چـکـامـهـ زار 🌘📜
Kanalga Telegram’da o‘tish
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Ko'proq ko'rsatish452
Obunachilar
-224 soatlar
+47 kun
-530 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
زیباترین جمله ای که همیشه میتوانم آن را به خاطر بسپارم:
من نمیخواهم کامل باشم...
کامل بودن باعث میشود چیزها واقعی نباشند.
من میخواهم واقعی باشم،
حتی اگر آسیب ببینم:)))☆
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
در حالِ بافتنِ خرمنِ گیسوانش بود که ناگهان آنکه نباید میدید، گیسوانِ بسانِ شبش را دید…
نمیتوانست از جایش تکان بخورد؛ نایِ هیچ کاری را نداشت. فقط مات و مبهوت مانده بود.
اما او نخست به گیسوان و سپس به چشمانِ بادامیِ دخترک خیره شد و آهسته گفت:
— ظالم… آخر چگونه میتوانی بر آنکه حاضر است خودش را فدای تو کند، اینهمه ظلم روا بداری؟ تو خودت از دین میدانی… مگر در دین، ظلم رواست که چنین بر منِ بیچاره ستم میکنی…؟
حرفش نیمهتمام ماند و قطراتِ اشک از چشمانش سرازیر شد…
دخترک نه نایِ حرکت داشت و نه توانِ سخن گفتن؛ فقط میخواست هرچه زودتر آن گیسوان را دوباره در حجاب پنهان کند.
با شتاب روسریاش را برداشت و آن گیسوانِ شبمانند را ـ که تا کمر، بلکه پایینتر از آن میرسید ـ پوشاند و گفت:
— این ظلم نیست… بلکه این حقِ تو نیست که به این گیسوان نگاه کنی. این گیسوان صاحب دارند و جز صاحبش، هیچکس حقِ نگاه کردن به آنها را ندارد.
لبخندِ تلخی بر لبانش نشست و گفت:
— از قدیم گفتهاند؛ معشوق همیشه مغرور است…
دخترک خندۀ آرامی کرد.
— هه… آری، همینطور است. همانگونه که تو عاشقِ منی، من نیز عاشقِ دیگریام… و آری، او مغرور است؛ آخر این خصلتِ معشوق است که همیشه مغرور باشد.
پسر قدمی نزدیکتر آمد و با صدایی آمیخته به حسرت گفت:
— روزی صاحبِ این گیسوانِ بلند خواهم شد… آنگاه خودم برایت میبافمشان و نوازششان میکنم.
دخترک نگاهش را از او گرفت و سرد پاسخ داد:
— اگر روزی شخصِ دیگری جز او نصیبم شود، از این گیسوانِ بلند چیزی باقی نخواهد ماند. این گیسوان فقط برای اوست… تنها او حق دارد ببافدشان و نوازششان کند. این افکارِ مضحک را از مغزِ پوچت بیرون کن.
پسر با نگاهی آشفته خیره ماند و آرام، اما محکم گفت:
— خواهیم دید… تو یا از آنِ من خواهی شد، یا از آنِ خدا… والسلام.
#دوشیزه_سادات
#دیالوگ
میگفت:
آخر چطور میشد عاشقت نشوم؟
تو راه فراری باقی نگذاشته بودی.
دنیا شب بود،
و تو ماه.
به هر طرف سر برمیگرداندم، نور تو بود.
مرا ببخش که تورا دوست دارم
اما نمیتوانم, کاری برای
بغض های ناگهانیات انجام بدهم.
مرا ببخش که هرلحظه دلتنگ تو هستم.
ببخش مرا که هنگام دیدنت نمیتوانم
چشم از روی تو بردارم،
ببخش که کلامم در چشم های تو گم میشود.
ببخش مرا که در بازی عشق، بیعرضهترینم؛
ببخش که شانههایم برای گریه های تو کوچک است...!
ببخش که گاهی از خجالت در دور ترین نقطه میایستم
و تورا تماشا میکنم،
مرا ببخش، که تورا دوست دارم…
Repost from زادهِ خیال…
دختری که زندگی پیامبر، صحابه، تابعین را خوانده باشد هیچ وقت دلش به مرد بی غیرت و بی ایمان زمان ما نمیرود هیچ وقت مردی را قبول نمیکند که نماز صبحش نخواند و بخوابد یا قرآن را کنار بگذارد نه ظاهر فریبش میدهد و نه آزادی بیحد و نه تجدد و مدرنی که از دین خالی باشد.
دختری که با سیرت صحابه آشنا شده خوب میفهمد مرد واقعی کیست پس هیچ وقت به مردان ناتمام و بی ریشه دل نمیدهد.
همینطور پسری که زندگی زنان صحابه را خوانده باشد و فهمیده باشد یک زن نیکوکار چقدر میتواند در زندگی شوهر و فرزندش اثر بگذارد هیچ وقت دختری را قبول نمیکند که دنبال شرط و توقع باشد پسری که از زندگی زنان صحابه درس گرفته باشد خوب میفهمد زن واقعی کیست و هیچ وقت دلش به زنان سبک عقل نمیرود.
یسرا نوری
