419
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kun
-1530 kun
Postlar arxiv
درست همان لحظهای که فکر میکردم کمرم زیر بار این درد خم میشود،
اما نشد و کَکَم هم نگزید،
فهمیدم که چقدر بذر سبز صبر،
در قلب من ریشه دوانده و خودم از آن غافل بودم...!
بعضی زنان از فولاد و سنگ و اشک ساخته شدهاند
و بعضی دیگر؛ از کتاب و موسیقی و گل
و نادرترین زنان از هردو...
من روحیاتم خیلی قدیمیه. عاشق آرامش روزهای بارونیام. عاشق رانندگیهای آخر شبم. عاشق شعر و ادبیاتم. عاشق غروب آفتابم. عاشق دست نوشتههام. عاشق رقصهای آروم و نرمم. عاشق گفتگوهای عمیقم. عاشق ارتباطهای چشمی عمیقم. عاشق کتابهای قدیمیم. عاشق عشقهای لطیف و نرمم.
هوا بوی پاییز میده. من بوی قهوه و ضدآفتاب و بامشل ویکتوریا. آسانسور بوی نون تازه میده. ماشینم بوی وانیل. زندگی بوی امید میده، بوی فصل تازه. بوی تغییر.
«زن های خاورمیانه
از هرچه خالی باشند در سه چیز غنیاند؛
چشم های زیبا، غم های همیشگی و شُجاعت ناگزیر...»
از آدمهای آروم و بی حاشیه که خودشون رو درگیر موضوعات بی اهمیت نمیکنن خوشم میاد، آدم دور از حاشیه امنه، درگیر پیشرفتو نظم توی زندگی خودشه...
نمیدونم چطور بگم اما انگار دارم هدر میرم، خودم، عمرم، جوونیم، انرژیم، استعدادم، احساساتم، ذوقم، تلاشم و کلا همه وجودم داره هدر میره
