uz
Feedback
Code 200

Code 200

Kanalga Telegram’da o‘tish

‹ از نوادگان خر شرک › ENFP حرفی، نظری، درد و دلی اشتراک آهنگی، ذوقی بود در خدمتم 𓇗 http://t.me/HidenChat_Bot?start=132392720

Ko'proq ko'rsatish
150
Obunachilar
-124 soatlar
-67 kunlar
+2030 kunlar
Postlar arxiv
از قیطریه تا اورنج کانتی
نویسنده: حمیدرضا صدر راویان: رضا کیانیان و فاطمه معتمدآریا

پایانِ من از پایان ترم نزدیک تره.

بیاین تا اون موقع این عزیزِ مامانو ببینین
+1
بیاین تا اون موقع این عزیزِ مامانو ببینین

خب مثل اینکه ضایع شدیم و هنوز باید به بدبختی این ورمون برسیم

sticker.webp0.17 KB

خب به نظر دو هفته دانشگاه خوبی بود خداحافظ

ای بختت ایرانی

Lazar Berman - Le mal du pays.mp33.74 MB

- فقط یک سوال، چرا دنبال یه دوست دبیرستانی تا اینجا آمدین؟ سوکورو گفت: خیلی پیچیده است. توضیح دادنش به زبون انگلیسی برام سخته. دختر گفت: شایدم اینقدر پیچیده است که توضیحش به هر زبونی سخته. حق با دختر بود؛ این مشکل هیچ ربطی به زبان نداشت.

اما از نظر میدرو استعداد، شهرت، پول... اینا همه موقتین. هرچی در این دنیا داریم، موقتین. هر لحظه ممکنه باد با خودش ببره. اما از نظر پدر، استعداد های درخشان تأثیر عمیقی روی روح بقیه میذارن. حتی ممکنه تأثیر عمیق تبدیل به یک تجربه ی جمعی بشه و این خیلی عالیه. میدرو حرف پدر رو قبول داشت اما با لحن غم انگیزی گفته بوده: هر استعداد بزرگی، مجبوره یه روزی نبوغشو با مرگ معامله کنه.

اما سوکورو، سوکورو بود؛ حتی قبل اینکه به دنیا بیاید. یعنی اول یک اسم بود، بعد توده ای انسانی شکل گرفته بود. انگار همه چیز از قبل با اسمش شروع شده بود.

بعضی از فکر ها را باید پیش خود نگه داری.

سارا گفت: چرا هیچ وقت دنبال حقیقت نرفتی؟ چرا گذاشتی اینقدر درد بکشی؟ سوکورو به یخ کوچک انتهای لیوانش خیره شد. تمام این سال ها تلاش کرده بود فراموش کند. همیشه فکر می‌کرد خاطراتش در گذشته ته نشین شده؛ دیگر مزاحمش نمی‌شود. سوکورو سرش را بلند کرد، به سارا گفت: من تا حالا نه درباره اش با کسی حرف زدم و نه هیچ وقت یه همچین تصمیمی داشتم. سارا نگاه تیزش را به سوکورو دوخت: شاید دیگه لازمه که با کسی حرف بزنی؛ خیلی بیشتر از این حرفا.

یک جوری بهشون نزدیک بودم، انگار یک تیکه از من بودند.

پیش گروه رنگارنگ رفقای دبیرستانی اش، همه ی آدم های توکیو بی روح، ملال آور و نچسب بودند.

وقتی باهم بودند، انگار هیچ فاصله ای از زمان بینشان اتفاق نیوفتاده بود. همه چیز همان طور مثل قبل دست نخورده بود.

- اصلا هدف اصلی این جمع چه بود؟ جواب این سوال برای سوکورو سخت بود. چون اوایل هدف فقط وقت گذرانی و کار بعد از مدرسه بود؛ اما بعد ها، "جمع" ماندن جمع مهمترین وظیفه آنان شد.

چطور جز آن ۵ نفر بوده؟ آیا واقعا آنها به دوستی با او نیاز داشتند؟

به نظر می‌رسید خوش شانسی آنها را دور هم جمع می‌کرد