Both window and mirror
Kanalga Telegram’da o‘tish
71
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
صد و اندی سال پیش ابرهای سیاهی رو فیزیک سایه انداخته بود. با چند ایدهی نابههنجار و فرانکشتاینی مثل مدل بور تونسته بودن توجیه کنن ولی هرکسی میدونست اینها فقط ماستمالیان و باید فیزیک قضیه چیز دیگهای باشه. و خب بالاخره صد سال پیش آدمها(هایزنبرگ، شرودینگر، بورن، پاولی، دیراک و جوردن) با پرداخت قیمت خیلی هنگفتی تونستن مکانیک کوانتوم رو کشف کنن. قیمت خیلی هنگفت مفهوم دترمنیسمه.
خدایش بیامرزد لاپلاس که فیزیکدان و ریاضیدان بزرگ عهد ناپلئونی بود یک حرفی زده که کل عصارهی فیزیک کلاسیکه. میگه به من موقعیت همهی ذرات عالم و نیروهایی که بهشون وارد میشه رو بدید و ذهن اونقدر عظیمی هم بدید که بتونم محاسبات رو انجام بدم و من بهتون هرچیزی در آینده و گذشته رو میگم. و خب در چارچوب فیزیک کلاسیک هم بیراه نگفته. معادلهی نیوتن رو برای یک مقدار اولیه حل میکنی و آینده و گذشتهاش تو مشتاته. این همون دترمنیسمیه که میگم. ذرهی کلاسیک مسیر مشخصی داره که حداقل در تئوری قابل محاسبه است. در عمل بخاطر خیلی زیاد بودن چیزها و بخاطر آشوب نمیتونی اینکار رو بکنی ولی خدا میتونه.
تغییر ذاتی مکانیک کوانتومی اینه که همچین مسیری وجود نداره یا حداقل فهمیدنش تمام و کمال غیرممکنه و فقط میتونی یک توزیع احتمال از موقعیت و تکانهی ذره رو حساب کنی.مثلا دستاورد هایزنبرگ، چیزی که الان میگیم دید هایزنبرگی یا ماتریسی از مکانیک کوانتوم و خیلی تو کارشناسی هم تدریس نمیشه، اینه که ما فقط با مشاهدهپذیرها کار داریم و هیچ متغیر دینامیکی به ذره نسبت نمیدیم و فقط تغییرات مقدار چشمداشتیِ مشاهدهپذیر ها رو حساب میکنیم. از دید فیزیکدان کلاسیک این قابل پذیرفتن نیست چون از دید اونها ماموریت فیزیک اینه که بتونی مسیر هرچیز رو کشف کنی و نه اینکه چقدر احتمال داره الان اینجا باشی. بخاطر همین هم حتی آدمهایی مثل انیشتین و شرودینگر با وجود نقشی که تو خلق مکانیک کوانتوم داشتن، تلاششون رو کردن که این رو یکجور توجیه کنن و دترمنیسم رو به فیزیک برگردونن که خب شکست میخورن.
در واقع اتفاقی که افتاده اینه که مکانیک کوانتومی به ما امکان فهم چیزهای بیشتری رو در سطح بنیادیتری داده میتونی دربارهی گلئون یا ابرشاره حرف بزنی و اینها هیچ سیستم متناطری تو مکانیک کلاسیک ندارن، به علاوه مکانیک کوانتومی، فیزیک کلاسیک رو به شکل یه حد دربر میگیره ولی درنهایت دستت در محاسبه و پیشبینی بستهتره و این شرایط وقتی وارد حیطهی نظریه میدان میشی بدتر هم میشه.
ممان مغناطیسی الکترون رو با نظریهی میدان کوانتومی حساب کردن و بعد آزمایش شد و به مرور زمان دقت ازمایشها رو بالا بردن و الان تا ۱۲ رقم بامعنی(در تعداد دقیقش شک دارم خودتون گوگل کنید) تئوری و آزمایش میخونن. این دقیقترین پیشبینی تاریخ فیزیکه و فقط این نیست، خدا میدونه چقدر دامنهی اسکترینگ آزمایش شده و دقیق دراومده و اینکه مدل استاندارد درچارچوب نظریهی میدان کلی ذراتی پیشبینی کرده که در ازمایش کشف شدن. ولی یک مشکلی هست، از همهی نظریههای میدان که امکان وجود دارن(که بینهایتتاست) بجز زیرمجموعهی خیلی کوچیکیشون بقیه رو نمیشه حل کرد. باید کاپلینگها خیلی کوچیکتر از یک باشه و نظریه بازبهنجارپذیر باشه تا بتونی با اختلال نطریه رو حل کنی و مثلا دامنههای اسکترینگ رو حساب کنی. با QFT میتونی تقریبا هر چیز طبیعی رو توضیح بدی ولی اینکه بتونی از روش پیشبینی انجام بدی نیاز به کمک خدا داره و خدا حتی برای QCD که نظریهی نیروی قویه هم کمکی بهمون نکرده و مثلا اثبات اینکه کوارک همیشه توی هادرونها حبسه مسئلهی بازه(اونم مسئلهی میلینیوم ریاضی کنار حدس ریمان). قیاس بشه با مکانیک نیوتونی که معادلهی حرکتو میدی به متمتیکا برات رونگه کوتا میزنه و تنها محدودیت زور کامپیوترته.
این الگویی که چیزارو عمومیتر و بنیادیتر کنی کم کم به هیچ میرسی فقط خصلت فیزیک نظری نیست. مجموعهی همهی مونئید ها شامل مجموعهی همهی گروهها میشه ولی دربارهی مونوئیدها خیلی زحمت بکشی سه صفحهی اول یه کتاب جبر رو مینویسی ولی دربارهی نظریهی گروهها میتونی قرنها ریسرچ کنی. محدودیت جزئی بودن بهت ساختار های جالب میده. شاید بخاطر همینه که ادمایی که کتگوری تئوری بخاطر کتگوری تئوری کار میکنن کمه و مثلا چیزی مثل لم یوندا رو که میشنوی بجای شوکه شدن میگی «که چی؟».
توی الهیات از باستان مفهومی بود به اسم الهیات سلبی که نسبش به فیلوی اسکندرانی و متفکرای نوافلاطونی میرسه و متالههای یهودی، مسیحی و مسلمون قرنها دوشیدنش. اونم این ایدهاست که شما نمیتونی صفت به خدا نسبت بدی فقط میتونی صفت از خدا سلب کنی. شناخت خدا از راه اینه که بگی خدا فلانچیز نیست و شاید حد بینهایت این رو بگیری خدایی که میمونه و انتزاع مطلقه هیچ خصیصهای نداشته باشه.
برای مثال چیزی که من در رویاهام میخوام باشم اینه ولی تسلط به یکیشون هم یک عمر میطلبه.
داشتن علاقههای زیادی خوب نیست. بالاخره باید یه جا تسلیم شد و اولویتبندی کرد.
شدیدا از پایان مرداد و شروع شهریور میترسم.
همچنین میترسم تصمیم برای درس نخوندن در تابستون اشتباه بوده باشه.
یک نقل و قول از Call of Cthulhuئه. شاید کسی حساس باشه نخواد بخونه اسپویل زدم.
"the Great Old Ones who lived ages before there were any men, and who came to the young world out of the sky. Those Old Ones were gone now, inside the earth and under the sea; but their dead bodies had told their secrets in dreams to the first men, who formed a cult which had never died. This was that cult, and the prisoners said it had always existed and always would exist, hidden in distant wastes and dark places all over the world until the time when the great priest Cthulhu, from his dark house in the mighty city of R’lyeh under the waters, should rise and bring the earth again beneath his sway. Some day he would call, when the stars were ready, and the secret cult would always be waiting to liberate him."
این علاقه لاوکرفت به علم و تلاشش برای درگیر کردن علم در داستانهاش واقعا جالبه.
خیلی دوست دارم زیست شناسی هم بخونم ولی حتی در انجام اینها هم شکست خوردم. (زدم به گیم زدن و سریال دیدن)
