نیلـ🪷ـوپر
Kanalga Telegram’da o‘tish
تکیه کردم بر محبت همچو نیلوفر بر آب🪷 شناس: @nilooparmastbot ناشناس: @Niloochebot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
464
Obunachilar
+1324 soatlar
+147 kun
+1630 kun
Postlar arxiv
464
سهمم از عشق تو عکسىست که دیدم آن هم
دستم آنقـدر تکـان خـورد که تار افتـاده...!🩶
#سعید_صاحبعلم
464
گمانم عاشقی هم مثل من خون جگر خورده
تو سنگی را رها کردی که بر این بال و پر خورده
خودت گفتی جدایی حق ندارد بین ما باشد
کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده...!
نمیدانم کجا باید بیفتم از نفس دیگر
درختی را تجسّم کن که از هر سو تبر خورده :)
غمانگیزم؛ دلم چون کودکی ناشیست در بازی
که از لبخندهای تلخ استهزاء سر خورده...
شبیه پوشهای در دست مردی گیج و مبهوتم
به خاک افتادهام؛ در راه او بر صد نفر خورده
هوایم بیتو همچون حال ورزشکار دلخونیست
که در دیدار پایانی به اسرائیل بر خورده
#سعید_صاحبعلم
464
حرفهایش از نوازشهای او شیرینتر است…
از هر انگشتش هنر میریزد از لب، بیشتر!♥️
#سعید_صاحبعلم
464
شایـد امروز آخریـن ملاقات تو باشـد؛
با یک درخت، با یک پنجره، با یک ابر.
بـیـا امـروز خورشید را ببـوس...☀️
صبحتون بخیر💛.#سپهر_آهنگی
464
حال من حال پلنگیست که از دیدنِ ماه
در دلش یکسره غوغاست؛ نمیدانی تو...
عجب ماهی توی آسمونه امشب 🌕✨:)
464
هـنـوز قـصـهی کـوتـاه عـاشقـانـه مــا
تکاندهندهترین ماجرای معمولیست
کانال شاعر🪷.
#سهراب_سوشیان
464
🌧🤍
مگر تو چشمهایت را به سمت من بچرخانی
که من آتش بگیـرم زیـر ایـن بارانِ نمنمهـا...
#پاییز_رحیمی
464
یک شب خیالِ چشمِ تو
دیـدیـم مــا بــه خـواب
زان شب دگـر بـه چشم
ندیـدیـم خواب را...🩶
واسه تو که هنوز بیداری✨#سلمان_ساوجی
464
یک شب خیالِ چشمِ تو
دیـدیـم مــا بــه خـواب
زان شب دگـر بـه چشم
ندیدیم خواب را
#سلمان_ساوجی
464
برای زنها میوه چیدن از
شاخههای بسیار بلند
لذت خاصی دارد
برای همین است که وقت بوسیدن
روی پنجه آمدن را
بیشتر از خود بوسه دوست دارند♥️
#رسول_ادهمی
464
-قطعهی قلب مادر🫀
یه روز یه دختری به پسری که عاشقش بوده میگه که:
مامانت از من خوشش نمیاد و هرموقع منو میبینه اخم میکنه و اینا.
اگر میخوای با من باشی و منو خوشحال کنی برو و قلب مامانتو از سینه دربیار
پسره هم که عقلش رو از دست داده بوده میره و مادر رو میکشه و قلبش رو درمیاره
همینجوری که قلب مادر توی دستش بوده داشته به سمت خونهی معشوقش میرفته که یهو...
از قضا خورد دم در به زمین و اندکی سوده شد او را آرَنگ وان دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بیفرهنگ از زمین باز چو برخاست نمود پی برداشتن آن آهنگ دید کز آن دل آغشته به خون آید آهسته برون این آهنگ: "آه دست پسرم یافت خراش آخ پای پسرم خورد به سنگ"#شهریار
