uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

Kanalga Telegram’da o‘tish

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

Ko'proq ko'rsatish
456
Obunachilar
-124 soatlar
+207 kun
+730 kun
Postlar arxiv
✨🌚

sticker.webp0.06 KB

محض اطلاع: شاید همه‌ی طالبان پشتون باشند، ولی همه‌ی پشتون ها طالب نیستند! و یا هم حجت نمی‌شود که همه‌ی پشتون ها را طالب دانست. #دوشیزه_سادات

من تو را نمی‌سرایم! تو، خودت در واژه ها می‌نشینی؛ خودت قلم را وسوسه می‌کنی و شعر را بیدار می‌کنی و بیداد می‌کند. #عاشقانه...

M کیه دگ مبارکه🫥

در حال ساخت چالش

کبوتر مبارکه😭

بریم؟!🫥

بیایید گیم...

🕹 بازی چالش 🇮🇷 فارسی🇮🇷 ☑️ جهت ساخت چالش ابتدا تعداد سوال و مدت زمان هر سوال را انتخاب کرده و سپس دکمه ساخت بازی را بزنید. تعداد سوال: - زمان هر سوال: - ثانیه

در حال ساخت چالش

نت هم نت مأمورین واری کار نمیته😭

در حال ساخت چالش

من دق آورد!🚶‍♀🫥

با همه نزدیک و صمیمی ام جز، با خودم! از همه شناخت دارم،و اما آنجا که حرف از شناخت خودم به میان می‌آید گویا بیگانه‌ای بیش نیست
با همه نزدیک و صمیمی ام جز، با خودم! از همه شناخت دارم،و اما آنجا که حرف از شناخت خودم به میان می‌آید گویا بیگانه‌ای بیش نیستم با خود. #دوشیزه_سادات

و سلام بر سر دردی های گاه و بی‌گاه و بر سرمای جان سوز...

گمانم این را زمانی نوشته بود ک د کدام سوال ریاضی بند مانده بودم🚶‍♀ و خب واقعا حق را بیان کردیم😶‍🌫

همین قدر کفایت می‌کند از قدیمی هایم حالا خودم وقتی می‌خوانم اینها را در حیرتم که چی گفته اینها را نوشته بودم اصلاً د کدام فکر و خیال بودم نمی‌دانم والله 🚶‍♀

با سر پایین در حال قدم زدن در هوا و نسیم سردِ پائیزی استم. با قدم زدن بر سر برگ‌ های زرد درختان، در زیر پا هایم آواز خش خش آنها را احساس می‌کنم. موسیقی دلنواز و گوش نوازِ را به ارمغان می‌آورند و این آواز واقعاً دلنشین است، سرم را بلند کردم به درختان اکناف ام نگاهِ انداختم‌ تمامی برگ‌ هايشان فرو ریخته بودند و خبر از رسیدن فصل زیبای زمستان می‌دادند. فصلِ که برای بعضی ها یاد آور قصه ها و خاطرات شیرین شان است و اما برای بعضی ها يادآور خاطرات و قصه های تلخ شان. فصلِ در راه است که برای بعضی مایع دل خوشی شان است ولی برای بعضی مایع غم شان. کسانی بودند که در سال گذشته در همین فصل عزیزان شان در کنار شان وجود داشتند اما حالا وجود ندارند. و ما هائیکه قدر داشته های مان را نمی‌دانیم تا اینکه آنان را از دست ندهیم... از افکار ام بیرون آمدم نگاهی به چهار اطراف ام انداختم‌ دیدم اطفالِ هستند که در این سرمای سخت به بازی های کودکانه شان می پردازند به دور از غم و به دور از تشویش مشغول دنیای کودکانه شان اند... اطفالِ که بعضی های شان مشغول بازی کریکت بعضی مشغول بازی تشله بُرد و بعضی مشغول چسکک و یا همان جزنی بازی هستند. به یاد خاطرات کودکی ام افتادم.. منم گاهی... گاهی که نه همیشه در کودکی به چنین بازی های می پرداختم اما حالا... حالا نه... چرا؟ چون بزرگ‌ شده ام و متأسفانه وقتی بزرگ‌ می‌شوی دیگر نمیتوانی چنین بازی های را انجام دهی.. و باز هم چرا؟ چون در جامعه ما انجام چنین کار های برای بزرگان امکان پذیر نيست. در حالی‌که این طرز فکر اشتباه است. همه ما آدم ها در درون خود کودکِ داریم که بعضی وقت... فقط بعضی وقت در وجود مان زنده می‌شود و این احساس در تمامی انسان‌ها وجود دارد. حالا حس می‌کنم کودک درون منم زنده شده است. بدون اینکه به حرف های مردم گوش بسپارم رفتم و کار دل خود را انجام دادم کاری که اگر مردم می‌دیدند دهن شان از حرف بسته نمی شد و تا که می‌توانستند بخاطر انجام این کار سرکوب ام‌ می‌کردند. رفتم و با همان اطفال مشغول بازی شدم به دور از فکر کردن به سخنان مردم... اصلاً چرا باید فکر می‌کردم به سخنان شان؟ این مردم همان مردمی هستند که پشت سر الله و رسولش نیز حرف زدن بعد من که بنده و امت آنان ام پس حتماً پشت سر منم حرف می‌زنند... این مردم مردمی اند که اگر روزِ بمیرم و آنروز بارانی باشد آنان حتی نخواهد بالای مزارم بیایند بخاطر باران... بعد من باید به حرف و سخنان لهو و لعب آنان گوش دهم؟ نخیر هرگز چنین کاری را نمی‌کنم و نخواهم کرد. بگذار دیوانه بگن... بگذار بی شرم بگن... بگذار بی حیا بگن... برایم مهم‌ نیستند. اصلاً آن‌ها چه می‌دانند از افکار و... کار های من... به جز از... خود من... و خدای من. #دوشیزه_سادات #قدیمی_ها

#از نوشته های من در مقابل پنجره نشسته بودم به تماشای پاییز و ریختن  برگهای رنگارنگ آن.. ناگهان به یاد روزی افتادم که من و تو در کنار هم و دست در دست هم از هوای خنک و نسیم دل انگیز این فصل قشنگ لذت می بردیم بی‌خیال دنیا... در زیر پا های مان فرشی از برگهای رنگارنگ که خش خش آن واقعاً احساس عجیبی می‌داد و موسیقی ملایمی را می نواخت.... و اما همه این ها افکارم بودند در گذشته.. در زمان حال نه تو وجود داشتی و نه آن پاییز دل انگیز. چقدر پاییز... شبیه دلتنگی است شبیه کسی که بود، رفت کسی که دیگر نیست. #دوشیزه_سادات #قدیمی_ها