چـکـامـهـ زار 🌘📜
Kanalga Telegram’da o‘tish
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Ko'proq ko'rsatish434
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-330 kun
Postlar arxiv
میگفت:
با همدیگر مهربان باشید حتی اندازه یک پیام در مجازی. شما نمیدانید کدام آدم در لبهی پرتگاه فروپاشی ایستاده.
نمی دانستم چرا می خواهم گریه کنم ولی همین قدر می دانستم که اگر کسی از نزدیک به من نگاه می کرد یا با من حرف می زد، اشک هایم از چشمانم جاری می شد و بغضم در گلویم می ترکید و یک هفته تمام گریه می کردم. می توانستم تلاطم و لبریز شدن اشک را در خودم حس کنم، مثل لیوان آبی که لبریز است و در محل ناآرامی قرار دارد!
حباب شیشه، سیلویا پلات
نمیدانستم چرا میخواهم بگریم، اما میدانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند یک هفتهی تمام خواهم گریست.
راستش من گاهی فکر میکردم شاید این یک نوع قدرت باشد که بتوانی وانمود کنی از کسی نرنجیدی!
وقد يأتي أحدهم خفيفاً يطفو بجانبك في كل هذا الغرق كجذع شجرةٍ يصلح للنجاة...
كسى خواهد آمد!لطيف و مهربان!
كه در همه ى غرق شدن ها،كنارت مى ماند
مانند شاخه ى درختى كه روى آب
باعثِ نجات است...🤍🦋
برای عذاب دادن یا کشتنش، نیازی به تیر و تفنگ نبود؛ تنها چند کلمهی بیرحمانه از عزیزانش کافی بود.
کلماتی که شاید ساده و بیاهمیت به نظر میآمدند، اما در دلش چون خنجر فرو رفتند.
نه زخمش پیدا بود، نه فریادش شنیده میشد.
فقط سکوت کرد...
و همین سکوت، صدای بلند شکستن دلش بود.
از همان لحظه فهمید که گاهی واژهها، کاری میکنند که هیچ گلولهای نمیتواند.
و دردناکتر اینکه، کسانی که دوستشان داریم، دقیقاً همانهاییاند که بهتر از هر کسی، نقطهی ضعفمان را بلدند.
#دوشیزه_سادات
مادر به مناسبت روز دختر برایش هدیه گرفته بود. وقتی هدیه را باز کرد و چشمش به آن افتاد، حس کرد واقعاً هنوز کودک است. لبخندی روی لبش نشست، نه از روی شوخی، بلکه از عمق دلی که دوباره به مهر مادر گرم شده بود. در همان لحظه فهمید که مادر، همیشه فرزندش را کودک میبیند؛ چه پنج ساله باشد، چه بیست و پنج ساله.
برای مادر، گذر زمان هیچگاه عشق را فرسوده نمیکند. کودکِ دیروز، زنِ امروز، باز هم همان دختریست که روزی دست کوچکش را در دست مادر گذاشته بود.
هدیهی مادر فقط یک وسیله نبود؛ نشانی بود از عشق، از خاطراتی که هیچگاه کهنه نمیشوند.
و دختر، در دل زمزمه کرد:
«مادرم، تو تنها کسی هستی که همیشه مرا همانطور که هستم میبینی، نه آنطور که دنیا میخواهد.
#دوشیزه_سادات
Repost from خدمات مجازی الماس💎
اشتراکننده: 16
اسم : bela
سن : 17
جایزه برنده اول یک سال پرمیوم!
جایزه برنده دوم شش ماه پرمیوم !
جایزه نفر سوم سه ماه پریمیوم !
برای اشتراک در چالش پروف نام سن پیوی روان کنین !
برای اشتراک پی ! @ll_king_ll_3
لینک کانال! @Silent_Night_24
نیازهای مردم برآورده میشود؛ چون خداوند بندگانش را رها نمیکند.
اما وقتی خداوند شما را وسیلۀ برآورده شدن نیاز دیگران قرار میدهد، یعنی به شما لطف کرده است!
شما گیرندهاید، حتی اگر فکر کنید که شما در حال بخشش هستید.
شما هستید که کمک دریافت میکنید، حتی اگر گمان کنید که شما در حال کمکرسانی هستید.
هرچه در راه خدا به دیگران میدهیم، برای خودمان باقی میماند.
اگر چیزی بخشیدیم، به خودمان بخشیدهایم و اگر بخل ورزیدیم، به خودمان بخل ورزیدهایم!
ما چهار سالمان که بود اونوقت ها در یک خانه زندگی میکردیم، بعد عمهام یک دختر داشت در رمان هم اسماش را گفتن زهرا همان که طرفدار بیتیاس است.!
بعد وقتی اینا میامدن خانه ما همیشه دختر عمم میرفت پیش دوشیزه سادات💔😒
یعنی هیچوقت پیش مه نمیامدن وقتی یکجا میشدن😑
فقط وقتهای پیشمن میامدن که مثلاً جنگشان شده و باهم قهرن
بدجنسهاره! 😐
بعد یک روز بخاطر اینکه دوشیزه همرای مه بازی کنه یک قیتک موی دادم برش مثلا تحفه!
اما پنج دقیقه هم نگذشت دوباره گفتم بته قیتک مره از خودم است، اینوسط کاکایم هم مانده بود که کداممان را آرام کند.
اونوقت ها خیلی خسیس و گشنه بودم! 😁
اما اوهم ضدی تر از اینحرفا بود میگفت نمیتم حالی از مه شد وقتی بمه دادی دگه بس نمیتم برت
یعنی بخاطر یک قیتک ما همرای یکدیگر جنگ کردیم و قهر بودیم
اوهم اولین قهر ما که تا حالا دیگر هیچوقت باهم قهر نکردیم! 🫠😁
