چـکـامـهـ زار 🌘📜
Kanalga Telegram’da o‘tish
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Ko'proq ko'rsatish448
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kun
-230 kun
Postlar arxiv
و سرانجام امتحانش به پایان رسید؛ امتحانی که پس از آن، طعم شیرین صبر را با تمام وجود چشید.
دیگر آن دخترِ کلافه و بیحوصله نبود؛ روزهایش رنگ گرفته بود و دلش به چیزی گرم بود...
دلش به محبوبش گرم بود.
هر روز با لبخندی پنهان غر میزد: چرا لباسهایت را اینقدر کثیف میکنی؟ چرا درست غذا نمیخوری؟ چرا مثل بچهها ساعتها با گوشی سرگرم میشوی؟
و هزار بهانهٔ دیگر...
دیگر میان عطر غذاهای تازه و گرمای خانه مشغول بود؛ میان آشپزی، خانهداری و ساختن روزهایی که همیشه آرزویش را داشت.
آهستهآهسته زبان پشتو را نیز میآموخت؛ آخر مردِ دلش از تبار اصیل پشتونها بود. او همانگونه که آرزو داشت، محبوبش را به دست آورده بود؛ پاک، شریف و مردانه. و چه اندازه دوستش داشت
دیگر در نمازهایش تنها نبود؛ شانهبهشانهٔ مردش میایستاد، با او نماز میخواند و پس از هر سجده دستهایشان برای خوشبختی و آرامش زندگیشان رو به آسمان بلند میشد.
زندگی در کامش چون شهد و عسل شیرین شده بود؛ و او بیش از هر زمان دیگری خداوندش را سپاس میگفت، برای تمام اشکهایی که روزی ریخته بود، برای تمام صبرهایی که کرده بود، و برای تمام نعمتهایی که سرانجام نصیبش شده بودند....
تویی که اینرا میخوانی:
اگر میتوانستم تو را از غم دور نگه میداشتم؛
و کاری میکردم که هیچگاه اشک،
از چشمانت سرازیر نشود،
مگر برای خندههای بدونِ وقفه.
همو دخترک مسکین درخواست کده بود که دگ پست نمانیم نمانی دگ بس است امقه را بخوانه زیاد است🚶♀💔
