uz
Feedback
ریسمــان‌

ریسمــان‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

حرکت فکری‌ست که الهی در صدق باشد و نور✨🌱

Ko'proq ko'rsatish
422
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
اومد نزدیک‌تر و با صدای آرومی گفت: می‌دونم با فلانی دوست صمیمی هستی. از روی دلسوزی اینو بهت می‌گم که آدم خوبیه ولی یه سری تفکرها و عقایدی داره که می‌تونه عاقبت خوبی نداشته باشه، مخصوصا با ارادتی که برای فلان استاد قائله... بهش گفتم: من به دوستی باهاش افتخار می‌کنم چون اهل فکر خلاقه، روحیه‌ی حقیقت‌جویی داره، نه مغروره و نه لجباز. به استاد فلانی هم ارادت مطلق و خاصی نداره مگر به دلایلی براش احترام قائله. مطمئنم یه روز به جایی می‌رسه که من باید بدوم تا بهش برسم. ریسمان

قلندرانِ حقیقت به نیم جو نخرند قبایِ اطلس آن کس که از هنر عاریست #حافظ ریسمان

photo content
+1

گفتگو با خودم #بیکلام ریسمان

آنها که با خودشان و بر خودشان مرورى نداشته‌اند، پيداست كه خودشان را گم مى‌كنند. #علی_صفایی_حائری ریسمان

وقتی تمام سلول‌هایم از خاک تغذیه می‌کنند، خاکی که از ذراتِ میلیون‌ها قالب‌های تجزیه شده‌ی خالی از روح است... وقتی که بیولوژیک من خبر از میلیون‌ها سفیر ژن موروثی و احتمال بروزشان می‌دهد... چگونه می‌توان مرا قضاوت کرد؟! چگونه می‌شود انتظار داستانی قابلِ تصور در من داشت؟ وقتی خودم، حیرانم از این بازی‌ها... وحدت را با یکسان‌سازی اشتباه نگیریم. وحدت آن است که همچون تکه‌های پازل، بچرخیم و بچرخیم، تغییر کنیم و در جای مناسب از پازل کلی قرار بگیریم. قاعده‌ی بوئتیوسی می‌گوید: «هر چه دریافت شده مطابق با اسلوبِ گیرنده دریافت شده» اگر بپذیریم که اسلوبِ من، یعنی روش، نگرش و هر آنچه پایه و اساس مرا شکل می‌دهد در دریافتم از حقیقت نقش دارد، برای درکِ بیشتر حقیقتِ کل، اولین قدم آن است که اسلوبم را بشناسم و بدانم بازی‌های زندگی قوه‌ی محرک و نیرویی برای ایجاد تغییر و اصلاح در اسلوب است، نه برای یکسان شدن با دیگران به نام وحدت، بلکه برای تحول در پیدا کردن جایگاه و مسیر مناسب جهت تکمیل پازل حقیقتِ کل. و تغییر، درد دارد مانند بریدن، در هم کوبیدن گل کوزه تا شکل نهایی. #پروژه_یکسان_سازی #رسانه #کثرت #وحدت ریسمان

حال مسافری را دارم که یک تکه‌ام را در مبدأ جا گذاشتم و تکه‌ی دیگر را در مقصد و فرقی به حالم نمی‌کند در مسیر این جاده چه آهنگی پخش می‌شود، هیچ آهنگی با این حال تکه‌تکه، هم‌آهنگ نیست. «صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید. ... بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.» ریسمان

Repost from ولاتریٰ
آن‌کس که در کلمه‌ها معنا بریزد و از سکوتش هم کلام، شره کند...

حرف از "حضور" است و معرکه‌ی حضور. انسانِ غایب، مرده است. جسد است. معنای پوسیدگی‌ست. پیوسته در "بودنی" باید بود که لاجرم به "شدن" می‌انجامد. بسیار، اما به هنگام‌ْبیندیش، از منطق جدلی که به استحکام پولاد آب دیده است مدد بگیر، با ترازوی عقل و شرف و عاطفه سبک و سنگین کن، به دور دست‌ها، تا جایی که چشم می‌تواند ببیند، نگاه کن... و سرانجام، پیش از آنکه دیر شود، برو... نمان... تردید مکن! به شرافت خویش متّکی باش نه آنچه دیگران می‌گویند» *سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد* #نادر_ابراهیمی ریسمان

برای بعضی‌ها هر عطری تداعی‌کننده‌ی حسی و یا خاطره‌ای‌ست. من می‌توانم به جای اینکه بگویم: «بهم خوش می‌گذره، حالم خوبه و...»، بگویم: «بوی چوب می‌آید...» اولین باری که متوجه این نشانه شدم با کسی صحبت می‌کردم که تمام رویاهایم را می‌دانست و خوب برایم به تصویر می‌کشید. برایم عجیب بود که هر بار با او صحبت می‌کنم بوی چوب را حس می‌کردم. گمان می‌کردم عطر او یا عطر خودم باشد. اما حتی در تماس تلفنی هم این بو را حس می‌کردم. امروز که دفتر قدیمی بابا را با ورقه‌های کاهی برداشتم، راز این علاقه را کشف کردم. از همان کودکی به مداد، کتاب و دفتر آنقدر علاقه داشتم که از بوییدنشان هم لذت می‌بردم. این‌ها ابزاری بودند که فاصله‌ام با دنیای ناشناخته‌ها را کم می‌کردند و وقتی پایم بیشتر به طبیعت باز شد، جایی که نیاز به کلمه و ابزاری برای انتقالِ کلمه، نشو و نمو یافته، بیشتر به ریشه‌ی علاقه‌ام به عطر چوب پی بردم. «کلمات» برایم طیف‌های نوری هستند که هر کدام را به مأموریتی گمارده‌ام و من مسئولشان هستم و این مسئولیت را بسیار سخت می‌گیرم، بارها تحلیل می‌کنم و خود را برای کلامی یحتمل ناپخته و ناصواب مؤاخذه می‌کنم. اما به واسطه‌ی معرکه‌ی زندگی، دلبسته و نیازمندشان هستم. {حاج آقا طباطبایی می‌فرمایند:«نزد علمای آشنا با فلسفه، هر واژه، برخوردار از اعتبارِ نهاییِ آن واژه است. هر واژه، آن‌چنان به اوج توانایی خود می‌رسد که گویی قصد پرواز به آسمان را دارد. اینکه در یکی از کتاب‌های مقدّس اهل کتاب آمده است که "کلمه، خداست؛ کلمه خودِ خداست" شاید ناظر بر همین معنا باشد»} ریسمان

تمرین می‌کنم گاهی کوتاه بنویسم ولی دل و سر پر از حرفی دارم پس با احترام به نگاه شما، به قول شاعر : «هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو» :)

تسلیم شدم #بیکلام ریسمان

آهان! پس حسش اینطوری بوده؟! آخ از این حالی شدنه حالی که قبلا گمان می‌کردی حالیته ولی حالیت نبوده🥲 ریسمان

نه که انتقاد پذیر نباشما😉😄 ولی خب اکانت توی فضای مجازی به اندازه‌ی کافی برای من که خیلیییی کنجکاوم چالش‌برانگیز هست دیگه اگه قرار به کامنت ناشناس باشه که کلا ذهنم قفل می‌شه🥴 در مورد متن‌ها هم، حقیقتش خودم قبول دارم طولانی‌ست و تلاش می‌کنم بعضی از احوالاتم رو در یه پیام کوتاه خلاصه کنم ولی خب، خودم روی تجزیه و تحلیل این مسائل گیرم و نمی‌تونم چکیده ارائه بدم خوش به حال اونایی که می‌تونن کوتاه، پربار و سلیس بنویسند🥲

Repost from حآج احمد
بجای کامنت ناشناس هست (: بجای متن بلند هم متنای بولد و کوتاه هست (:
https://t.me/rismanash

Repost from حآج احمد
- فور کنین نقدتون کنم - کافیست .

بهشت در چشمانِ تو #بیکلام ریسمان

چشم رنگیِ من! خبری شنیدم از رفتنِ جوانی چشم رنگی با همان زخمِ تنِ تو. زخمم تازه شد، از گنگی دنیایِ بدون تو همین را بگویم که هر چه از زبانم جاری‌ست گویی هذیان است که خودم هم یادم نمی‌آید چه بود، با چه کسی بودم، کِی و کجا. و در گنگ‌ترین حالت، یاد گپ و گفتمان می‌افتم که وقتی آتشم تند می‌شد و صدایم بلند، به چشمانم خیره می‌شدی و با دقت گوش می‌سپردی، کلامت آبی بود بر آتشم. بعد نوبت من می‌شد که آرام به چشمانت نگاه کنم و گوش بسپارم و هر لحظه با خودم بگویم: «عجیب است که کمتر چشمان رنگی‌ای به چشمم می‌آید ولی چشمان بابا چه رنگ و عمقِ زیبا و خاصی دارد» من حتی در مخالف‌ترین موضع هم عشقت را می‌دیدم و زبانِ جان و دلت را همزمان می‌فهمیدم. حق دارم امروز حسرت نبودنت را بخورم. حدیثی خواندم که خداوند بهشتیان را مظهر اراده‌ی خویش می‌سازد. من که خدا و بهشت را در کهکشان چشمانت می‌دیدم، اراده کن که او گوش، چشم، زبان و دست من شود و از این غربت رهایی یابم. ریسمان

لازم نیست کارهای سترگ انجام دهیم... «بدون عشق، فعل ظاهری را هیچ ارزشی نیست؛ اما هر آنچه از سر عشق صورت پذیرد، هر قدر ناچیز باشد، یکسره پُرثمر است. زیرا خداوند به عظمت عشقی که انسان را به عمل برمی‌انگیزاند، نظر می‌کند، نه به بزرگی‌ دستاورد او... وای، ای کاش بارقه‌ای از عشق‌ حقیقی در دل کسی بزند، تا به یقین بداند که همهٔ امور دنیوی پر از پوچی است.» ▪️(تشبه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس، ۱۳۸۴، صفحه ۶۳ و ۶۴) «لازم نیست کارهای سترگ انجام دهیم. من به عشق خداوند اُملت کوچکم را در ماهیتابه برمی‌گردانم. پس از آن، چنانچه کاری نداشته باشم، پیشانی بر خاک می‌نهم و خداوند خویش را می‌ستایم که توفیق انجام این کار را به من داده است. سپس خشنودتر از یک پادشاه برمی‌خیزم. آندم که هیچ کاری از دستم برنمی‌آید، همین که به عشق خداوند کاهی از زمین برمی‌گیرم، بسنده است.» ▪️(تمرین حضور خداوند، نیکولاس هرمان(برادر لورنس رستاخیز)، ترجمهٔ حمیده قَمری، نشر نگاه معاصر، ۱۴۰۲) .

تا وقتی فرهاد، شیرین را داشت و راهی برای رسیدن به او، حتی به اندازه‌ی یک کوهِ پیش‌روی، زندگی رسم خوشایندی بود... امّا شیرین ک
+1
تا وقتی فرهاد، شیرین را داشت و راهی برای رسیدن به او، حتی به اندازه‌ی یک کوهِ پیش‌روی، زندگی رسم خوشایندی بود... امّا شیرین که نباشد تمام جاده‌ها بی‌معنی می‌شود... معمّا، مانع و فاصله برای عاشق، رنجش نیست. چگونه؟ و تا کی؟ برای عاشق، پرسش نیست. شیرین که باشد، شیرین‌ترین پاسخ، در پیش است. C᭄ ریسمان