چـکـامـهـ زار 🌘📜
Kanalga Telegram’da o‘tish
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Ko'proq ko'rsatish446
Obunachilar
-524 soatlar
-67 kun
-130 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
حس های دخترانه دارن از وجود یکی یکی دام میشوند…!
جایش را به یک ادم سرد میدهند..
Repost from N/a
بعد او دیگر چیزی را دوست نداشتم…!
از داستان دست ها بیشتر نفرت پیدا کردم …..
بعضی باعث میشوند به یک چیزی علاقه پیدا بکنی
و همان بعضی ها دوباره باعث میشوند از انها نفرت بکنی ….!
چقدر عجیب است !
حس میکنم از ذهن قلبم پاک نخواهد شد یادش …
یا به خود تلقین این را میکنم!
هر آنسو که روانه میشوم چیزی مرا به یاد او میندازد …!
حس عجیبی است…!
گویا این این تا حال تجربه ای نداشتم ….
هر آنسو او را مینگرم …!
چشمانش …
لبخندش …!
بین این همه دغدغه فکر او هم اضافه شده است…!
#_حسهایعجیب
#_بِیتٰابْ 💌
آدم ذره ذره به اینکه اتفاقای زندگی اش را به هيچکس نگوید عادت میکند!
#دوشیزه_سادات
سختترین کار دنیا امید داشتن بود، اینکه هرروز خودت را متقاعد کنی که نه! زندگی همهاش این نیست و از این بهتر هم خواهد شد.
Repost from N/a
زندگی جریانِ مشغلههایست
که برای حل آن باید
پا برهنه مسیر را طی کرد!
#من
شده عاشق بشوی عین دل ما مثلاً
یا که دیوانه شوی عین زلیخا مثلاً
شده درگیر شوی ، زار شوی خسته شوی
یا که هر جا بشوی عاشق رسوا مثلاً
شده شاعر بشوی ، شعر و غزل تازه کنی
یا که خود شاه شوی ، شاه دل ما مثلاً
شده سعدی بشوی هی بسرایی ز فراق
یا چو حافظ بدهی ملک بخارا مثلاً
شده تک بیت نویسی بکنی از غم یار
یا که شهریار شوی از دوری ثریا مثلاً
شده فرهاد شوی کوه کنی پیشه کنی
یا که مجنون شوی با غم لیلا مثلاً
#ارسالی...
تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر میکنی که نیستی...
من میدانم به کجای قلبت شلیک کردہ ام
تو دیگر خوب نخواهی شد...
جانا به هلاک بنده مستیز و بیا
رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا
ای مکر در آموخته هرجائی را
یک مکر برای من درانگیز و بیا
#مولانای_جان
یک امشبی که در آغوش شاهد شِکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس بر آمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح
بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم
ندانم این شب قدر است یا ستاره روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم؟
بدین دو دیده که امشب تو را همی بینم
دریغ باشد فردا که دیگری نگرم
روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر بر گذشت و تشنه ترم
سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود
وگر حجاب شود تا بدامنش بدرم
مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم
او عاشق شعر و ادبیات است، اما در نهایت عاشق مردی میشود که حتی بلد نیست حرف دلش را بزند.
چون به حالم همخوانی داشت فرستادمش.🖤
Repost from N/a
با استفاده درست و به هنگام از
"به من چه"،
خودتان را در مقابل شنیدن
"به تو چه"
بیمه کنید.
