طبیعیه، من اینجا به دنیا اومدهام و بزرگ شدهام. هنوز یادمه بچه که بودم، جفتپا میپریدم تو چالههای روغن و وسط زبالههای بیمارستانی غلت میزدم. هنوز صدای مادربزرگم رو میشنوم که داد میزد مواظب وسایلم باشم. و نون و کرههایی که واسه عصرونه درست میکرد، و مربای لاستیکی که یکم مثل پرتقال تلخ بود..
من کنار خطآهن بازی کردهام، از دکلها بالا رفتهام، تو حوضهای تصفیه آبتنی کردهام. و بعدها، عشق رو تو قبرستون ماشینها تجربه کردهام، رو صندلیهای جرخوردهی اسقاطیها. خاطرههایی که دارم شبیه پرندههایی هستن که افتادهان تو نفت سیاه، ولی بههرحال، خاطرهان. آدم به بدترین جاها هم وابسته میشه، اینجوریه. مثل روغن سوختهی ته بخاریها.
-ژوئل اگلوف
حدود چهل یارد مانده بود به چوبهی دار. من به پشت برهنه و قهوهای رنگ زندانی نگاه میکردم. او راه میرفت با دستهای بسته و به گونهای ناهنجار اما پیوسته و استوار. پاهایش روی سنگریزههای مرطوب رد میانداختند و یکبار به رغم اینکه افرادی شانههایش را گرفته بودند، پایش را دور تَرک گذاشت تا در آبی که در راه از بارش باران جمع شده بود، پانگذارد.
موضوع ظریفی است، ولی من تا آن لحظه هرگز نفهمیده بودم نابود کردن یک انسان سالم و هوشمند واقعا چه معنی دارد. وقتی زندانی را دیدم که پایش را آنطرف گذاشت تا در آب جمع شده باران قدم نگذارد، من آن راز را دیدم. آن خطای غیرقابل بیانِ کوتاه کردن یک زندگی را، آنگاه که در اوج شکوفاییست. این مرد مردنی نبود. او زنده بود، درست همانگونه که ما زنده بودیم. همه دستگاههای بدن کار میکردند. رودهها به کار هضم و گوارش مشغول بودند. پوست خود را بازسازی میکرد. سلولها شکل میگرفتند و همگی در بلاهت صادقانهای سخت به تلاش بودند. ناخنها هنوز بلند میشدند وقتی که در لبهی سقوط بود؛ وقتی که میافتاد و در هوا آویزان بود و یک دهم ثانیهای از زندگیاش را باقی داشت. او پیشبینی میکرد. تعقل داشت. حتی برای چالههای آب تدبیر میکرد. او و ما گروهی انسان بودیم که باهم راه میرفتیم، میدیدیم، میشنیدیم و دنیای مشترک را میفهمیدیم و احساس میکردیم و تا دو دقیقهی دیگر با یک فرمان بیمقدمه یکی از ما دیگر نبود؛ ذهنی کمتر. دنیایی کمتر.
-داستان اعدام؛ اثر خورخه لوییس بورخس
Repost from دوزخ امّا سرد
گرانی، فقر و تنگدستی جوری همهگیر شده که حرف زدن از چیزی جز آنها مثل فخر فروشی از داشتن روانی «آسوده» و بیتوجه به وضعیت میماند. هر نوشتهای که بوی «رفاه» بدهد خیانتی به مخاطبان است. سقفِ تخیل جمعی به کف انتظار میرسد. «فراغت» تجملی دستنیافتنیست. شوخیها سنگین و زمختاند. اولین فکر بعد دیدن هر تصویر، فهرست هزینههاست.
زیستن به تعلیقی بیپایان بدل شده. تعویق خواستن، تعویق گفتن، تا روزی تعویق آرزو داشتن. هر بیان باید از صافیِ ضرورت عبور کند تا مُجاز شمرده شود. بیرون از آن هر چیز یا اسراف است یا انکار. پس انسان به تدریج یاد میگیرد کمتر بخواهد تا کمتر محکوم شود، یا بیشتر معترض باشد تا زودتر کشته شود.
سالهاست که اینطور است، و هر سال بدتر از پارسال.
جهان بزرگتر از ماست. زندگی آسان نیست. و ما شاید آنقدر که فکر میکردیم، باشکوه نباشیم؛ اما هنوز میتوانیم ببینیم، به خاطر بیاوریم، دوست داشته باشیم، و برای دیگری چیزی روشنتر از آنچه خودمان دریافت کردیم، باقی بگذاریم.
Z: تو خودت رو از بیرون نمیبینی. به خاطر همین نمیدونی که واقعا کی هستی
S: آجی مرسی که در کنار مسائل سختی که میگذرونی مثل ستاره تو اسمون شب راهم و روشن میکنی
N: اگر تو نبودی، نمیتونستم از اون روزا بیرون بیام.
: تو همیشه الهامبخش بودی
Based on our chats, generate a clean 3x3 picture showing how you see me as a color, a song, a weather, a season, a book, a scent, a place, a flower, and a food.
