uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

هَلالوش

هَلالوش

Kanalga Telegram’da o‘tish

هَلالوش به معنیِ آشفته و آشوب.

Ko'proq ko'rsatish
668
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
-230 kun
Postlar arxiv
آن مظلومه سپس بزرگ حوری ها به نام طیبه را احضار کرد و فرمود به مدینه به نزد پدرم برو و بگو دخترت فاطمه برای عزاداری اربعین حس
آن مظلومه سپس بزرگ حوری ها به نام طیبه را احضار کرد و فرمود به مدینه به نزد پدرم برو و بگو دخترت فاطمه برای عزاداری اربعین حسینش به کربلا رسیده و منتظر قدوم شماست.. سپس حوریه ای دیگر را صدا کرد... این متن از مرحوم مقدس اردبیلی به همین صورت نقل شده: به او گفت به نجف برو... -خانم جان،  پسرعموتون رو خبر کنند؟ نه.. همسرتون رو خبر کنند؟ نه... به نجف و نزد امیرالمومنین علیهم السلام برو و و اورا خبر کن.. بعد باز خود را به روی قبر پسرشان انداختند و شروع به گریه و شیون کردند.....

دیدم خدیجه نشسته... سر برهنه و موی پریشان کرده و به سر و صورت و سینه لطمه میزنه.. علت پریشانیش و پرسیدم..... گفت خوابیده بودم... درعالم رویا حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهارو دیدم لباس سیاهی به تن داشت.. _جا داشت جنابِ یحیی از همسرت میپرسیدی زخم کمر و پهلوی خانم خوب شده بود یانه... هنوز خمیده راه میرفت مادرمون یا نه.... لباس سیاهی به تن داشت و چند هزار حوریه به دنبالش بودن... همگی گریان وارد کربلا میشدند... تا چشم خانم به مزار پسرش افتاد خودش را روی قبر انداخت..  ناله و گریه سر داد... بنی... پسرم.. ای نور ديده ي مادر.. ای فرزند برگزيده ی مادر... ای شهيد بی مادر.... ای غريب بي مادر... ای لب تشنه ی مادر، فداي حلقوم به ناحق بريده ات شوم.... بعد از من اين مردم بي وفا بر تو رحم نكردند و از جد بزرگوارت شرم ننمودند... اي فرزندم ترا با فرزندان و برادران و برادرزادگان و ياورانت لب تشنه مانند گوسفندان سر بريدند... عزيز گرامي، بعد از تو فرزندان خردسالت را چه كسي غمخواري نمود و خواهرانت را چه بر سر آمد؟ اي فرزندم... بدن بي سرت را در ميان خاك و خون چگونه ببينم...

میگه همراه همسرم با جابر بن عبدالله انصاری برا زیارت سیدالشهدا علیه السلام  راهی شدیم... مثل چنین شبی،  در شب نوزدهم صفر(در عراق جمعه اربعین هست) به یک منزلی کربلا رسیدیم... همونجا منزل گزیدیم... خیمه ای برای خدیجه همسرم زدم... -چقدر شیرینه.. دیدی میخوای بری کربلا... بری مشهد... میشینی از قبل با رفقات برنامه میریزی؟ میگه کناری با جابر نشسته بودیم درمورد فردا صحبت میکردیم که چگونه به زیارت آقای خودمون بریم..... مشغول صحبت بودیم که دیدم صدای گریه و شیون خدیجه بالا رفت... ترسیدم و به سمت خیمه دویدم.....

شب اربعین هست... برا ظهور آقا دعا کنیم... برا همدیگه دعا کنیم... هی هم نگیم اگه اربعین ما نبودیم... اگه اربعین آخرمون بود...
شب اربعین هست... برا ظهور آقا دعا کنیم... برا همدیگه دعا کنیم... هی هم نگیم اگه اربعین ما نبودیم... اگه اربعین آخرمون بود... اگه به سال دیگه نرسیدیم چی...این روایت نوش جان همگیمون...  کیف کنید که اگر در این دنیا نشد،  در اون دنیا زیارت اربعینمون ترک نمیشه... دستمون از دامن سیدالشهدا کوتاه نمیشه انشاالله...

سالروز وفات علی سلیمانی هست... فاتحه و صلواتی بهش هدیه کنیم... نمیدونم الان مشهده... نجفه یا کربلا... انشاالله اوهم مارو هرجایی که هست یاد کنه...

گفت یا من یا رفیقات! من یا رو انتخاب کردم...

نه پشت گوش انداختمت وقتت رو نداشتم

براهمین حدود ۲۴ ساعت تو شوک بودی جواب ندادی😐؟

با من از این شوخیا نکن! خدا یکی قلب یکی یار یکی.

زن داداش میدونه و درجریانه ؟

پیرزنه داشت میگفت که الان خیلی گرونی شده.. ازدواج سخته...جوونا نباید ازدواج کنن و به دردسر بی افتن... ما قدیم خرد خرد همه چی میخریدیم ولی الان نمیشه.. شوهرش همونجور که تکیه ش به عصا و سرش پایین بود گفت کجا همه چی میخریدیم؟ ما خودمون چی داشتیم؟ کل زندگیمون یه قالیچه ۱ زر و نیمه(۱ ذرع ونیم حدود یک ونیم متر) بود. با یه گلیم.. با یه کم خرده وسایل.. روز عروسی شیش تا شتر وسایل و اوردن... ۵تاش پیاز و گندم بود، فقط یکیش وسایلمون بود! وسایل و گذاشتن... رفتن... دیدم داره گریه میکنه... گفتم چیشده؟ گفت اینقدر نداریم که کف خونمون و بپوشونیم... گفتم غصه نخور... رفتم هرچی داشتم و دادم پنج تا گلیم خریدم براش اوردم.. پیرزنه رو نگاه کردم... آروم با اون قسمت گره روسریش اشکاش و پاک میکرد و لبخند میزد... انگار با این حرفا ۷٠ سال خاطره ی تلخ و شیرین براش زنده شده بود... 🔹پ. ن: چه جوون هستید، چه سن و سالی دارید حق دارید هرنظری درمورد ازدواج داشته باشید، ولی باور کنین حق ندارید تو دل جوون هارو خالی کنین....

این همه مدت گذشته ولی شهادت بعضیا هنوز انگار باورم نشده...یادم میره اسمشون که میاد باید قبلش درجه ی الهی شون روهم بگم... باید
این همه مدت گذشته ولی شهادت بعضیا هنوز انگار باورم نشده...یادم میره اسمشون که میاد باید قبلش درجه ی الهی شون روهم بگم... باید واژه ی «شهید» رو بیارم

حلقه ی محاصره حرم و تنگ کرده بودن... از مساجد و بلندی های اطراف کاملا به حرم مسلط بودن... امیدها کم کم جاشو به ناامیدی میداد.
حلقه ی محاصره حرم و تنگ کرده بودن... از مساجد و بلندی های اطراف کاملا به حرم مسلط بودن... امیدها کم کم جاشو به ناامیدی میداد.. ولی یه نفر میدونست چه جوری غصه ها از صورت ها و دل ها شسته میشه... همراه رفقاش پرچم حضرت ابالفضل و برداشت.. زیر گلوله باران تروریست ها به بالای گنبد رفت و پرچم رو نصب کرد.. یک رجز حیدری خوند و پایین اومد.... یا کاشفَ الکربِ عن وجهِ الحسین اِکشف کربی بحق اخیکَ الحسین 🔹علمدارِ و فرزند سیدحسن نصرالله و حزب الله، شهید علی شبیب محمود(ابوتراب)

احتمالا اگر به مزار شهدا یا شهدای گمنام رفته باشید یه زیارتنامه کوچیک و دیدید و خوندید.. اون زیارتنامه صادره از حضرت ابوعبدال
احتمالا اگر به مزار شهدا یا شهدای گمنام رفته باشید یه زیارتنامه کوچیک و دیدید و خوندید.. اون زیارتنامه صادره از حضرت ابوعبدالله امام صادق علیه السلام هست... در جاییش میخونیم طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِي فِيهَا دُفِنْتُم‏.. امام صادق علیه السلام میفرماید شماها خودتون پاک بودید وزمینی که توش دفن شدید وهم پاک کردید... آرزوی شهید مصطفی صدرزاده بود که یه روز راهیان نور سوریه هم راه بی افته.. همینجوری که مردم میرن فکه.. میرن شلمچه..  بیان مقتل شهید محمدحسین خلیلی و ببینن.. بیان و یکی توضیح بده اینجا سر شهید اسکندری و به نیزه کردن.. فعلا این آرزو شاید ناممکنه ولی انشاالله خانم زینب کبری سلام الله علیها این آرزوی فداییشون روهم برآورده میکنن... 🌸شادی ارواح طیبه همه شهدای مدافعین حرم صلواتی بفرستیم

البته تاکسی تو یه موضوعی تشکیک میکنه حروم فلان به نافش نبندید یکسری هم نفهمشون پایینه... دشمنی نداره.. نشسته بود میگفت ببین چه جوون های رعنایی پرپر شدن... الکی برشون داشتن بردنشون سوریه،  برا سیاست خودشون خون اینهارو ریختین.. اینم یه وجهه ی دیگه مظلومیت این بچه هاست... این نوع بین مذهبی ها خیلی شایع هست که آقا اینا جوونای خوبی بودن ولی خب مغزشونو شستشو کردن.. چرا باید مدافع اسد آخه بشن اینها.. لقمه مشکل نداره... نطفه مشکل نداره... ولی فهمش پایینه... که تو این فهم پایینش چه خودش و چه ماها و نظام و...  مقصر اند... بگذریم...

حالا این مظلومیت و غربت و ضربدر ۱٠٠ کنید، شاید بشه شدتِ مظلومیت و غربت شهدای مدافع حرم افغانستانی.. ما توهمین ورامین خانواده
حالا این مظلومیت و غربت و ضربدر ۱٠٠ کنید،  شاید بشه شدتِ مظلومیت و غربت شهدای مدافع حرم افغانستانی.. ما توهمین ورامین خانواده شهدای مدافع حرم افغانستانی داشتیم که درب خونشون یه پرده بود... درب نداشت... چه تهمت هایی زده میشد به اینها پس کو پول سرشاری که قرار بود خودشونو خانوادشون بگیرن... ما شهید مدافع حرم افغان داشتیم که کلی کارگر زیر دستش کار میکردن و وضع مالی خوبی داشتن شهید مدافع حرم افغانستانی داشتیم دعوتنامه دانشگاه های خارجی رو داشت.. اواخر دوره آموزشی سربازیم بود، از میدون تیر برمیگشتیم.. بچه های مدافع حرم و برای آخرین مرحله آموزش اورده بودن... یکیشون سن وسالی داشت...با عینک دودی.. ریش پرفسوری... به قول ماها سیسش فرق میکرد... گفتم حاجی مطمئنی میخوای سوریه بری؟ بغلیش نقل به مضمون گفت آقای دکتر افتخار گروه ماست..(دکتر بو طرف !)