uz
Feedback
"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"

"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"

Kanalga Telegram’da o‘tish

"غیر از من هر چه بود ؛ وجود مکرر است" 𝑃𝑟𝑖𝑣𝑎𝑡𝑒 : t.me/OFFICER_KIM 𝐴𝑣𝑖𝑛 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7849183684 𝑴𝒐𝒐𝒏 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=6740296066

Ko'proq ko'rsatish
378
Obunachilar
-524 soatlar
-57 kun
-3030 kun
Postlar arxiv
و اما بانگِ پروا ناقوسِ عرشی بردمید که خبر از اخترِ دنباله‌داری می‌دهد، بر کبود طلعتِ ساطعِ بحرِ آسمان، تابنده نقش بسته. لزوم
و اما بانگِ پروا ناقوسِ عرشی بردمید که خبر از اخترِ دنباله‌داری می‌دهد، بر کبود طلعتِ ساطعِ بحرِ آسمان، تابنده نقش بسته. لزوم است پنهان خنده‌هایش، چو هیزم آتش، خاک و خاکستر کند حزن‌‌ و اندوهِ روزگارش را. واجب است سرشتِ برازنده و کمال‌انگیزش، زلال نهری شود، جاری بر تمامِ خشکیده ارض و برهوتِ جهان. ملزم است استواری و اقتدارش، بهارین، پرشکوه و رنگین غنچه‌ شکوفه‌ای شود در میانِ شاخه‌های عریانِ برف‌ و بوران‌زده‌ی سرمای هستی؛ که لطافت و آسایشِ حضور‌ آن مَه‌دُخت، به‌سانِ فروزِ شمس‌ایست، پس از جدالِ طوفان و گردابِ کیهان. زاده‌ی عزت و زیبایی، زادروزت فرخنده. پی نوشت: و او بوسه میزند بر روحِ پاکَت، چرا که بوسیدن لافیایش از توت‌فرنگی، نوتلا، نون‌خامه‌ای و چیز کیک هم گوارا تر‌است؛ᴬᵛᴵᴺ
LAFIYA / ²⁶August²⁰²⁴

از هیچ به قدرِ هیچ باید خواست، نه بیشتر...

Cover_ENHYPEN_JAKE_I_Don_t_Think_I_m_Okay_원곡_BazziMP3_160K.mp33.60 MB

_Senior So you are my gray too...

Repost from N/a
رَسمَش نبود عاشق کنی. گذاردی دوام آوردن هنر من باشد و آن ساقیِ ز پا نیافتادهٔ حیله کام ؛ تو زمانش نبود عقب گرد کنی. نسپُردی آ
رَسمَش نبود عاشق کنی. گذاردی دوام آوردن هنر من باشد و آن ساقیِ ز پا نیافتادهٔ حیله کام ؛ تو زمانش نبود عقب گرد کنی. نسپُردی آن زِه کشیدهٔ ستبره دیوانه من باشم و آن رستمِ لایقِ دستان؛ تو مرامَش نبود اهانت کنی. نخواستی که آن متکبر مجنون مُرده من باشم و لیلای دو سر عاشق؛ تو قرارش نبود که به فاصله امر کنی. نگماشتی که آن منتظره چشم به زین بسته من باشم و ترانهٔ آشکاره از راه رسیده ‌‌؛ تو
ولیکن تو به من عشق و من به تو خیانت بدهکارم

مبتلای درد نبودم که آغاز نکنم. آفریدگارِ بی معرفتِ طرحِ یک سنگدل تو بودی و گویا مَسته وابسته به یک دل؛ من. معمای جنگ نبودم که
مبتلای درد نبودم که آغاز نکنم. آفریدگارِ بی معرفتِ طرحِ یک سنگدل تو بودی و گویا مَسته وابسته به یک دل؛ من. معمای جنگ نبودم که فتح نکنم. سپیدارِ حاذقِ زخم های بند به بنده تنم تو بودی و گویا آن طبیبِ مُستأصَلهٔ یک مرهم؛ من. خطاکارِ بدکاره نبودم که خیانت نکنم. سوارکارِ قتلِ عامِ متهم زاده تو بودی و گویا آن سرگشتهٔ مذمومِ آزاده از مِهر؛ من. نیامده عاشق نبودم که ترک نکنم. گُنهکار فراقِ به وجود آمده تو بودی و گویا آغوشه بازه مُسِّرِ آغشته به عطر تو؛ من.
ولیکن من به تو مرگ و تو به من زندگی بدهکاری

تخت خواب هم به سادگیِ اتاق بود، یک قاب فلزی که تشکی روی آن قرار داشت و پتویِ پشمیِ خاکستری رنگی که محکم دور تُشک پیچیده شده ب
+1
تخت خواب هم به سادگیِ اتاق بود، یک قاب فلزی که تشکی روی آن قرار داشت و پتویِ پشمیِ خاکستری رنگی که محکم دور تُشک پیچیده شده بود با نیم نگاهی که از بالا به پایین قواره ام انداخت؛ سانت به سانت لباسم را وارسی کرد آیا خطِ اتویِ شلوار درست و صاف بود؟ آیا رَسته های نظامی دوخت تمیزی داشت؟ آیا پوتین ها به خوبی واکس خورده و براق بودند؟ از رعایتِ استاندارد های آموزشی که اطمینان پیدا کرد دستی به چین خوردگیِ یقه ام کشید و با کف دست به سینه ام کوبید: اینجا یک سرباز آماده به خدمتی افسر،
نه یک گرگِ خاکستریِ تشنه به تن.