بازماندهای از یکم دسامبر
Kanalga Telegram’da o‘tish
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
Ko'proq ko'rsatish149
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-730 kun
Postlar arxiv
«دوست داشتن» هایم را در پشتِ ترسهایم پنهان کرده بودم، گمان میکردم اگر آنها بدانند برای همیشه مرا ترک خواهند کرد و چه چیزی غمانگیز تر از اینکه آدمهایی را از دست بدهم که دوستشان دارم..
به او نگاه میکنم، گمان میکنم در حال تحمل اندوهی بیشتر از تواناش است، غمی سنگین تر از تحملِ چشمانش و زخمی دردناک تر از اشکهایش، کاش میتوانستم او را در آغوش بگیرم و برایش از روزهای نبودنش بگویم، روزهای نا امیدی، روزهای اندوه و غم، اما چه میشود کرد او دلش با رفتن است.
حرف هایش بوی رفتن میدهد و چشمانش رنگِ نبودن گرفتهاست، کیست که بداند میداند؟! شاید او هم قصد رفتن کردهاست..
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی موفقیت
برایِ https://t.me/aaarri555🪄
برایِ آغوش کتابهایم مینویسم، برایِ آن قلمِ روزهای اشک، شاید هم برای آن صحبتهایی که هیچگاه از کاغذ های روی میز بیرون نیامدند، همانهایی که سالها پیش در آغوش کاغذ دفن شدند و در انتظار فریاد هستند اما کیست که بداند صاحب تمام آن متنهایِ در آغوش کاغذ دیگر توان سخن گفتن ندارد و برایِ کلمه به کلمهی آن کتاب اشکهایش را تبدیل به واژه کرده است..
شاید یک روز، در یک جایی از دفترِ تاریخ واژههایی از نوشتههای رو میز را دخترکی در میان جمعیت بخواند و همه از حجم اندوهِ میان نوشتههایش بایستند و او هم در انتهای افکارش مرا برای این قلم بستاید..
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبِ آروم
برای https://t.me/beenValentine ✨
باشد که وعدهی ما بهار بود، زمستان شد
باشد که گلِ ما، خار شد
باید که لبخند ما، اشک شد
باشد که میشد بمانی، نماندی..
باشد عزیزکم، شاید هم حق با مادربزرگ است، گاه بخشی از قلبما در دست آدمیست که در تمام عمر از او فقط یادِ چشمانش برایمان میماند، شاید هم تو همان لیلی قصهها هستی، همان که از او تنها چند داستان برای عاشقان باقی ماند عزیزِ جانم، خدا را چه دیدی شاید هم یک روز بازگشتی، به آغوشم آمدی و آن بخش نرفتیِ داستانِ ما بودی..
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی زندگی پر از عشق
برای https://t.me/leeknowcaffeine ✨
گفته بودی با بهار میآیی، این بار لباسهایم را هم رنگ آسمان و موهایم را هم رنگ چشمانت کردهام و در میان شکوفههای گیلاس به انتظارت نشستهام..
هنگامی که از علاقه ام به بهار میپرسند از شکوفهها، باران، بوی نارنج، صدای هدهد و آغوش مادرِ فروردین میگویم اما در انتهای تمام آنها تو را میبینم، به تو فکر میکنم و چشم انتظار آمدنت هستم.
در انتهای تمام شکوفهها، در پایان تمام رودها، در آخرین صدای پرندگان و در آغوش آخرین دانهی باران به دنبال تو میگردم و در انتظار تو هستم اما زبان قاصر از گفتن این انتظار است عزیزکم..
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی قلب آروم
برای https://t.me/konjearameshhh ✨
از کنارش عبور کردم، گویی که تنها ترین آدمِ این سرزمین هستم، هیچکس را در کنار خودم نداشتم و تمامِ آغوشهای زندگیام را کنار گذاشته بودم و حرفهای پدر را مرور میکردم..
او در تمام سالهای عمرش سعی کرد با من از روزهایی بگوید که آدمی تنها میشود و دلتنگ روزهایی میشود که آغوشهایی را در کنار خود داشته است.
نمیدانم چه شد که آن چشمهای همیشگی را از دست دادم اما گمان کنم روزی، جایی دوباره به یاد آن آغوشهای از دست رفته با آسمان سخن بگویم..
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/Thisforgotten ✨
اگر بعد از این بهار مادرِ زمستان سراغم را گرفت او را بگویید که من در زمستانی که دیگر او را در میان آغوشهایم نداشتم ماندگار شدم، از ترس اینکه او را فراموش نکنم همانجا خانهای بنا کردم از جنس چشمانش و برای همیشه در آنجا ماندگار شدم، شاید هم حق با مادر بزرگ بود «گاهی وقتها حتی اگر لمس و آغوشی هم نباشد برای بعضی آدمها تا ابد در قلبمان جا هست»، توهم برایِ من بخشی از همین آدمها هستی، هرگاه که آدمها تو را در میان نگاههایشان نخواستند بازگرد، این بار تو را محکم تر در آغوش خواهم گرفت.
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای https://t.me/Eirene_zone ✨
دیر آمدم اما هنگامی که آمدم
دیگر آدم گذشته نبودی..
گویا مرا از یاد برده بودی و دل به زمستان سپرده بودی، پروانهها را در بهار رها کرده بودی و خاطرات را در پاییز به جوی آب روان کرده بودی.
نمیدانم اما برایِ
چشمانت
موهایت
دستانت
لبخندت
و تو
تا انتهای عمر دلتنگ خواهم ماند و اندوه را با یادِ موهایت از بین خواهم برد عزیزِ جانم.
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی حال خوب
برای مریم عزیزم🦋
با گرمی آفتاب درمورد چشمهایت میگویم و با سبزیِ سرو از لبخندت میگویم و در آغوش مادر طبیعت با یادِ تو غرق می شوم..
گمان میکنم آدم هیچ درکی از زیباییات ندارد، تنها دیارِ طبیعت میتواند از عشقِ چشمانت باخبر شود،تنها بهار بویِ موهایت را میشناسد، پاییز از اشکهایت با خبر است و زمستان اندوهت را میشناسد.
بوی امید میدهی و هنگام بهار یاد آورِ عشق میشودی امیدِ آغوشم، مرا ببخش اگر آنطور که باید در هنگام باران کنارت نبودم اما هیچگاه این را فراموش نکن که من حتی در هنگام غربت تو را فراموش نخواهم کرد و چشمانش در یادِ لبخندت خواهد ماند
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبِ آروم
برای ثنایِ عزیزم💚
گمان می کنی که در میان جریانِ اندوه و آغوش تو را فراموش کردهام اما در انتهای تمام خاطرات بهار، لبخندهای دوران راهنمایی، اشکهای زمستان، شیطنتهای تابستان، بوی بهارنارنج، چیپسهای نمکی، موهای چتری و ستارههای تزیینی به تو خواهم رسیدِ عزیز جانم، به تو و جریانِ زیبایِ موهایت، به تو و تمام خاطرات نوجوانیام، به تو و لبخند های میانِ اشکهایم، به تو ..
تو را فراموش نخواهم کرد مگر در هنگامی که قلب دیگر برای زندگانی تلاشی نکند و مغز برای یادآوریِ آغوش ها با من یار نباشد..
مواظب خودت باش.
دوست دارم.
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی آرامش
برای هلیایِ عزیزم💗
او در تمامِ عمرش نگرانِ چشمهایم بود و هرگاه که بحثِ عشق را به میان میآوردم میگفت«مواظب چشمهات باش، نذار احساسات آزارشون بده»، هیچگاه به او نگفتم اما خودم هم خوب میدانستم اگر از کنارِ آغوشم برود چشمهایم کم سو میشود،این وطن غربت میشود، روزها شب می شود، خورشید ماه میشود، خندهها اشک میشود، شعبان رفته محرم می شود، قلبم آتش میشود، احساسات سنگ می شود، بهار رفته زمستان میشود و در میان تمام تمام شدنیها من هم آدمِ دیگری میشوم.
چیزهای بسیاری درمورد او را میتوانم فراموش کنم اما هنگامی که به چشمانش میرسم، زمان متوقف میشود گویی در چشمهایش داستان تموم می شود، نمی شود از آنها عبور کرد و زندگانی همانجا مرا رها میکند..
از طرف بازماندهای از یکم دسامبر
با آرزوی قلبِ آروم
برای کیانای عزیزم💙
سلااام
بچهها چون تعداد زیاده
داره طول میکشه
اگر میخواید تکست رو پاک کنید
آیدی چنلهاتون رو ناشناس بفرستید
بعد پاکش کنید✨
