uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

𓂃 𝖻𝖾𝗈𝗆𝖾𝖽𝗂𝗈 .

𓂃 𝖻𝖾𝗈𝗆𝖾𝖽𝗂𝗈 .

Kanalga Telegram’da o‘tish

   𖥻 ִ ❔  ➖ּ 𓋜

Ko'proq ko'rsatish
Eron210 543Toif belgilanmagan
282
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-130 kun
Postlar arxiv
برم رست بعد چند ماه برگردم لفت میدین نه؟

sticker.webp0.18 KB

خیلی جدی نشستم لفت بدین

هیچ مشکلی نداره

و اینکه اگه یه ذره ام اینجارو دوست ندارین لفت بدین(راحت باشین)

اپو میکنم هفته ای یبار پس

حواسم هست نخوندینا😦

معلومه که نه

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌اگہ صداـے منو میشنوے ، یڪ باࢪ هم بذاࢪ قـلبت جواب منو بدہ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌قـلبت هم میخواد ڪـہ من نباشم ؟!‌ ‌ ‌ ‌ ִ ‌ ‌ 🦢
اینجا، میان این تاریکی که حتی نـور از آن می‌گریزد، تنها چیزی که می‌ماند، ما هستیم. ایستاده‌ایم، در سکوتی بی‌پایان، چشم‌هایمان به هم دوخته شده، اما هیچ‌چیز در نگاه‌هایمان به هم نمی‌رسد. انگار در ایـن لحظه، دنیا از حرکت ایستاده است، و ما میان دو دیوار بی‌صدا گرفتار شده‌ایم. دست‌هایمان، روزی که می‌توانستند زندگی به هم بدهند، اکنون در فضای بی‌وزن سکوت معلق‌اند. هر چـه بیشتر به هم نزدیک می‌شویم، بیشتر از آنچه که بودیم و آنچه که می‌خواستیم دور می‌شویم. در دلم سوالی بزرگ شکل می‌گیرد که چرا‌ .. چرا انقدر می‌خواستیم همدیگر را داشته باشیم؟ چرا این لحظه‌ها باید این‌گونـه در سکوت بگذرد؟ چرا هیچ‌کدآم از ما نمی‌تواند بگوید "بمان"? چرا هیچ‌کدام نمی‌توانیم یکدیگر را به خود فراخوانیم، با دستی که دیگر هیچ‌چیز جز رنج نمی‌تواند بدهد؟ شاید هنوز درد بزرگ این عشق بی‌پایان را نپذیرفته‌ایم. شاید هنوز نتوانسته‌ایم باور کنیم که این گره‌ی کور را می‌توان باز کرد. آیا ممکن است دو دل شکسته، کنار هم شفا یابند؟ یا که تنها مرگ تدریجی در انتظار ماست؟ مرگی که از آغاز در دل این احساسات بی‌پایان جوانه زده است. لیلـِے آرامِ قصه، به شکاف قلبم نگاهی بینداز، آیا هنوز چیزی در آن زنده است؟ چرا این چنین؟ چرا قلب‌هایمان به هم می‌زند، اما دست‌هایمان نمی‌توانند به هم برسند؟ چرا هر بار که می‌خواهم بروم چشمانت مرا می‌خواند، جانانم؟ گویی از درون صدایت را می‌شنوم، نه با زبان، بلکه با نگاهی که می‌گوید: «تو هم مثل من در این تنگنای احساسات محبوسی، پس چرا نمی‌خواهی اینجا بمانی؟» و من، با دلی که همچنان در آتش تو می‌سوزد، باز هم نمی‌توانم بگویم "بمان". زیرا می‌دانم، اینجا، هیچ‌کداممان برای هم ساخته نشده‌ایم. این تردید که به رگ و پوستمان نفوذ کرده، این عذاب که هر قدم نزدیک‌تر به هم، تنها فریادی از دل‌های ناتوان خواهد بود، این درد است که از هر لحظه نزدیک‌تر، بیشتر فرو می‌ریزد. اما با همه این‌ها، هنوز در این فاصله‌ها ایستاده‌ایم و هنوز هم به هم نگاه می‌کنیم. هیچ‌کدام این لحظه را رها نمی‌کنیم، لحظه‌ای که در آن عشق‌مان علی‌رغم همه دردی که به همراه دارد، همچنان زنده است. عشق‌ هم می‌میرد؟ عشق هم می‌میرد و .. اما در دل این مرگ هنوز صدای قلب‌هایمان به هم می‌خورد، حتی اگر نتوانیم جواب دهیم. هر روز بیشتر از قبل، این سوال در دل‌مان فریاد می‌زند: «آیا اگر برویم، آرامش خواهیم یافت؟ یا که اگر بمانیم، می‌توانیم این بازی بی‌پایان را ترک کنیم؟» هنوز هم، در این لحظه‌ی بی‌پایان، تنها یک چیز مشخص است ما هنوز هم عاشقیم. عشقی که در شیارهای بی‌پایان عذاب گم شده است و هر کدام از ما به دنبال این است که این گم‌شدن را نبیند. اما دل .. و اما دل همیشه در نهایت حقیقت را فریاد می‌زند.
لیلـِـے آرامِ قصه، رعدي به شعله‌ی عـشقت در جانم بینداز.

Repost from N/a
photo content
+4

sticker.webp0.00 KB

‌ 𐙚`𝓨𝓸𝓾'𝓻𝓮 𝓷𝓸 𝓰𝓸𝓸𝓭 𝓯𝓸𝓻 𝓶𝓮 ‌𝓑𝓾𝓽 𝓫𝓪𝓫𝔂 𝓘 𝔀𝓪𝓷𝓽 𝔂𝓸𝓾,𝓘 𝔀𝓪𝓷𝓽 𝔂𝓸𝓾
+4
‌ 𐙚`𝓨𝓸𝓾'𝓻𝓮 𝓷𝓸 𝓰𝓸𝓸𝓭 𝓯𝓸𝓻 𝓶𝓮 ‌𝓑𝓾𝓽 𝓫𝓪𝓫𝔂 𝓘 𝔀𝓪𝓷𝓽 𝔂𝓸𝓾,𝓘 𝔀𝓪𝓷𝓽 𝔂𝓸𝓾

Repost from N/a

𝖢𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋 𝖲𝗂‌𝗑

Repost from N/a
‍ ‍. 𝘠𝘦𝘰𝘯𝘨𝘺𝘶 𝘢𝘶 ᥀᥀ 𝘱𝘶𝘳𝘦 𝘴𝘦𝘳𝘦𝘯𝘥𝘪𝘱𝘪𝘵𝘺. یک سهل‌انگاری ساده، تصادفی رو رقم میزنه‌ که دونفر رو سر راه هم قرار میده. با این اشنایی، چطور قراره پیش برن؟

‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌⋆ ‌ ggum
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌motherf*ckin starboy !! 💱