𝚳𝖺𝗀𝗇𝛐𝗅𝗂𝖺 𝖲𝛓𝖾𝗇𝖺𝗋𝗂𝛐
Yopiq kanal
𝟤𝟦 . 𝟨 .𝟣𝟦 ` @XRMESXSI ` 𝖢𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾'𝗌 𝚱𝗂𝗇𝗀 .
Ko'proq ko'rsatish2 954
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-77 kun
-2830 kun
Postlar arxiv
باتم نقاش ماهری بود که توی کارگاه نقاشیش با یه شالگردن بزرگ دور گردنش و لباسِ رنگی لکه دارش روی زمین نشسته بود و دور تا دورش برگ های خشکِ درخت و تیوپ های باز رنگ یود ، نور غروب نارنجی پاییزی از پنجره روی تابلو های باتم میتابید و کارگاهش بوی چای دارچین میداد
تاپ یه دختر وسواسی و اتو کشیده با پالتوی مرتب قهوه ایش صاحب اون ساختمون بود حتی کفش هاشم برق میزد ، دم در وایساده بود و با اکراه به باتم که دور تا دورش کثیف شده بود نگاه میکرد و از این که ساختمون عزیزش به یه کارگاه نقاشی پرِ رنگ تبدیل شده ناراحت بود
باتم وقتی متوجه حضور تاپ میشه با اشتیاق میره سمتش و با همون دستای رنگی و خاکی به خاطر برگ درختا دست اونو میگیره و میکشه سمت تابلو هاش که با مقاومت تاپ روبه رو میشه
تاپ نمیخواست ببینه تا ملکش اینجوری توی میکروب فرو رفته با این وجود وقتی باتم لبخند میزد ، قلب تاپ بی اختیار میتپید
اون شب بارون میومد و هوا خنک بود ولی تاپ ، باتم رو مجبور کرد تا کل کارگاهشو با آب و کف تمیز کنه ولی سرمای هوا و آب باعث شد باتم مریض بشه و تا هفته ها توی جاش بیوفته و نتونه نقاشی مهمی که باید برای گالری هنری آماده میکرد رو به موقع تحویل بده
تاپ که به خاطر مریض شدن باتم خودشو مقصر میدونست برای اولین بار تصمیم گرفت مسئولیت کارشو به عهده بگیره و دستای تمیزشو با رنگ آغشته کنه
اون همزمان با راهنمایی های باتم از رنگ ها استفاده میکرد و نقاشی نیمه تموم باتم رو تموم میکرد
وقتی نقاشی تموم شد، باتم با لبخند ضعیفش گفت
-نمیدونی برام چهقدر ارزش داره.تاپ دستای رنگیشو نگاه کرد و برای اولین بار حس کرد هیچ چیز قشنگتر از این نیست که برای کسی که دوستش داری، حتی کثیف بشی. t.me/PixieeHallow 〞#Lesbian
፥ 🍁 ˖ #Romance ,#Soft
رول پلیمون پذیرای پلیر های جدیده
لطفا رولتون قشنگ و با جزئیات باشه
شرایط توی چنل زیر پین شده ، مایل بودید همون جا جوین بدید میام پی ویتون
● @xbvubn
⚠️لطفا تاپ یا ورس تاپ باشید
باتم همیشه عادت داشت اخم کنه حتی وقتی خوشحال بود ، یجوری نگاه میکرد انگار همه دنیا مقصر ان ، توی دانشگاه بهش لقب خانم یخی داده بودن کسی جرات نداشت باهاش شوخی کنه جز یک نفر
تاپ نه تنها از اخم هاش نمیترسید بلکه وقتی اون تند برخورد میکرد میخندید و بیشتر سربه سرش میزاشت ولی این چیزی از شخصیت سرد باتم کم نمیکرد
زمان هایی که تاپ ، باتم رو سرزنش میکرد یچیزی توی وجود باتم تکون میخورد ، هربار با سرزنش های تاپ ، بیشتر غرق میشد
هیچکس نمیدونست، حتی خودش هم دیر فهمید… که اون اخمها و غرغرها فقط بهونهای بودن برای قایم کردن علاقهی شدیدی که به شنیدن همون تحقیر ها داشت
تاپ و باتم رابطهای شبیه کشتی گرفتن داشتن پر از هل دادن، غر زدن و جاخالی دادن. اما زیر همهی اون سرسختیها، یک جاذبهی پنهان بود که هر دو رو سمت هم میکشید.
باتم همیشه میخواست ثابت کنه مستقل و قوی عه ، حتی وقتی توی دلش آرزو میکرد کسی دیوارهای دورش رو از بین ببره و تاپ همون کسی بود که بلد بود این نقابهای سرد رو با لبخند و کمی سرزنش و تحقیر ترک بده
شبی که از سمت دانشگاه برای پروژه ای به یک خوابگاه دیگه منتقل شدن بارون میبارید و باتم پتورو دور خودش پیچیده بود و وانمود میکرد با گوشیش بازی میکنه ولی هرازگاهی نگاهشو روی تاپ میچرخوند
باتم دلش میخواست خودشو به اون نزدیک کنه ، اما غرورش همیشه سد راهش میشد.
تاپ وانمود میکرد نمیشنوه ولی بدون حرف بلند میشه و لبه پتوشو میگیره و میکشش توی بغلش و زیر گوشش زمزمه میکنه
- میدونی مشکل تو چیه؟ حتی وقتی ناز میکنی هم شبیه بچهلجبازایی هستی که فکر میکنن دنیا باید به حرفشون گوش بده. t.me/PixieeHallow 〞#Straight
፥ 🫐 ˖ #Romance ,#Strife
تاپ مربی سختگیر و معروف تیم شنای پسرونه همیشه با جدیت تمام لبه استخر میایسته و با نگاه تیز و محکمش باعث میشد بچه های تیمش از شدت انضباط و دقتی که داشت هم ازش حساب ببرن و هم تحسینش کنن
اون طرف استخر تیم دخترونه درحال آموزش بود ، باتم دختر دانشجویی که تازه به تیم ملحق شده بود ولی هنوز توی حرکاتش استرس موج میزد و وقتی داخل آب بود حرکات دست و پاش کمی نامنظم بود
تاپ روز های زیادی تماشاش میکرد و این حد بی نظمی داشت اذیتش میکرد
اونا تایم های زیادی توی دانشگاه به هم یرخورد میکردن ولی باتم نمیدونست دلیل تند برخورد کردن تاپ چیه و همین باعث شده بود که باتم هم گاردش بره بالا و تا وقتی پیش تاپه تخس برخورد کنه
یک روز وقتی مربی تیم دخترونه دیر میرسه تاپ چشمش روی حرکات نامنظم باتم قفل میسه و درست وسط مسیر کرال نفسش به هم میخوره و نزدیک بود آب قورت بده که با سوت تاپ مواجه میشه و ازش میخواد از آب بیاد بیرون
باتم با گونه های سرخ به خاطر گرمای آب و همزمان خجالتی که داشت جلوی تاپ میایسته و تاپ بهش میگه فقط از آب میترسی و وقتی تمرین کل بچه ها تموم شد اون توی سالن بمونه
اون لحظه قلب باتم به تپش افتاد. مربی اصلی نبود، ولی کسی که میخواست بهش آموزش بده همون مربی جذاب تیم پسرونه بود که همه دربارهش پچپچ میکردن.
اونا آخر وقت همزمان باهم وارد آب میشن ، نفس های نزدیک تاپ کنار گوش باتم و همزمان لحن آرومش که حرکات باتم رو تحسین میکرد ، اون لحظه باتم برای اولین بار حس کرد استخر دیگه جای ترسناک و خفهکنندهای نیست. بلکه جایی بود که قلبش محکمتر میزد، نه از ترس آب… از حضور کسی که کنارش بود
t.me/PixieeHallow 〞#Straight
፥ 🍰 ˖ #Romance ,#Soft
