uz
Feedback
𝘊𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴.

𝘊𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴.

Yopiq kanal

Fic / Au • 🦋 Unknown: https://t.me/+1SgVnUz7gDwxNWY8 • 🦋 GP: https://t.me/+-QB8ydb4KldlMzQ0 • 🦋 Wattpad ID: fercansso Sec ch fic: @fercansso • 🦋 Daily: @rainydayswithoutyou • ~ 🦋 ~ • @Fercanssobot http://t.me/HidenChat_Bot?start=840106795

Ko'proq ko'rsatish
215
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-1030 kun
Postlar arxiv
و لبخندی زورکی زد. به محض اینکه ازشون دور شد متوجه شد جونهی هم کنارش داره قدم میزنه. « هانا، کمتر ضایع باش‌. حتی درخت اونجا هم فهمید حسودی کردی.» « ساکت شو جون، اگر ادامه بدی این حرف رو ممکنه برگردم و سوکمین رو پرت کنم سمت همون درختی که ازش حرف میزنی.» جونهی خنده ای کرد و دستش رو بالا آورد. « من تسلیمم، ببخشید!» به محض رسیدن به خوابگاه، جونهی روی تختش ولو شد و جونگهان عملا خودش رو توی حموم حبس کرد تا برای رفتن به خونه ی چان حاضر بشه. بعد از پوشیدن سر سری لباس های صبحش، از جونهی خداحافظی کرد و با سرعت بیشتری قدم برداشت تا به اتوبوس برسه. بعد از اینکه امروز کلاس ساعت دوم رو استاد اسمیت کنسل کرد، قرار شد زودتر بره خونه ی چان تا مزاحم برادرش هم نشن. بدون اینکه اصلا متوجه بشه چطوری این مسافت رو طی کرده، خودش رو جلوی در خونه ی چان پیدا کرد. تمام راه داشت به جاشوا و سوکمین فکر میکرد. یعنی شوا از اون پسر خوشش اومده بود؟ اگر آره، پس جونگهان باید چیکار میکرد؟! آهی از روی غم کشید و به خونه ی چان خیره شد. یه خونه ی ویلایی سفید رنگ که جلوش با چمن و بوته ها احاطه شده بودن. خونه ی ساده و قشنگی بود. بعد از زدن در، صورت خندان چان ظاهر شد. « خوش اومدی هیونگ!» جونگهان برای دومین بار در طول روز، بخاطر شیرین بودن چان، لبخند زد. « سلام چانا.» بعد از وارد شدن به خونه با فضای گرمی مواجه شد. سر تا سر خونه حس گرما و صمیمیت میداد. برعکس چیزی که جونگهان توی خونه ی خودشون تجربه کرده بود. سرما. اکثر وسایل خونه چوبی بودن و کف زمین با پارکت چوبی تیره رنگی احاطه شده بود. کوله اش رو روی صندلی میز ناهار خوری گذاشت. « هیونگ میریم اتاق من، اینجا وسایلت رو نذار، داداشم یکم وسواسیه.» جونگهان سری تکون داد و با پسر کوچکتر به طبقه بالا رفت. بعد از اینکه وارد اتاق پسر شدن، برای انتخاب موضوع و روند پروژه تصمیم گیری کردن. پسر بزرگتر لپ تاپش رو در آورد تا شروع به سرچ کردن کنه. « اما چانا، به نظرت استاد چوی تاثیرات عشق و دلایل روانشناسی - فیزیولوژیش روی انسان رو قبول می‌کنه؟!» جونگهان با تردید پرسید. چان بی‌خیال جواب داد:« آره بابا چرا نکنه!» هانی هوفی کرد. « آه تو تازه سال اولته، اما منی که چند ترم مزخرف باهاش داشتم می‌دونم که آدم رومخیه. مرتیکه پیر خرفت با بهونه های مختلف منو تا حالا دوبار انداخته!» ناگهان پسر کوچکتر ناگهان از ته دل خندید. « وای... پیر خرفت؟! باید اینو بشنوه! حسابی حرص میخوره!» جونگهان هم متقابلا خندید اما با فکری که کرد، خندش کمی جمع شد. " صبر کن ببینم چرا این پسر یه طور حرف میزنه که انگار از نزدیک این مرتیکه رو می‌شناسه؟! " با شنیدن صدای باز شدن در پارکینگ، چان از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت. وقتی به طرف جونگهان برگشت با تعجب گفت. « برادرم اومده، باید احتمالا برم پایین آخه نمیدونه تو اینجایی!» هانی سری تکون داد و سکوت کرد. چان به طرف در اتاقش رفت و دوباره به سمت هان برگشت. « فقط خیلی... آم... شوکه نشو وقتی که دیدیش. خب؟» و به سرعت از اتاق خارج شد. بعد از چند دقیقه از رفتن چان، صدای آشنایی به گوش جونگهان رسید. پسر بزرگتر هنوز با کنجکاوی توی اتاق نشسته بود؛ منظور چان چی بود؟! شوکه؟! با تردید از اتاق خارج شد و چند تا از پله ها رو پایین رفت تا اینکه با واضح شدن صدا، توی راه پله خشکش زد. « چانا این هم پارتنر بود تو انتخاب کردی؟ دست گذاشتی روی کسی که از اولین بار که وارد کلاسم شده تا همین الان رومخ من بوده ؟!» « هیونگ چرا ازش خوشت نمیاد پسر خوبیه که...» « خوب ؟! پسر خوب؟! تنها چیزی که نیست خوبه. سر کلاس می‌خوابه، دیر میاد، غذا میخوره، پروژه اش رو از توی ویکی پدیا کپی پیست کرده بود!» پسر کوچکتر دهانش رو برای جواب دادن باز کرد اما با دیدن جونگهانی که روی پله ها ایستاده و با چشم های گرد شده به پشت سونگچول خیره شده، سکوت کرد. « چرا یهو ساکت شدی؟» و با شک به جایی که چان خیره شده بود نگاه کرد. یعنی، جونگهان. چشم های مرد بزرگتر از تعجب گرد شدن. « یون جونگهان؟» « استاد چوی؟»

sticker.webp0.00 KB

━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━ با احتیاط در حالی که کوله اش رو روی شونه اش مرتب می‌کرد، به سمت استند استاد رفت. « آم آقای چوی؟» سونگچول که دوباره با حجم زیادی از مقاله های جدید دانشجوهاش درگیر بود، سرش رو بالا برد. « بفرمایید آقای یون.» جونگهان با اضطراب آب دهانش رو قورت داد و لبخند کج و کوله ای زد که بیشتر شباهت به حالت گریه و بغض داشت. « میخواستم بگم لطفا اسم من رو برای پروژه ی جدید با چان بنویسید.» سونگچول یکی از ابرو هاش رو بالا انداخت و در حالی که به دو دستش رو روی میزش میذاشت، بهشون تکیه داد. « چان؟» جونگهان سری تکون داد. « بله، چوی چان.» سونگچول با دهانی که خیلی کم باز شده بود بهش نگاه کرد. هان کمی توی جاش جا به جا شد. « مشکلی وجود داره آقای چوی؟» سونگچول به سرعت خودش رو جمع کرد. « آم نه. خیلی خب اسمتون رو ثبت میکنم. میتونید تشریف ببرید.» جونگهان به آرومی سری تکون داد و تلفنش رو از کیفش خارج کرد. با لمس کردن اسم چان، تماس بعد از چند تا بوق وصل شد. « جونگهان شی!» « گفتم بگو هیونگ، اینجوری خیلی معذبم!» جونگهان در جواب چشمی چرخوند. « اوه باشه ببخشید... هیونگ... .» هانی لبخندی زد. « آره همینه.» « اما یکم سخته آخه اینجا دیگه عادت کردم به اسم صدا کنم یا رسمی صدا کنم... اما تلاش میکنم دیگه رسمی صحبت نکنم.» هان خنده ی کوتاهی کرد. « خیلی خب، زنگ زدم بگم یک ساعت دیگه اونجام که کار رو شروع کنیم!» چان باشه ای گفت و تماس رو خاتمه داد. پسر مو مشکی با همون لبخند کوچیکی که روی لباش بود به سمت محوطه رفت اما به محض دیدن جاشوا و جونهی که مسلما منتظر اون بودن تا برن خوابگاه، لبخندش محو شد. به سرعت به داخل ساختمون برگشت و با چشم دنبال فرد خاصی گشت. البته که پیدا کردن یک پسر قد بلند مو خرمایی با چهره ای خنده رو، اصلا سخت نبود. در حقیقت سوکمین بین اون همه آمریکایی یه طورایی بیش از حد قابل رویت بود. « سوکمینا!» پسر کوچکتر به سمت هانی برگشت. « اوه سلام هیونگ! چیزی شده؟!» جونگهان مکثی کرد و با قیافه ای نه چندان خوشحال، لبخندی زد. « ام آره، راستش یه لحظه کارت دارم.» سوکمین با لبخندی عمیق به طرف جونگهان رفت. اما همون لحظه تلفن پسر بزرگتر زنگ خورد. با نگاه کردن به اسم کسی که داشت زنگ میزد، چشمی چرخوند. تماس رو وصل کرد و گفت: « شوا، اتفاقا من و سوکمین هم داشتیم میومدیم!» جاشوا با صدایی که میشه گفت تقریبا هول شده جواب داد:« می‌دونم هانا! همین الان دارم بهتون از بیرون ساختمون نگاه میکنم. چرا یهویی رفتی پیشش؟! من که هنوز نگفتم برای چی می‌خوام باهاش حرف بزنم!» جونگهان که از عجول بودنش کمی خجالت زده بود، به سوکمین اشاره کرد که یک لحظه بهش فرصت بده تا با تلفن صحبت کنه. کمی از پسر فاصله گرفت و جواب داد: « شوایا ببخشید... ذهنم بخاطر خواب خاموشه.» جاشوا آهی کشید. عمرا اگر میتونست از دست جونگهان لحظه ای ناراحت بمونه. « عیبی نداره کوچولو. اینجوری لباتو آویزون نکن. فقط بهش بگو که یکی از دوستات راجع به یک مسئله ی درسی نیاز به کمک داره.» تپش قلب پسر کوچکتر بالا تر رفت. چرا اینطوری داشت صحبت می‌کرد؟! نفس عمیقی کشید و فقط سری تکون داد، میدونست که جاشوا داره نگاهش می‌کنه. « ببخشید سوکمینا کار فوری ای بود. آم میگم که یکی از دوستام سوال درسی ازت داره، میشه کمکش کنی؟» سوکمین لبخندی زد و « البته » ی مختصری گفت و همراه پسر مو بلند وارد محوطه شد. وقتی به جاشوا و جونهی ای که زیر درختی که اولین بار جونگهان جاشوا رو دیده بود نشسته بودن، رسیدن؛ جاشوا از جاش بلند شد. « سوکمینا این جاشواست دوست من، همونی که گفتم سوال درسی ازت داره.» بی حوصله توضیح داد. « اوه آره میشناسمتون شما اون دفعه سر کلاسی که مهمان شده بودم ارائه داشتید!» جاشوا سری تکون داد. « راستش درباره ی همونه. من پروژه ی روانشناسی در موسیقی رو انتخاب کردم اما نیاز داشتم با یکی از افراد این رشته همکاری کنم... اما هانی خودش مشغول پروژه ی جدیدشه برای همین تو به ذهنم رسیدی. راستش مایک، بهم تو رو پیشنهاد داد.» جونگهان با بی میلی گفت:« شما صحبتاتون رو بکنید من دیگه باید برم.»

sticker.webp0.00 KB

💗 این هم قسمت چهار: با فکر کردن به اولین دیدارش با جاشوا، دوباره اخمی از ضایع بودنش کرد. خیلی خوشحال بود که جاشوا احمق تر از این حرفها بود که اصلا بخواد بفهمه چرا جونگهان اون طوری رفتار کرده! با خستگی ای که آروم آروم وجودش رو فرا گرفت، چشم هاش روی هم افتادن. فردا قرار بود روز طاقت فرسایی باشه. ━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━ در حالی که چهره ی رنگ پریده اش رو داخل آیینه چک میکرد، با حوله صورتش رو خشک کرد. « ریدم تو اون کلاس هشت صبحی تخماتیکت چوی سونگچول عوضی روانی.» با بی حوصلگی هودی سیاه رنگش رو برداشت و موهای لخت و تیره اش رو شونه زد. شلوار خونگیش رو با جین سیاه رنگ بگیش که تازه خریده بود، عوض کرد. در حالی که توی راهرو های طویل دانشگاهش قدم برمیداشت، ملیسا و سونیونگ رو دید، با یک فرد دیگه ای، که جونگهان نمی‌خواست در حالی که شبیه دلقک سری فیلم های IT به نظر میاد، ببینتش. « فاک.» زیر لب با خودش گفت و تلاش کرد موهای بلندش رو روی صورتش بریزه. سعی کرد بدون دیده شدن وارد کلاس مزخرفش بشه، اما صدای یک کسی که جونگهان آرزو میکرد ندیده باشتش، به گوشش رسید. « جونگهانا!» جاشوا با لبخند عمیقی صداش زد. « فاک!» ایندفعه با غلظت بیشتری زیر لب گفت و لبخندی زورکی زد. « شوا~» ملیسا نیشخندی زد. « هانی ما هم اینجاییم ها!» جونگهان چشم غره ای به ملیسا رفت و دوباره با لبخند به جاشوا نگاه کرد. خب، در حقیقت، خیره شد. « تو اینجا چیکار می‌کنی شوا؟» « اوه اومده بودم یه سوال بکنم!» جونگهان لبخندی زد. « اوه چه سوالی؟» جاشوا لبخند خجالتی ای زد. صبر کن ببینم، خجالتی؟! « خب راستش میخواستم ببینم تو کسی به اسم لی سوکمین می‌شناسی ؟» در حقیقت این سوال مسخره ای بود، توی آمریکا، کسایی که کره ای باشن خیلی کم بودن، برای همین همشون بالاخره یه طوری هم رو میشناختن وقتی که همکلاسی میشدن. پس بله، یون جونگهان هم سوکمین رو می‌شناخت. همون پسر خنده رویی که سال چهارمی بود و مثل جونگهان این کلاس رو برداشته بود. البته نه بخاطر افتادن های مداوم، بلکه چون یک مدت مریض شده بود و حالا باید این درس رو پاس میکرد. با بی میلی گفت:« اوم میشناسم. چطور؟» جاشوا سری تکون داد:« هیچی فقط به نظرم آدم جالبی اومد، وقتی به عنوان مهمان اومده بود سر کلاسمون دیدمش و میخواستم که-» جونگهان ابرویی بالا انداخت اما با دیدن استاد چوی ای که با قدم های محکمش عملا راهرو رو به لرزه در آورده بود، فرصت نکرد بیشتر غمگین بشه که کراش دیرینه اش - در حقیقت کراش احمق کورش - از کسی خوشش اومده. با عجله گفت:« شوا من باید برم، بعد کلاس حتما آشناتون میکنم.» و داخل کلاس دوید. هرکس بعد از چوی سونگچول میومد، اجازه ی ورود نداشت. حالا شما تصور کنید که جونگهان خوابالویی که همیشه دیر بیدار میشه، چند بار تا حالا اجازه ی ورود نداشته! در حالی که دفتر و جامدادیش رو روی میز می‌ذاشت، ناگهان یاد حرف مسخره ای که به دوستش - در حقیقت کراشش - زده بود، افتاد. ' بعد کلاس حتما آشناتون میکنم ' "این دیگه چه کصشری بود که من گفتم؟!" با خودش فکر کرد. اما حالا که گفته بودش، مجبور بود انجامش بده نه...؟ اگر این کار رو نمی‌کرد جاشوا ناراحت میشد. آه جونگهان عجب پسر بازنده و احمقیه، دستی دستی کراشش رو داره به یکی دیگه عرضه می‌کنه. با وارد شدن استاد پیر و خرفتش - چوی سونگچول فقط ۳۲ سالشه - افکارش نیمه کاره موندن.

💗 ıllıllı Chapter 4:

sticker.webp0.00 KB

💗 این قسمت سه: کاملا واضح و دقیق به یاد داره که اولین بار چطوری و کجا جاشوا رو ملاقات کرده. دقیقا دوسال پیش، توی محوطه ی دانشگاه، در حالی که خورشید به آرومی غروب می‌کرد و نور طلایی-نارنجی رنگش روی صورت پسر مو سیاهی که با لبخند به جونهی، دوست دوران دبیرستان جونگهان نگاه میکرد، می‌انداخت. اولین باری که جاشوا رو با یک پیرهن ساده ی سفید مردونه - که جونگهان تصور میکرد احتمالا باید ساتن باشه - دید، قلبش یک تپش جا انداخت. جاشوا، با لهجه ی خاصش که به خاطر بزرگ شدنش توی آمریکا داشت، با خوشحالی چیزی رو به جون توضیح میداد و کتاب های قطور دانشگاهش رو توی دست هاش تکون میداد. اون روز قرار بود به خاطر اینکه هوای پاییزی حسابی سرد و طاقت فرسا شده بود، جونگهان با جونهی به خوابگاه برگرده تا مجبور نباشه این همه مسافت رو توی سرما قدم بزنه. مسلما قرار نبود تاکسی بگیره، چون میخواست پولش رو پس انداز کنه؛ پولی که با کار های پاره وقت به دست می‌آورد. اما جونگهان نمیتونست بره جلو، این انسان - از نظر جونگهان یک الهه بود - اونجا چیکار می‌کرد؟! با وجود لرزش دست هاش و صد البته قلبش، به سمت دوست سر به هواش رفت و به آرومی صداش کرد. « جون» اما از شانس وحشتناک هان، جونهی حتی صداش رو نشنید. در اصل احتمالا حتی درخت کنار جونگهان هم صدای ضعیف و لرزونش رو نشنید. با اکراه و حرص بلند تر، در حالی که کنار درخت چنار محوطه‌ همچنان ایستاده بود، گفت: « یا جونهی!» پسر مو قهوه ای به سمتش برگشت و لبخندی زد. « هی جونگهانا! بیا اینجا؛ چرا اونجا ایستادی؟» خب لعنت به اون پسره ی احمق، الآن جونگهان با این حجم از خجالت و استرس و همینطور زیبایی جاشوا، باید می‌رفت جلو و سلام میداد و جدا حرف میزد؟! با چشم هایی که عملا چمن سبز و تازه ی زیر کفشش رو نگاه میکردن، جلو رفت. به آرومی تعظیمی کرد. « سلام» همین. دیگه کلمات و جملات توی ذهن پسر بی نوا نیومدند. جاشوا که منتظر بود اسم جونگهان رو بشنوه سری به نشانه سلام خم کرد و به چشم های رو به پایین پسر خیره شد. « سلام؟» اما وقتی سکوت پسر رو دید ادامه داد: « من جاشوا ام و شما؟» پسر بزرگتر دست کشیده و زیباش رو بالا برد و جلوی جونگهان نگه داشت. حالا پسر کوچکتر در حالی که دستپاچه شده بود، با همین سری که به اجبار بالا اومده بود، دست پسر رو گرفت. به محض لمس پوست هاشون خون توی رگ های جونگهان یخ زد. با ته مونده های اراده و جرئتش، نگاهش رو بالا برد و به چشم هایی آهویی شکل جاشوا خیره شد. با سکوت دوباره ی هان، جونهی سقلمه ای به پهلوی پسر محو شده زد تا خودش رو جمع و جور کنه. جونگهان از روی خجالت مکث طولانی ای که کرده بود، صداش رو صاف کرد و جواب داد: « خوشبختم، منم جونگهانم، سال دومیم.» شوا ابرویی بالا انداخت و لبخند گرمی زد، در حالی که دست پسر رو تکون کوتاهی داد گفت:« همچنین؛ پس مثل جون سال پایینی من حساب میشی، چه رشته ای؟» جونگهان دستش که کم کم داشت عرق میکرد از بین انگشت های کشیده - میشه گفت بزرگ ولی جونگهان تلاش کرد به این قسمتش دقت نکنه - بیرون کشید. « روانشناسی.» جاشوا باز هم لبخندی زد. « اوه واو، چه رشته ی فوق العاده ای! من هم موسیقی میخونم.» جونگهان که برای اولین بار لبخند می‌زد، خجالتش لحظاتی فرار کرد و به چشم های پسر خیره شد. « اوه اتفاقا من هم دوستم موسیقی میخونه!» جاشوا با علاقه و کنجکاوی گفت:« اوه؟ کی؟ منظورم اینه که ممکنه باهاش کلاس مشترک داشته باشم! می‌دونی خب... با چند تا از استاد ها به مشکل برخوردم.» جونگهان خنده ی آرومی کرد. « باور کن می‌دونم چه احساسیه که باهات لج کنن. اسم دوستم...-» به این قسمت از حرفش که رسید فهمید یه گندی زده، که از سکوت طولانیش هم خجالت آور تر بود. چیزی که باعث می‌شد تا آخرین لحظه ی زندگیش جونهی بهش بخنده! دستی پشت گردنش کشید‌. « هاها پاک فراموش کردم جونهی هم اینجاست هاها- اون دوستم که داشتم میگفتم چیز بود آمممم...» شوا و جونهی متعجب نگاهش کردن و در حالی که نمیفهمیدن منظور پسر از این حرفش چیه، بهش خیره شدن. اما طولی نکشید که یه نیشخند روی لب های پسر مو قهوه ای شکل بگیره؛ اه لعنت! خیلی سریع فهمید هانی چه گندی زده. ادامه داد:« منظورم از دوستم، جونهی بود... .» جون با نیشخندی که پررنگ تر شده بود، دستش رو پشت شونه ی های ضعیف شده ی جونگهان گذاشت و رو به جاشوا گفت: « آه دوست من یکم سر به هواست گمونم الآنم حسابی خوابش میاد که فراموش کرد من اینجام! یا شایدم‍-» با نیشگون جونگهان جمله ی پسر نصفه موند. « هاها حالا هرچی سر به هواییم رو ببخشید. جونهی بهتره که ما بریم! از دیدنت خوشحال شدم جاشوا امیدوارم بازم با هم حرف بزنیم!» و دست جونهی رو رو محکم کشید تا سریع تر از اون وضعیت استرس زا خارج شن.

🦋 ıllıllı Chapter 3:

sticker.webp0.00 KB

💗 این قسمت دو: سونیونگ ابرویی بالا انداخت. « این مرتیکه هم یه چیزیش میشه ها!» جونگهان سری تکون داد و در حالی که دستش رو زیر چونه اش میذاشت زمزمه کرد:« بهم گفت یه پروژه با سال پایینی ها بردارم.» سونیونگ به آرومی نوشیدنیش رو برداشت و به یخ هاش که در حال آب شدن بودن خیره شد. « بنظر فکر خوبیه مرد. انجامش بده شاید راحت بشی!» جونگهان با لب هایی آویزون بهش نگاه کرد. « ایده داری که با کدوم سال پایینی بردارم ؟ بعضی هاشون جوگیرن فکر میکنن دارن پروژه ی ناسا تحویل میدن.» پسر مو بلوند هومی کرد و با فکری که به ذهنش رسید ناگهان جواب داد:« آره آره! یکی هست که از نمراتش راضی نیست و اتفاقا سال پایینیه!» سونیونگ با خوشحالی از جاش بلند شد و دست پسر رو کشید. وقتی به محوطه رفتن، سونیونگ به سمت یه اکیپ پنج نفره رفت و با پسر خنده رویی برگشت. « هانی، این چانه. همونی که راجبش حرف میزدم.» هانی سری تکون داد. « خوشبختم، من جونگهانم، یون جونگهان.» چان سری تکون داد و سرش رو به حالت تعظیم خم کرد. « بله میشناسمتون! شما تنها ارشد کلاسمونید و همیشه کلاس استاد چوی رو شرکت میکنید.» جونگهان لبخندی از روی خجالت زد و ابرو هاش رو بالا انداخت. دستی به پشت گردنش کشید‌. « اهم. آم آره همون... .» سونیونگ که متوجه خجالت هان شده بود سریع گفت:« چانا، جونگهان میخواد یه پروژه ی درست حسابی برداره اما نمیدونست با کی. من تو رو پیشنهاد دادم ازونجایی که هردوتون به نمره نیاز دارید!» چان با تعجب و خوشحالی سری تکون داد. « وای اره حتما خوشحال میشم! منم خیلی به این نمره نیاز دارم ازونجایی که استاد چوی اصلا رحمی ندارن!» پسر مو قهوه ای با لبخند جواب داد:« عالیه. شمارتو بهم بده که برای کارای پروژه هماهنگ کنیم.» ━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━ روی تخت خوابگاه قلتی زد و روی شماره ی چان کلیک کرد. « بله؟» « او چانا منم، جونگهان» « جونگهان شی! سلام.» پسر مشکی از لحن بامزه ی چان خندید. « سلام. زنگ زدم بگم کجا بریم برای پروژه تحقیق کنیم.» چان رو مبل تکونی خورد. « ام خب میخواید بیام خونتون؟» جونگهان ابروش رو خاروند. « راستش من تو خوابگاه زندگی میکنم... نمیتونم کسی رو بیارم اینجا.» چان سریع گفت:« اوه آره آره درسته.» « میخوای بریم کتابخونه؟» جونگهان پیشنهاد داد. « اما نمیتونیم صحبت کنیم چون همش میگن ساکت باشیم... بهتر نیست بیاید خونه ی من؟» جونگهان لب هاش رو روی هم فشار داد. « اما پدر مادرت اذیت نمیشن؟» پسر کوچیکتر به آرومی خندید. « نه اونا بوسان زندگی میکنن و من و برادرم اینجا همخونه ایم. برادرمم دیر وقت میاد پس راحتیم.» جونگهان زیر لب « اوه » ای گفت و جواب داد: « خب این عالیه، فردا ساعت شیش میام اونجا. آدرس رو برام بفرست!» با یک خداحافظی مختصر، تماس رو خاتمه داد و دوباره به فکر فرو رفت. دوباره همون فکر های تکراری که آخرش به یک آدم ختم میشدن، جاشوا.

💗 ıllıllı Chapter 2:

sticker.webp0.00 KB

💗 این قسمت یک: با قدم هایی محکم به سمت استاد جوانش رفت. مرد مو مشکی در حالی که عینکش رو روی موهاش گذاشته بود، به آرومی مقاله هایی که دانشجو ها به تازگی بهش تحویل داده بودن رو مرتب می‌کرد. وقتی به جلوی استند چوبی رسید، با دمی عمیق و صدایی ملایم گفت: « استاد میخواستم راجع به امتحان هفته ی پیش و نمره ام یه سوالی بکنم.» « اگر قراره ازم بخواین نمرتون رو ببرم بالا باید بگم که نه آقای یون.» بین ابرو های پسر جوان اخمی شکل گرفت. در حالی که لب پایینش رو داخل دهنش فرو میبرد، دست به سینه ایستاد. « اما من نیاز دارم این درس رو پاس شم و شما دو ترمه که منو مردود میکنید!» مرد با بی حوصلگی سرش رو بالا آورد و دست هاش رو مشت شده روی استند قرار داد تا بهشون تکیه کنه. « متاسفم که باید این خبر رو بدم که این ترم هم به نظر میاد پاس نمیشید.» و ابرو هاش رو با بی‌خیالی بالا برد. پسر سرش رو به راست برد و با حرص به دیوار کنارش خیره شد. داشت تلاش میکرد فقط این مرد پیر رومخ رو نکشه. دوباره لبش رو وارد دهانش کرد تا بهتر فکر کنه. با قاطعیت به طرف مرد برگشت و مثل خودش مشت هاش رو تکیه گاه قرار داد. اصلا متوجه فاصله ی کم صورت هاشون نبود. « پس خودتون بگید من چطوری باید نمره ی قبولی رو ازتون بگیرم؟!» قبل از اینکه سونگچول بتونه جوابی بده در کلاس به صدا در اومد و ملیسا، دوست صمیمی جونگهان، با صورتی کنجکاو سرش رو داخل برد. با دیدن فاصله ی کم دو مرد، ابرویی بالا انداخت و با چشم هایی گرد شده از تعجب، لبخندی زد. « ووح، ام ببخشید من بعدا میام! شما به کارتون برسید.» و به سرعت در رو بست. واکنش عجیب ملیسا باعث شد جونگهان از خودش بپرسه که منظورش از این حرف مسخره ی « به کارتون برسید » چی بوده. مرد بزرگتر به عقب رفت و مقاله ها رو داخل کیف چرمی قهوه ای رنگش قرار داد. « برای اینکه درس من رو پاس بشید باید یه پروژه تحویل بدید.» جونگهان با لب هایی آویزون پا روی زمین کوبید و با کلافگی گفت:« استاد ولی من که قبلا پروژه ام رو تحویل دادم!» سونگچول کیف به دست سرش رو به طرفین تکون داد و خنده ای آروم کرد. آخ از این جوون ها! « منظورتون اون مقاله ی کپی پیست شدتون از ویکی پدیاست؟» جونگهان دهانش رو باز کرد تا جوابی به حرف مرد بده، اما هیچ چیزی برای گفتن پیدا نکرد. آهی کشید و دستی به پیشونیش کشید. سونگچول مکثی کرد و ایندفعه با لحنی که انگار میخواست به پسر کمک کنه، گفت: « یه پروژه ی مشترک با همکلاسی هات بردار و به صورت دوتایی یا سه تایی روش کار کنید. سال پایینی ها هم از تجربه های تو استفاده میکنن. نه؟» جونگهان نگاهی به استادش کرد و فقط سکوت کرد. مرد به سرعت برق و باد کلاس رو ترک کرد و پسر رو با هزار تا نگرانی و فکر تنها گذاشت. ━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━ « لعنت پسر عجب صحنه ای اونجا بود!» ملیسا در حالی که موهای فرفریش رو تکون میداد و کمی از نوشیدنی خنکش میخورد، گفت. پسر چشمی چرخوند. « خفه شو ملیسا. من به چی فکر میکنم تو به چی!» دختر خنده ی ریزی کرد. به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت:« اوه پسر شت! کلاسم شروع شده! باید برم هانی. میبینمت.» پسر با دستی زیر چونه اش و لب هایی آویزون درحالیکه به جایی نامعلوم خیره شده بود فقط سری تکون داد. اما این خیره شدن با اومدن سونیونگ زیاد طول نکشید. پسرِ پر انرژی، دستی به شونه ی جونگهان کشید. « چیشده هیونگ، چرا اینطوریه قیافت؟» هانی نگاهش رو از دیوار گرفت و با ناراحتی به سونیونگ داد. « چوی بازم میخواد پاسم نکنه... .»

💗 ıllıllı Chapter 1:

برای ملیسا کسی رو در نظر نگرفتم، به عهده ی تخیل خودتونه.

✽+†+✽―― - ――✽+†+✽ 🦋 Yoon Jeonghan: 22 years old Choi Seungcheol: 32 years old Kwon Soonyoung: 22 years old Joshua Hong: 23 years old Wen Junhui: 22 years old Melissa McCarthy: 22 years old Lee Seokmin: 22 years old

Soonyoung: #Characters ( side character )
+4
Soonyoung: #Characters ( side character )

Seokmin: #Characters ( side character )
+3
Seokmin: #Characters ( side character )

Seungcheol: #Characters ( main character )
+3
Seungcheol: #Characters ( main character )