uz
Feedback
ریسمــان‌

ریسمــان‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

حرکت فکری‌ست که الهی در صدق باشد و نور✨🌱

Ko'proq ko'rsatish
422
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
تماشای آوای کوچکمان برایم عبادت است؛ تماشای معجزه است. در هوای گرم تابستان، دیگر دستم را نمی‌گیرد تا به اتاق پذیرایی برویم و تابلوهای عکس و نقاشی را برایش شرح دهم و نان‌های تلیت‌شده‌ را بخوریم. برنامه را عوض کرده‌: به حیاط می‌رویم، برایش خوشه‌ای انگور می‌چینم، زیر شیر آب حوض می‌شوییم و آب‌بازی می‌کنیم. بعد روی پله می‌نشینیم و ماه را تماشا می‌کنیم. انگورها را دانه می‌کند و در حیاط می‌ریزد، توتوها را صدا می‌زند تا بیایند و بخورند. به ماه اشاره می‌کنم و می‌پرسم: «تو قشنگ‌تری یا ماه؟» با خوشحالی می‌گوید: «ماه.» هرچه اصرار می‌کنم که تو قشنگ‌تری، باز می‌گوید:«نه!ماه» «نه» را چنان با ناز و مهر و کشیده می‌گوید که فقط می‌توانم بگویم«تو عشقی». دوباره می‌پرسم: «من قشنگ‌ترم یا ماه؟» انگشت اشاره‌ی دست کوچکِ عروسکی‌اش را روی بازویم می‌گذارد و می‌گوید: «عمه»، هرچند نگاهش به ماه همچنان پر از شوق و شگفتی است. برمی‌گردیم خانه. لباس‌های خیسش را درمی‌آورد و طبق آنچه که قبلاً برایش انجام می‌داده‌ام، روی پنکه می‌اندازد. پنکه را روشن می‌کند و می‌آید زیر پتو، گوشی‌ام را روشن می‌کند و مشغول تماشای هزارباره‌ی فیلم‌های خاطراتمان می‌شود. به نقشِ تار موی خیس و تاب‌خورده‌ای که روی پوست لطیف و نازک صورت کوچکش خیره می‌شوم. تمام وجودش برایم سرشار از زیبایی و عشق است. می‌ترسم... می‌ترسم در شکرانه‌ی وجود چنین معجزه‌ای غفلت کنم. زندگی حقیقتاً ساحت مقدّس حضور الهی است، و برای لمس آیات و معجزاتش، به یادش وضو می‌گیرم.
انسان اهل اندیشه که به معجزه نیاز ندارد. هستی سرشار از معجزه است. «جلوه‌گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند»
#حاج_آخوند #سید_عطاء_الله_مهاجرانی
زندگی آن‌قدر عزیز است که توصیه شده با وضو زندگی کنید.
#علیرضا_پناهیان @rismanash

-آیا همه هستی تسبیح می‌گویند؟ حتی من، با این دلِ زخمی و نوای ناکوکم؟ -آری! هر نوا، حتی آنچه در خیال توست یا به گوش دیگران می‌
-آیا همه هستی تسبیح می‌گویند؟ حتی من، با این دلِ زخمی و نوای ناکوکم؟ -آری! هر نوا، حتی آنچه در خیال توست یا به گوش دیگران می‌رسد، نزد من است. مگر نه اینکه من آفریننده‌ی همه‌ی نغمه‌ها هستم؟ هر صدا به عرش می‌رسد و من چگونگی زنده کردن و میراندن و درهم‌آمیختن آن‌ها را می‌دانم تا تسبیحِ یگانه نواخته شود. - می‌خواهم پیش از آنکه دستم از روی تارهای وجودی‌ام برداشته شود، نوای تسبیح را درک کنم. -وقتی دست من بر دست توست و نغمه‌ای می‌سازم که بر تو دشوار می‌آید، دلگیر مشو؛ و وقتی نوایی خوشایند می‌آفرینم، مغرور نشو. گوش بسپار! ✨
هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفس‌هاى شما [= به شما] نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين [كار] بر خدا آسان است.
(این تقدیر حق را بدانید) تا هرگز بر آنچه از دست شما رود دلتنگ نشوید و به آنچه به شما می‌دهد مغرور و دلشاد نگردید، و خدا دوستدار هیچ متکبر خودستایی نیست.
حدید-۲۲،۲۳ مصیبت: اصابت کردن، برخورد هر چیزی مُخْتَالٍ فَخُورٍ:(متکبّر خودستای)، را به حالت اسبی دونده که یال‌هایش را به عقب می‌راند، تصویر کرده‌اند. آن حالت غرور و خیال‌انگیزی موهوم @rismanash

Repost from تا کوچ
قضاوت نکنیم! ما شاید خودمون از این طرف بدتر می‌کردیم اگه در موقعیتش بودیم! ما که با کفشای این آدم راه نرفتیم حق نداریم قضاوتش کنیم. ۶،۷ دقیقه دربارهٔ این جمله‌ها حرف زده‌م و تلاش کردم معنای اون حدیث عزیز معصوم رو از نگاه خودم توضیح بدم. مخلص.💚🇮🇷

در کودکی، چون هم‌بازی‌ام برادرم بود، دوستانش دوستان من هم بودند. در مسابقات «کی شجاع‌تر است؟»شان شرکت می‌کردم و آن‌ها هم به قانونِ «نه به خشونت! نه به جرزنی!» من احترام می‌گذاشتند—مگر در مقابل دشمن مشترکمان. وقتی اولین نشانه‌های بلوغ آشکار شد، گمان می‌کردم این هم مانند دیگر تغییرات ظاهری است و هنوز ما دوست هستیم، نه دختر و پسر. اما تغییرات—یا بهتر است بگویم تلاطمات—خیلی اساسی‌تر شد. با خودِ جدیدم احساس غریبی می‌کردم، و هم‌بازی‌هایم بیشتر حسِ غریبی و حتی عجیب بودن را منتقل می‌کردند. گرچه پا به پایشان شجاعت و قدرتم را ثابت کرده بودم، اما این‌بار به نوع دیگری از شجاعت و قدرت نیاز داشتم. باید شجاعت و قدرت را در دنیای جدیدم—دنیای دختران—پیدا می‌کردم. مامان و بابا همیشه می‌گفتند که دختر زیباست و نگاه تحسین‌برانگیز دیگران را برمی‌انگیزد. البته تعریفشان از زیبایی با هم تفاوت داشت: مامان دختری با موی کوتاه و اهل هنر—آشپزی، خیاطی و هر مهارتی مربوط به خانه‌داری—را زیبا می‌دانست و بابا دختری با موهای بلند و اهل تحصیل، کار و ورزش را. اما هر دو متفق‌القول بودند که همه‌ی نگاه‌های تحسین‌آمیز، همراه با احساس امنیت و احترام نیست. بعضی‌ها فقط زیبایی ظاهری تو را می‌بینند و بعضی فقط انسانیت تو را—بدون توجه به ویژگی‌های دخترانه‌ات. در هر دو نگاه، احتمال آسیب دیدن وجود دارد. برای محافظت از خودت، حریم داشته باش: حجاب در ظاهر و رفتار، به‌گونه‌ای که اول شخصیت انسانی‌ات دیده شود، نه جنسیت‌ات. آن‌وقت می‌توانی تشخیص دهی که برای چه تحسین می‌شوی و انتخاب کنی کدام تحسین‌کننده را به حریم خود راه دهی. احساس شجاعت و قدرت دارم در تلاش برای بهترین نمودِ استعدادهای انسانی و زنانگی‌ام و در حفظ حریم‌ام. حتی از مسابقاتِ «چه‌کسی زیباتر است؟» هم‌جنسانم کنار می‌کشم، اگر فقط جنسیت مطرح باشد. و در مقابلِ هرچه مرا از خدا به خود مشغول کند، حجاب می‌گیرم.
اى پيامبر، به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو: «پوشش‌هاى خود را بر خود فروتر گيرند. اين براى آنكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند [به احتياط] نزديكتر است، و خدا آمرزنده مهربان است.
احزاب-۵۹ @rismanash

برخی پرسش‌ها تیرهایی هستند که قلبِ هدف را نشانه می‌گیرند. لرزه‌ای بر پیکره‌ی هستی‌مان می‌اندازند و گاهی ترجیح می‌دهیم از آن‌ها بگریزیم. آنان که بسیار دور می‌شوند، چنان در دنیای موهوم خود غرق می‌گردند که دیگر لرزه‌ها را حس نمی‌کنند؛ مانند شیئی همیشه معلق. اما اگر لذت نوسازی‌ای زیباتر پس از لرزه‌ها را دریافته باشیم، فرار نخواهیم کرد، گرچه پرسش‌ها هنوز درد دارد. و آنان که بنایی حقیقی و راستین دارند، این تیرها را می‌پذیرند، همچون دستی که پرده را کنار می‌زند تا جلوه‌ی حق آشکار گردد. تیری در قلبِ هدف: اگر قرار باشد همین الان بمیرم، آیا بر انتخابم استوار خواهم ماند؟ ✨
بگو: ای یهودیان! اگر گمان می کنید که فقط شما دوستان خدایید نه مردم دیگر، پس آرزوی مرگ کنید اگر راستگویید [چون دوستان خدا برای رسیدن به لقاء او مشتاق مرگ هستند.]
جمعه-۶ و توجه به آخرین فرصت‌ها، به حضور و ظهور، قوّت و شدّت می‌بخشد. پیامبر(ص):
هرگاه نماز می‌گزاری آن‌گونه باش که گویی آخرین نماز توست.
بحار الانوار، ج ۶۶، ص: ۴۰۸ پ.ن: مسیر منتهی به جایگاه نماز جمعه، مغازه‌های سنگ‌تراشی قبر هستند، عکس‌ها، تاریخ‌ها و نوشته‌ها. امروز یکی از اقوام که سرپرست کانون تعزیه شهرمان هم بودند، تشییع خواهند شد. با خودم می‌گویم: الهی آن آخرین بار که در زیارت عاشورا خواندند: «لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ» به زیارت ملکوتی حاجت روا شده باشند و آمین ملکوتیان بر دعای آخرشان: «اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ» @rismanash

این احساس از نوجوانی شروع شد. احساس می‌کردم کسی مرا نظاره می‌کند. در جمع، مضطرب می‌شدم، اما در خلوت، با ناظرم احساس دوستی داش
این احساس از نوجوانی شروع شد. احساس می‌کردم کسی مرا نظاره می‌کند. در جمع، مضطرب می‌شدم، اما در خلوت، با ناظرم احساس دوستی داشتم؛ از خیالاتم برایش می‌گفتم و تلاش می‌کردم اوقات خوشی را با هم بگذرانیم. به تدریج، نظارت در جمع کمتر اضطراب‌آور بود، چون فهمیدم ما آدم‌ها آنقدر درگیر خودمان هستیم که حتی آنچه می‌بینیم و می‌شنویم، بازتاب تصاویر و صداهای ذهنی خودمان است. بارها آزموده بودم که دیگران پرسش‌های تکراری می‌کنند و از پاسخ‌های قبلی برداشت اشتباه دارند. حرف‌هایمان چنان ضدونقیض است که آشکار می‌کند همگی با ناظران درونی خود درگیریم. پس دغدغه‌ی اصلی‌ام همین ناظر درونی شد. اما، دیگر نمی‌توانستم اوقات خوشی را با او بگذرانم. من هم متوجه تناقض‌هایم شده بودم و احساس شرم، ترس و عصبانیت می‌کردم. نیاز دارم شخص سومی بین من و ناظرم داوری کند و راهنمایمان باشد. کسی که فقط در برابر او شرمسار شوم، فقط از او بترسم و به سوی او برانگیخته گردم، فقط به خاطر او خشمگین شوم ــ نه برای همه‌ی آنان که می‌دانم همچون من درگیر تضادهای خود هستند. پس او را می‌خوانم و می‌جویمش. ✨
همان کسی که مرا آفرید و هم او مرا هدایت می‌کند
شعراء-۷۸ @rismanash

وقتی کشتی‌هایمان در حال غرق شدن است و به روی تخته‌پاره‌ای در امواج دریا گرفتار شده‌ایم، بر ما آشکار می‌شود که تنها نیستیم و تنهایی‌مان را چه کسی پر می‌کند. اما در ساحل، گویی از هر سو به سوی غرق‌شدنی دیگر کشیده می‌شویم. دست‌های بسیاری به سویمان دراز می‌شود تا کمک کنند یا کمک بخواهند، ولی باز هم تنها هستیم. در این ازدحام و شتاب، فراموش می‌کنیم چه کسی و چگونه تنهایی‌مان را پر خواهد کرد. فراموش می‌کنیم از کجا آمده‌ایم—هجوم تاریکی و شیطان از پشت سر—، فراموش می‌کنیم آمدنمان برای چه بود—هجوم تاریکی و شیطان از چپ (دام شرها) و راست (دام افراط و تفریط در خیرها)—، و فراموش می‌کنیم به کجا خواهیم رفت—هجوم تاریکی و شیطان از پیشِ رو—. ✨
سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان می تازم و [تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری می‌کنم که] بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت.
اعراف-۱۷ اما کسانی هستند که چه بر تخته‌پاره‌های میان امواج خروشان و چه در ساحلِ پرازدحام، هرگز فراموش نمی‌کنند از کجا آمده‌اند، بهر چه آمده‌اند، و به کجا خواهند رفت. دل‌هایی آرام، قلب‌هایی مطمئن، روح‌هایی شاد و ضمیرهایی امیدوار به فضلِ صاحبِ عرشِ قلبشان دارند، و یگانه محبوبِ عالم را می‌شناسند. هر جوینده‌ی نوری و خسته‌دلی در همنشینی با آنان، احساس آشنایی و سبکبالی می‌کند. ✨
روزی كه مردان و زنان با ایمان را می‌بینی كه نورشان از پیش روی و جانب راستشان به سرعت پیش می‌رود...
حدید-۱۲ گرچه تاریکی، در کینه و نخوتش، می‌کوشد ما را از روشنایی‌شان دور سازد، اما: 🌱
پیش از آنی که پر از خاک شود کاسه چشم چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بود
#شهریار چون می‌رسد روزی که چنان دیوارهای مرزهایمان بلند شود که همنشینی را سودی نباشد. و در تمنای‌مان بشنویم: 🌱
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گرچه با من می‌نشینی چون چنینی سود نیست
#مولانا ✨
روزی که مردان و زنان منافق به کسانی که ایمان آورده‌اند، می‌گویند: ما را مهلت دهید تا [پرتویی] از نور شما بر‌گیریم. به آنان گویند: به پشت سرتان [دنیا] برگردید و [از آنجا برای خود] نوری بجویید. سپس میان آنان دیواری زده می‌شود که دارای دری است، درونش [که مؤمنان در آن درآیند] رحمت است و بیرونش که پیش‌روی منافقان قرار دارد عذاب است.
حدید-۱۳ @rismanash

وقتی کشتی‌هایمان در حال غرق شدن است و به روی تخته‌پاره‌ای در امواج دریا گرفتار شده‌ایم، بر ما آشکار می‌شود که تنها نیستیم و تنهایی‌مان را چه کسی پر می‌کند. اما در ساحل، گویی از هر سو به سوی غرق‌شدنی دیگر کشیده می‌شویم. دست‌های بسیاری به سویمان دراز می‌شود تا کمک کنند یا کمک بخواهند، ولی باز هم تنها هستیم. در این ازدحام و شتاب، فراموش می‌کنیم چه کسی و چگونه تنهایی‌مان را پر خواهد کرد. فراموش می‌کنیم از کجا آمده‌ایم—هجوم تاریکی و شیطان از پشت سر—، فراموش می‌کنیم آمدنمان برای چه بود—هجوم تاریکی و شیطان از چپ (دام شرها) و راست (دام افراط و تفریط در خیرها)—، و فراموش می‌کنیم به کجا خواهیم رفت—هجوم تاریکی و شیطان از پیشِ رو—. ✨
سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان می‌تازم و [تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری می‌کنم که] بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت.
اعراف-۱۷ اما کسانی هستند که چه بر تخته‌پاره‌های میان امواج خروشان و چه در ساحلِ پرازدحام، هرگز فراموش نمی‌کنند از کجا آمده‌اند، بهر چه آمده‌اند، و به کجا خواهند رفت. دل‌هایی آرام، قلب‌هایی مطمئن، روح‌هایی شاد و ضمیرهایی امیدوار به فضلِ صاحبِ عرشِ قلبشان دارند، و یگانه محبوبِ عالم را می‌شناسند. هر جوینده‌ی نوری و خسته‌دلی در همنشینی با آنان، احساس آشنایی و سبکبالی می‌کند. ✨
روزی كه مردان و زنان با ایمان را می‌بینی كه نورشان از پیش روی و جانب راستشان به سرعت پیش می‌رود...
حدید-۱۲ گرچه تاریکی، در کینه و نخوتش، می‌کوشد ما را از روشنایی‌شان دور سازد، اما: 🌱
پیش از آنی که پر از خاک شود کاسه چشم چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بود
#شهریار چون می‌رسد روزی که چنان دیوارهای مرزهایمان بلند شود که همنشینی را سودی نباشد. و در تمنای‌مان بشنویم: 🌱
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گرچه با من می‌نشینی چون چنینی سود نیست
#مولانا ✨
روزی که مردان و زنان منافق به کسانی که ایمان آورده‌اند، می‌گویند: ما را مهلت دهید تا [پرتویی] از نور شما بر‌گیریم. به آنان گویند: به پشت سرتان [دنیا] برگردید و [از آنجا برای خود] نوری بجویید. سپس میان آنان دیواری زده می‌شود که دارای دری است، درونش [که مؤمنان در آن درآیند] رحمت است و بیرونش که پیش‌روی منافقان قرار دارد عذاب است.
حدید-۱۳ @rismanash

sticker.webp0.85 KB

اشک آلوده ما گر چه روان است ولی به رسالت سوی او پاک نهادی طلبيم
#حافظ
و به خدا تقرّب می‌جويم، و پس از آن به شما نيز بادوستی نسبت به شما و دوستی نسبت به دوستان شما، و به بيزاری از دشمنانتان، و برپاكنندگان جنگ با شما، و به بيزاری از شيعيان و پيروان آن‌ها...
#زیارت_عاشورا @rismanash

هر بار که می‌خواهم کتاب «نیمه‌ی تاریک وجود» را معرفی کنم، می‌گویم کتابی است که تو را می‌کوبد و باید تحمل کنی و شجاعت بازسازی
هر بار که می‌خواهم کتاب «نیمه‌ی تاریک وجود» را معرفی کنم، می‌گویم کتابی است که تو را می‌کوبد و باید تحمل کنی و شجاعت بازسازی خود را داشته باشی. چون خودت را در آینه می‌بینی، بدون هیچ ویرایش و پیرایشی؛ صادقانه و بی‌پرده. اما نویسنده، با وجود عمق تفکرش، در بسیاری از جاها تو را تنها می‌گذارد و دستت از درمان جراحتی که برداشته‌ای، خالی می‌ماند. در آینه‌ی سوگِ حسینی، تمام اجزای تکه‌تکه‌شده‌ام را که به زور نگه داشته‌ام، تمام وصله‌هایی که برای نمایش به خود دوخته‌ام، می‌جویم و می‌خواهم خود را از لشکر ظلم و حتی بی‌طرفان جدا کنم. شرم و غم، قلبم را می‌فشارد. دستی به سرم می‌گذارم و دستی بر قلبم، و نشسته در میدان ضربت‌ها، فریادها، شیون‌ها و رازونیا‌زها، شمشیر بر تکه‌های ناجورم فرود می‌آید. خون داغم جاری می‌شود، اما هیچ‌گاه احساس تنهایی نمی‌کنم. زخمم همان مرهم است و اشکم همان لبخند. گویی غیرتمندان حق هنوز برای محافظت از من شمشیر می‌زنند؛ هنوز هم، هرچقدر که دور شده باشم، در خیمه‌هایشان و در نگاه پرمهرشان جای دارم. کربلا به وسعتِ عالم است و نوای دعوت امام حسین(ع)، بر جریده‌ی عالم ثبت. [طراح: @nafahatgraphic] @rismanash

اهالی کوفه مسلمان بودند، فرزند پیامبر را می‌شناختند و یزید را نیز. با عقل‌ها و دل‌هایی ترسیده از تسلط وحوش بر شانه‌های خسته‌شان، از تنها نور در ظلمت؛ حسین بن علی (ع) برای رهایی یاری جستند. اما چه شد که مرعوب تهدیدها و مغلوب وعده‌ها شدند. به قول استاد #علی_صفایی_حائری «زندگی صحنه‌ی پیکارهاست» در میدان مبارزه ضعف‌ها و استعدادها مشخص می‌شود، قدر و اندازه‌ی هدف‌ها سنجیده می‌شود و انسان خود و‌ راه خود را می‌تواند بشناسد. کربلا پیکار بزرگ میان نور و ظلمت‌ها بود. عشق به زندگی، عشق به دنیا و جلوه‌ها، ضعف‌ها، ترس‌ها، گرفتاری‌ها و مشکلات، منفعت‌طلبی‌ها و حیرت‌ها...سبب شد آنان مسخ شده‌ی تلقین، تطمیع و تهدید‌های یزیدیان شوند، بازیچه‌ی مرگ شوند، زندگی و‌ مرگشان پلی برای رسیدن به اهداف یزدیان شود. اما در طرف مقابل، در تمام صحنه‌ها، تلاش برای ایجاد زمینه‌ی انتخابِ خوب بود نه اجبار، عشق بزرگ‌تری در دل آنان بود نه حقارت در مقابل مشکلات، عشق به:
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ
حدید-۳
هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلَىٰ عَبْدِهِ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۚ وَإِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ
حدید-۹ عمر کم و محدودشان را در تجارت با او زیاد و بارور ساختند، مرگشان؛ زندگی و آغاز هستی شد، مرگ را بازیچه ساختند و عروجی داشتند به اوج‌ها، دنیا برایشان بد نبود اما کم بود.
پس از اين سراى كه گذرگاه شماست براى آن سراى كه قرارگاه شماست، توشه برگيريد.
خطبه ۲۰۳ #نهج_البلاغه @ rismanash

sticker.webp1.58 KB

هر بار گریه می‌کنیم در این داغ جان‌گداز هی داد! شب به شب که درخشنده‌تر شویم یا صاحب‌الزمان!...
@rismanash

در پیکارهای زندگی، پریشانی، پراکندگی، تفرقه، تناقض و شکست‌ها را می‌بینم که همگی نشانه‌های تاریکی‌اند. حال آنکه در نور، وحدتی استوار است که مسیرش را از میان تمام موانع تا بی‌نهایت می‌گشاید. این حقیقت در آیه‌ی شریفه آشکار است:
هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلَىٰ عَبْدِهِ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۚ وَإِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ
حدید-۹ «ظلمات» به صورت جمع آمده، که نشانه‌ی تکثّر و پراکندگی است، و «نور» مفرد ذکر شده، نماد وحدت. منِ کوچکی هستم که چنان درگیر عشق‌های کوچک و معامله‌ با این‌ها شده‌ام که اگر نوری هم به درونم بتابد، در این حجم کوچک و بسته، همچون پرنده‌ای در قفس آنقدر خود را بر حصار می‌کوبد که پرنده بودنش و توانایی پروازش در آسمان وسیع را فراموش کنم. اما مشتاقم که بزرگ شوم؛ حصارهای «من» محدود را درهم بشکنم و به وسعتی بی‌پایان بپیوندم. می‌خواهم پرنده‌ی نور وجودم را روشن کند، راه پرواز پیش پایم گشوده شود و بی‌هراس در نور گام بردارم. باید از توهّم مالکیّت رها شوم و دیگران را نیز از تملّک بر خود برهانم. همه چیز از آنِ اوست. من تنها امانتدارم و معامله‌ام تنها با اوست. می‌خواهم خودباخته و در عین حال خودیافته، تنها در پیشگاه حضرت حق حاضر باشم، نه در برابر بت‌های خرد و کوچکم. این عشق بزرگ به دیگر عشق‌هایم جلا و جهت خواهد بخشید. با پیوستن به نور، در مسیر عزت و شکست‌ناپذیری‌اش قرار می‌گیرم و از زندان محدودیت‌ها و ترس‌هایم رهایی می‌یابم.
شما را چه شده که در راه خدا انفاق نمی‌کنید؟ در حالی که میراث آسمان‌ها و زمین مخصوص خداست [و کسی مالک حقیقی چیزی نیست]. کسانی از شما که پیش از فتح [مکه] انفاق کردند و جهاد نمودند [با دیگران] یکسان نیستند، آنان از جهت درجه از کسانی که پس از فتح [مکه] انفاق کردند و جهاد نمودند، بلندپایه‌ترند. و خدا به هر یک وعده نیکو داده است و خدا به آنچه انجام می‌دهید، آگاه است.
حدید-۱۰ به میزان وسعتِ عشق و ایمانمان، در نور و عزّتش سهیم و باقی خواهیم ماند؛ گاهی می‌بخشیم تا مالکیّت و بزرگی خود را اثبات کنیم لذا چراغی کم‌سو را روشن کرده‌ایم که با اولین نسیم خاموش خواهد شد و عزّتی نخواهیم یافت، گاهی نوری لرزان هستیم که در درخشش پرفروغ پیروزی، توانِ پا فراتر از خود برداشتن را می‌یابیم و گاه آنقدر در معامله‌های با نور، بزرگ شده‌ایم که با ایمانی مطلق، پیشاپیش، حتی در شکست‌های ظاهری اما منتهی به پیروزی، به نور پیوسته‌ایم و از خود گذشته‌ایم. @rismanash

برای آنکه هیچ دشمنی نداشته باشیم، باید به غایت پست، ترسو و موذی باشیم؛ فرشِ پاخورده‌ی هر قدمِ نامیمون و کثیفی باشیم. وگرنه، آنان که برای خود حریم و ارزشی قائل‌اند، دشمنانی خواهند داشت که در ضدیّت با اهدافشان ایستاده‌اند و حریصانه به تجاوز به حریمشان چشم دوخته‌اند. هرچه بیشتر به حریم و ارزش خود ایمان داشته باشند و عشق بورزند، استوارتر از آن دفاع خواهند کرد. می‌دانستم دشمنانی داریم که حریم و ارزش‌هایمان را برنمی‌تابند، چرا که با خویِ برده‌داری و مفت‌خوری‌شان در تضاد است. می‌دانستم سال‌هاست پشت درهای خانه‌مان، جنگ جریان دارد و سرخیِ خون سربازانمان از سبزی و سپیدی حریممان محافظت می‌کند. می‌دانستم علمدارانی پرچم سبز را برافراشته نگه داشته‌اند و همچون شاخه‌های سرو، پیام آزادگی را به بردگان دربند و خفتگان در پستوهای ترس و غفلت می‌رسانند، تا سفیدیِ صلح و پاکی، سهمِ همه‌ی خانه‌های زمینِ خدا باشد. امروز می‌دانم که
هر پرچمی از دست توانای سرداری بیفتد، سردار دیگری آن را برمی‌دارد و به میدان می‌آید...
#امام_خمینی (ره) اما این روزها که سبزی و سپیدی پرچم خانه‌مان به سرخی خون آغشته شده، داغ صحرای کربلا را در ایران احساس می‌کنم. گرچه اندک‌اند کسانی که برایشان فرقی ندارد بر سر چه سفره‌ای بنشینند؛ همان‌ها که در دالان‌های زیرزمینیِ ترس‌هایشان، عینکِ شبه‌روشنفکری به چشم می‌زنند و استراتژی جنگ می‌چینند، مقاومت را محکوم می‌کنند و آن را به واکنشی احساسی تقلیل می‌دهند. ادعا دارند هزینه‌های مقاومت را درست سنجیده‌اند و معتقدند جنگ در شرایط نابرابر، باختِ محض است—منظورشان این است که اصلاً نباید هزینه داد—حال آنکه هیچ عقل سلیمی چنین بهانه‌ی واهی را نمی‌پذیرد، چرا که اساس جنگ در همین نابرابری است. در همان زمانی که اینان در خیال خود راه‌های رسیدن به برابری را طی می‌کنند، اژدهایانِ ضحاک، بزرگ‌تر و خون‌خوارتر شده‌اند. اما ما ملّت امام حسین هستیم؛ یعنی حدود نود میلیون ایرانی به یاری خدا، پرچم «هَیهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة» را بالا نگه می‌داریم.
آزادگان کل جهان! فکری برای تربیت اقوام برده‌دار کنید
#شهدا #سرداران #شهدای_اقتدار @rismanash

sticker.webp0.14 KB

غمِ فراق بابا و دیدن هر روزه‌ی مصیبت‌ در مصیبت به دست جنایت‌کارترین بشرها، قلبم را چنان می‌فشرد که می‌ترسیدم از من جز روح و روانی از هم گسیخته باقی نماند و رمق ادامه نداشته باشم. رفیقم گفت: «محرّم نزدیک است. غمت را پیوند بزن به غم امام حسین (ع) تا شأن و منزلت پیدا کند.» بهترین فرصت بود که سر بر آستان شهدای کربلا بگذارم و بغض‌های فروخفته‌ام را رها کنم. از اینکه بر گریه‌ام ترحم کنند یا دل‌نگرانم شوند، ابایی نداشتم؛ حتی مشتاق نگاهشان بودم. اعتراف کردم: در فهم زندگی و مرگ عاجزم، ظلم را دیدم و توان مقابله نداشتم و اجازه دادم کینه، دلم را سنگین و تاریک کند و آوار شود بر سرم. گریه و استغاثه کردم که مرا در مکتب خود بپرورانید که چنان دلبسته‌ و غافل زیست نکنم، تا از مرگ بترسم و مرگ بر من غالب شود. بلکه زندگی و مرگم، عبادتی مشتاقانه باشد: اقامه‌ای در آغاز، شهادت و ستایشی در صراط مستقیم، و سلامی بی‌انتها در پایان. و اما محرّم امسال، با غمی در شأن و منزلتی بالاتر، عزاداری خواهم کرد. در پیکاری بزرگ از حق و باطل، بارها به اقامه‌ی زندگی‌ام اندیشیدم، بارها گل‌های شهادت را بوییدم، و در «نا»یِ «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» ذکر ستایش گفتم. شوقِ سلامی بی‌پایان در دلم زنده‌تر شد. امسال بیشتر به خاکساریِ آستانِ شهدای کربلا می‌بالم و نیازمندترم.
اِنَّ الحسینَ مِصباحُ الهُدی و سَفینةُ النَجاة
@rismanash

و این واقعیّتی است که در بخش اعظم زندگی انسان، هنوز، غریزه می‌گوید «آری»، اراده فریاد می‌کشد «نه»، و انسان غالباً «آریِ» غریزه را همچون فرمانی تردیدناپذیر می‌شنود و می‌پذیرد و خود را از شرّ مشقّاتِ انتخابِ آگاهانه‌ی ارادی رها می‌کند...
#نادرابراهیمی #با_سرودخوان_جنگ_در_خطه_نام_و_ننگ به نظرم عواملی - هم عمدی و هم غیرعمدی - در پی زدودن اراده از انسان هستند. عاملان ناآگاه، همان والدین دلسوزی‌اند که معنای زندگی‌شان در تحقق تمام آرزوهای فرزندان خلاصه شده است. آن‌ها با چنگ و دندان موانع را از سر راه برمی‌دارند و فرزند را بر دوش‌های خود می‌گذارند و بالاتر می‌برند. کمرشان زیر بار خواسته‌های روزافزون فرزند خم می‌شود، تا جایی که گاه به پذیرش ذلّت تن می‌دهند. فرزند تنها جلوِ پای خود را می‌بیند؛ اراده‌ی والدین و رنجِ انتخاب آگاهانه‌ی آنان را درک نمی‌کند و نمی‌آموزد. اما عاملان آگاه و عامدِ این اراده‌زدایی، همان ابرامتیازگیران و برده‌داران مدرن‌اند که مخدّر رؤیا می‌فروشند. شاید نخستین گام‌ها به سویشان را آگاهانه برداریم، اما آن‌ها در نقش دایه‌هایی دلسوزتر از مادر ظاهر می‌شوند و بار مسئولیت را - با چهره‌ای ریاکارانه - از دوش ما برمی‌دارند. از آن پس، بهای هر رؤیایی را می‌پردازیم. رنج می‌کشیم، اما در هزارتوی راه‌هایی که ناآگاهانه برگزیده‌ایم، توانِ آگاهی و اراده را از دست داده‌ایم و تنها به ندای غریزه «آری» می‌گوییم. پس چاره‌ای جز ادامه‌ی این مسیر نداریم. مانند آن کس که روزی گفت: «هشتاد میلیون ایرانی فدای یک تار موی پسرم!» و امروز نه فقط برای پسر خود، که برای پسرانِ اربابانش نیز باید سر فرود آورد.» @rismanash

از همان نوجوانی فیلم‌های دفاع مقدس و کتاب‌هایش را دوست داشتم. با اینکه به خاطر روحیه‌ی شکننده‌ام از جو غم‌آلود دوری می‌کنم اما غم این ژانر و تاریخ را دوست دارم. جنس غمش از درماندگی نیست، عظمت و عشق دارد. گفت:«چرا خانم امامی با وجود اطلاع از بمباران در استودیو ماند، عاقلانه بود؟» از خاطرات حاج آقا به یاد داشتم که در میدان مبارزه‌ی ما، فقط عقلِ مادی فرمانده نبود، قلبِ عاشق و مؤمن نیز فرماندهی می‌کرد– آنچه که دشمن نداشت. گفتم:«خانم امامی در جنگ روانی دشمن، قهرمان است. دشمن می‌خواست پیش چشم ملّت، آوارِ روایتِ شجاعت و لگدکوب کردن حنجره‌های آزادی را به نمایش بگذارد که شکست خورد.» حاج آقا می‌گفت:«وقتی در تنگنای تاریکی شب، زمان و دشمن قرار گرفته بودیم، همرزمانم برای باز کردن مسیر مین‌گذاری شده، پتو دور خود پیچیدند و مین‌ها را در آغوش خفه می‌کردند، می‌خواستند نهایت تلاش خود را بکنند تا تکه‌تکه شدن بدنشان روحیه‌ی ما را تضعیف نکند، برای جمع‌آوری جسم‌شان به زحمت نیُفتیم.» نسلِ ما خواسته‌ها و افق گسترده‌تری پیش رو دارد و مدیون ایثار نسل گذشته هستیم. امروز سربازان ما برای استقلال و آزادی ملت‌مان و هر مظلومی در جهان، ایثار می‌کنند.
- تو چند لحظه پیش گفتی که معتقدی قدرتِ نفرت، از همه‌ی قدرت‌ها بیشتر است. + بله... می‌فهمم که چه می‌خواهی بگویی. - درست است. من فکر می‌کنم در مواردِ بسیار، عشق، قدرتش از نفرت هم بیشتر است. + و آن، در مواردی‌ست که تو، با تمامیِ نفرتت، به خاطرِ چیزی که واقعاً عاشقش هستی می‌جنگی؛ و یا بالعکس: تو به خاطرِ چیزی که با تمامیِ قلب و روحت عاشقش هستی، سرشار از نفرت می‌جنگی...
#نادرابراهیمی #آتش_بدون_دود @rismanash