°~ دَفترچـِهخاطراتِمَن ~°
Kanalga Telegram’da o‘tish
. Start : October" 22 /2024⭒ . Psychology major-𓆟 https://www.instagram.com/salehe_naderi?igsi=MW5ncXAwMXA3eXRzMA== اینستام: ' اینجا، هر چی به ذهنم بیاده' . ⭒کاش میتونستم توی یک نامه برات کمی بغل پست میکردم^ . ⭒_کپی؟ فور قشنگتره. @Stars_bot8504bot
Ko'proq ko'rsatish695
Obunachilar
+224 soatlar
-67 kun
-1730 kun
Postlar arxiv
جمعه با اختلاف تباه ترین روز هفتهس. نه میتونی به کارای عقب افتادت برسی، نه استرس کارای عقب افتادهت میذاره تفریح کنی، تا به خودتم میای میبینی غروب شده و تمام .
هدیه گرفتنِ گل و شمع تو پاییز خیلی قشنگه, بهم شمع هدیه بدین لطفا.ممنونم.
من به آبان امید دارم. لطفا باران فراوان، عطوفت و آغوشهای گرم به سمتم روانه کن.
Repost from سیده فاطمه میرخلیلی
#بیرحم
⚪️هفتم «دختری که جا ماند»
دختر برنگشت. پاهایش از لبهی نیمکت آویزان بود. تابلو درست کنار نیمکت قرار داشت؛ دختر دستش را دراز کرده بود و با نوک انگشت روی شیشهی بخارگرفتهاش چیزی میکشید.
زن جلوتر رفت. زانوهایش از خستگی میلرزید، ولی تا چند قدمی دختر نایستاد.
حالا از نزدیک میدیدش: مانتوی مدرسهای که آستینهایش برایش کوتاه شده بود، بند کفشی که باز مانده بود و موهایی که با کش رنگی بسته شده بود؛ از همان کشهایی که سالها پیش، یک روز، همه را در سطل ریخته بود و گفته بود دیگر بزرگ شده است.
روی شیشه، خانهای کشیده شده بود؛ یک مربع، یک سقف مثلثی و دری کوچک. پنجره نداشت.
دختر بیآنکه سر برگرداند، گفت: «قرار بود برگردی.»
صدایش همان صدای توی کابین بود، اما حالا خشم نداشت؛ خسته بود. زن خواست بپرسد «کی؟» اما جوابش را میدانست. روزی که تصمیم گرفته بود دیگر بلند نخندد، دیگر سؤالهای بهقول خودش احمقانه نپرسد و جلوی هیچکس گریه نکند تا جدیاش بگیرند. آن روز این دختر را همینجا گذاشته بود و رفته بود؛ روی سکوی ایستگاهی که اسمش یادش نمیآمد.
دختر بالاخره برگشت. صورتش یک لحظه، مثل توی کابین، موج برداشت؛ چشمهایش تاریک شد و دهانش برای گفتن چیزی تلخ باز شد.
پاهای زن خودبهخود عقب رفتند. همیشه همینجا عقب رفته بود.
این بار ایستاد.
«یادمه.» صدایش لرزید، ولی گفت: «یادمه کجا گذاشتمت.»
موج صورت دختر آرام گرفت. زن کنارش روی نیمکت سرد نشست، انگشتش را روی شیشهی بخارگرفته گذاشت و برای خانه یک پنجره کشید؛ کج و بیدقت، همانطور که آن روزها میکشید.
دختر به پنجره نگاه کرد و دستش را آرام روی دست زن گذاشت. دستش گرم بود. روی بند انگشت شستش جای زخم کوچکی بود؛ زخمی که زن سالها روی دست خودش دیده بود و یادش رفته بود از کجا آمده.
ضربان زیر دست دیگرش یک لحظه ایستاد و بعد، آرامتر زد.
دختر از جا بلند شد، دست زن را گرفت و کشید و با سر به آن سوی ستونها اشاره کرد؛ جایی که نیمکت دیگری زیر نوری سوسوزن بود و صدای زنگ تلفنی که قطع نمیشد.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
Repost from سیده فاطمه میرخلیلی
⚪️بوسه
چشمهایم را بستهام؛ نه از سر تسلیم، از سر اعتماد.
فرقشان را فقط کسی میفهمد که یک بار لبِ پرتگاه ایستاده باشد.
دستم دور گردنت است و دست دیگرم، آرام، روی دستت. از دور شاید به نظر برسد دارم نگهت میدارم که نزدیکتر نیایی؛ ولی من فقط میخواهم مطمئن شوم هنوز هستی. هنوز گرمی. هنوز رفتنی نیستی.
صورتم را برگرداندهام و تو گونهام را میبوسی، نه لبهایم را.
تهریشت روی گونهام مینشیند و من هنوز چشم باز نمیکنم.
هیچکس نمیداند این بوسه را من خواستهام یا تو. راستش خودم هم نمیدانم. فقط میدانم آدم گاهی، برای اینکه گم نشود، صورتش را کمی برمیگرداند؛ حتی در آغوش کسی که دوستش دارد.
ردای طلاییای که هر دوی ما را پوشانده، آنقدر سنگین است که نمیشود فهمید کداممان دیگری را سرپا نگه داشته.
روی سهم تو مستطیلهای سیاه و سفید است؛ راست، محکم، بیتعارف. روی سهم من دایرهها و گلها میچرخند. جایی پایینتر از شانههایمان، دیگر معلوم نیست کدام دایره مال من است و کدام خط مال تو.
یکی شدهایم؛ ولی من هنوز گلهایم را دارم.
زیر زانوهایم چمن تمام میشود. یک وجب آنطرفتر، هیچ نیست.
میدانم. از اول میدانستم.
عشقِ ما هیچوقت وسط دشتی امن اتفاق نیفتاد؛ همیشه یک قدم مانده به پرتگاه بود. و من درست همینجا زانو زدهام، چون جای دیگری برای ماندن کنار تو نبود.
دورمان را طلا گرفته و زیر پایم خالی است.
ابدیت نمیخواهم؛
فقط میخواهم چشم که باز کردم، هنوز اینجا باشی.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
حاضرم آنقدر تماشایش کنم که چایی ام سرد شود انقدر ببوسمش که نفس ام قطع شود انقدر در آغوش ش بگیرم که پیر شوم انقدر دست هایش را بگیرم تا هردو از مرگ سرد شویم.
