3
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-1 1327 kun
-1 31230 kun
Postlar arxiv
Repost from 𝐗𝖺𝗇𝖺𝖽𝗎l(closed)
𝖥𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗆𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾
میکشمت اگه ...
طبق وایبتون کاملش کنم.𝖡𝖾 𝗃𝗈𝗂𝗇" 𝖫𝗂𝗆𝗂𝗍:𝟤𝟨𝟧
Repost from 𝖨𝗌𝗌𝗎𝖾𝗌[closed]
چشمم خورد به داستان زندانـی که فردای آن شب قرار بود اعدام بشـود!
آن شب به تمـام اتاق های زندان رفت صدای پایکوبـی هایش ، لبخنـد هایش و شادمانه رقصیدنش گوش تمامی گـرگ هارا کـر کرده بـود .صدای ناقوس مـرگ که آمد ، چشمانش را باز کـرد . تنش را به اب سرد سپـرد بعد از آن تنش عادت کند به سیاهـی . امـا هنوز کسی نفهمیـد چرا ان شب سـرد تمام آن اتاق ها را تک به تک قـدم گذاشت و رقصیـد؛ گویـی میخواست انتقام تمـامِ غمی که عالـم به دلش روانـه کرده بـود را یک شبِ پس بگیـرد.
Repost from 𝖢ℨ
' فور کنید آیدی قرار بدید، در قالب ویسپر ازتون سوالی بپرسم .
-$ .
Repost from 𝚳𝖺𝗇ꤞ𝖺𝗍𝖺
- نامه ای از کیم تهیونگ، ۱۳ دسامبر ۱۹۹۰
دلتنگی تنها بخش به جا مانده از تو بود که در دور افتاده ترین تکه ی وجودم دفنش کرده بودم، دیگر جایی وجود نداشت که من حضورم را در زندگی احساس کنم، چون رفتنت مرا هم با خودش برد، پس آنچه نیاز داشتم قطعه ای از خودم درون تو بود که داشتنش حسرت بی هویتی شده بود بر قلب گناهکارم. این غمِ پایانمان نبود که مرا اذیت می کرد، این تنفر از اتفاقی بود که به ادامه خنده هایمان پایان می داد؛ محرومیت لبخند هایی از تو که مرا به زیباترین لحظه زیستنم می برد، حیف که دیگر ندارمشان و به جای آنها هر شب خشمی از میان سوزش قلبم جاده ها را با سرعتی کنترل نشده نوازش می کند. ای غم آشنایم، جزای گناه من این است که بدون تو، تنها تو را، تا آخرین لحظه زندگیم بیشتر از هر شادی ناآشنایی دوستت بدارم.
