چـکـامـهـ زار 🌘📜
Kanalga Telegram’da o‘tish
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Ko'proq ko'rsatish451
Obunachilar
-324 soatlar
-27 kun
+230 kun
Postlar arxiv
برایش نوشتم؛ من فهمیدم بزرگ شدن یعنی هرچی زمان میگذرد قرار نیست به اون چیز هایی که دوست داشتی برسی.
به قدری غرق در تخیلات و داستان های خیالی خویش شدیم که فراموش مان شد، سرنوشت مان از قبل تعیین و نوشته شده...!
#دوشیزه_سادات
دوستا نخوردمش چون ای ریسک ره گرفته نمیتانستم که تا یک هفته مزه ازی در دهنم بانه 🤣
همی توته ره یک توته دگه کردم گفتم باش یک بار امتحان کنم چی رقم مزه داره هنوز نجویده بودمش که بویش تا مغزم نفوذ کد😩🤣
احساس میکنم اگر اونو آخری که یک توته پاچه است ره بخورم میمورم اما یک دلم میگه بخورش
پ.ن:داوطلبانه خودم سوپ پاچه ره انتخاب کردم کلشه هم خوردم اما اصلا منتظر اونو توته آخری نبودم 💔
Repost from N/a
درست همان وقتها که با هر تپش قلبم مرگ را میخواستم لبخند تو، یک پنجره باز از سمت کوچههای زندگی بود...
#ستـاٰره
گمان میکنند در دیالوگهایم، متنهایم و یا داستانکام زیادی اغراق میکنم و مرد داستان را بیش از اندازه همهکاره و ایدهآل جلوه میدهم؛ اما آنها از زندگی من آگاه نیستند. نمیدانند من چنین آدمهایی را دیدهام که شروع به نوشتن کردم.
دیدم مردی را که برای نامزدش بافتن گیسو را آموخته بود؛ گیسوانش را با حوصله میبافت، انگار با هر تار مو، بخشی از محبتش را به او هدیه میکرد. دیدم مردی را که برای آرام کردن دلِ خستهی همسرش، ساعتها بیآنکه خسته شود پای حرفهایش مینشست. مردی را دیدم که بلد بود عذرخواهی کند، بلد بود دلجویی کند و مهمتر از همه، بلد بود دوست داشتن را فقط با کلمات نشان ندهد.
دیدم مردانی را که محبت را ضعف نمیدانستند و مراقبت کردن را وظیفهی زن نمیشمردند. مردانی که میدانستند زن قرار نیست همیشه قوی باشد؛ گاهی فقط میخواهد جایی برای خسته شدن داشته باشد، دستی برای گرفتن و شانهای برای تکیه کردن.
دیدم مردی را که چگونه در مقابل پدر و مادر خودش حتی از همسرش دفاع کرده با وجود اینکه حق به جانب نبوده...!
پس اگر در نوشتههایم مردی را دیدید که برای زنی گیسو میبافد، حالش را میپرسد، برای دلش وقت میگذارد و در سختترین روزهایش کنارش میماند، نگویید «اینها فقط خیال است.»
من خیالپردازی نمیکنم؛ من آنچه را دیدهام، با واژههایم دوباره زنده میکنم.
شاید مردان داستانهایم زیادی خوب به نظر برسند، اما باور کنید، من فقط آنقدر خوششانس بودهام که فهمیدهام چنین مردانی واقعاً وجود دارند.
خوبم؛ فقط ریزش موهایم بیشتر شده، تنم روزبهروز نحیفتر میشود و اشتهایم، مثل خیلی چیزهای دیگر، آرامآرام از من فاصله گرفته است. بیشترِ روزها در جستوجوی راهی هستم برای فرار از آدمها، از شلوغیشان، از حرفهایشان و شاید گاهی حتی از خودم. تنهایی، بیشتر از آنچه باید، همدمم شده است و مسکوت مسکوتم.
ذوق و شوقم را نسبت به خیلی چیزها از دست دادهام؛ دلتنگم، کسل و بیحوصلهام و گاهی آنقدر خستهام که حتی برخاستن از رختخواب هم برایم شبیه کاری دشوار میشود. دیگر نه دلِ درس خواندن دارم، نه شوق نوشتن، نه حوصلهی ورق زدن کتابی و نه حتی رغبت خواندن رمانی که روزگاری میتوانست ساعتها مرا از دنیای خودم جدا کند.
تا یادم نرفته، رابطهام با عبادت هم روزبهروز کمرنگتر شده است. دیگر در دعاهایم آن پافشاریِ سابق را ندارم؛ خواستههایم را به زبان میآورم، اما مثل گذشته برایشان اصرار نمیکنم. قرآن، که روزگاری پناهِ دل خستهام بود، حالا مدتهاست میان من و او فاصله افتاده است. گاهی با خودم فکر میکنم نکند من از رحمتش دور شدهام؛ نکند آنقدر از درش فاصله گرفتهام که دیگر راه بازگشت را بلد نیستم.
و عجیبتر از همه این است که با وجود تمام اینها، وقتی کسی میپرسد «خوبی؟» لبخند میزنم و میگویم:
خوبم عزیزم؛
اما خوب در حقیقت هم اگر همهی اینها را کنار بگذاریم، خوبم یعنی عالیام...!
#دوشیزه_سادات
#شرح_حال
Repost from هەنیـــسڪ
"وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ". ای مؤمنات خدایی که به شما اجازه نداد صدای پابندتان بیرون زند، بیگمان اجازه نمیدهد صورتتان را نشان مردم دهید. قضاوت با خودتان: صدای خلخالتان زیباتر است یا صورتهایتان؟ بیگمان در این برهانی است آشکار برای کسانیکه هوای تقوا کردهاند.
Repost from N/a
لاکِ قرمز؛
افسانهیِ دستهایت
بگو راز چند هزار سالهای بانو؟!
انقلاب کردهای در روحم...
