02:08
Kanalga Telegram’da o‘tish
همه چیز از 02:08 شروع شد بدون دوربین | همون که ناشناسه
Ko'proq ko'rsatish852
Obunachilar
-224 soatlar
+17 kunlar
+130 kunlar
Postlar arxiv
852
6:14 یه گرمای روی صورتم حس میکنم.
بالاخره یه صدایی بجز صداهای وحشتناک ذهنم میشنوم. میشه به راحتی تشخیص داد که چقدر این صدا گرمه. اونقدر سردی و خشکی و زمختی صدای رعدوبرق و رگبار و پیچش باد توی شاخهٔ درختا رو چشیدم که حالا هر صدایی بجز اون رو بهراحتی میشناسم. مخصوصا اگه صدای تو باشه.
در اتاق رو باز گذاشته بودم که اگه اومدی پشت در نمونی و سرما بخوری.
دست تو که میاد روی صورتم؛ اشکهای توی خواب -که باعث میشد فکر کنم بارون و سیلاب اومده- رو کنار میزنه. بوی دستات، صدات و گرمای هردوشون؛ کم کم تنِ یخزده از ترسِ اشباحم رو گرم میکنه.
ولی عرق کردم. خیس عرقم. پیراهنم به پوست تنم چسبیده و حس میکنم این منم که دارم سرما میخورم.
لبهای داغت رو میذاری بین ابروهام و پیشونیمو میبوسی. با نشستن لبهات روی پوست پیشونیم لرز و رعشهٔ افکار و سرما رو از تنم میکشی بیرون. اون دست دیگهات رو هم میذاری روی این طرف صورتم.
با خم شدنت برای بوسیدن پیشونیام، رشته های موهات میریزه دوروبر صورتم. رایحهٔ دلنوازشون بین حصارِ موهای ریختهشدهات محصور میشه و استشمام بوی معرکهٔ اونا چشمام رو ناخودآگاه میبنده.
اسمم رو صدا کرده بودی که از جنگل اشباح منو شکوندی بیرون. حالا آروم با صدای گرمت میپرسی: «لب و دهنت مزهٔ سیگار میده؟»
تا میخوام جوابتو بدم؛ خودت میگی: «بذار خودم امتحانش کنم» و دوباره خم میشی.
گرمای لبهات رو از چند سانتیمتری حس میکنم.
باد محکمی میوزه و در چوبی اتاق هتل رو میکوبه. چشمام رو سراسیمه باز میکنم.
دیگه نیستی. باد لعنتی، خودش رو کشونده توی اتاق و گرما و بوی تنت رو با خودش برده بیرون.
852
صدای ریتمیک گیتارها با ضرباهنگ بارون میاد. سیلاب توی خیابونا، با سیلاب افکارم 1:43 تقارن داره.
شبها به خواب میرم و کابوسها باقدرتی مثل رعدوبرقِ این روزها میان سراغم 2:21 .
توی سیلابها میافتم 3:03 و خیس میشم.
4:10 عدهای از سپاه اشباحی که توی کوچه پس کوچههای افکارم دنبالم میکنن، بهم میرسن.
از خیابونها رد میشم. هیچکسی رو بجز خودم نمیبینم. صدای برخورد رگبار بارون با جمجمهام و صدای صاعقه 5:10 به مغز استخوانم نفوذ کرده. تا چشم کار میکنه تاریکی و سیاهیه که سیلاب و بارون بیشترش هم کرده. یه سایه خیلی بلند میبینم که تا جلوی پام کشیده شده ولی نمیدونم کدوم نور این سایه رو خلق کرده. سرمو میارم بالا و میبینم به جنگل رسیدم.
حالا هر شبحی میتونه خودش رو پشت یه درخت قایم کنه. اصلا نکنه خود اینم یه شبحه؟ میدونی که ازشون میترسم.
میخوام برگردم ولی راه های پشت سرم رو نمیبینم. بین درختها میدوم تا زودتر از این سایهها فاصله بگیرم.
خیلی سرده. دارم میلرزم و دندونام رو ازبس بههم فشار دادم که شقیقههام درد گرفته. پیراهنم بقدری خیس شده که به پوست تنم چسبیده و هیچ مقاومتی جلوی سرما نداره
852
سرنگ هنوز روی رگم و عضلهامه. کمی از درد و سوزش سوزن توی رگم التیام پیدا میکنه با دیدنت.
دستت رو میبری روی بازوم. سرنگ رو میگیری و میکشی بیرون. چیزی از مواد داخلش به خونم وارد نشده بود.
بدون ارتباط چشمی و با صدای آروم بهم میگی «مگه بهت نگفته بودم به خودت آسیب نزن؟»
منم بهت میگم که چشمام داره از بی خوابی ممتد چندروزهام میسوزه و فکر و خیال های رشت و تهران منو رها نمیکنن.
دستت رو میبری توی ریشم و نوازشش میکنی. خونی که از رگ دستم میاد با قطره های رگبار بارون مخلوط میشه و قرمز کمرنگی رو شکل میده.
من رو اینجا 4:14 میبوسی و چنان فشارم میدی که انگار پنجاه میل دوز متآمفتامین بهم تزریق کردی. تمام مغزم روشن میشه و سرعت همه چیز برام دوبرابر میشه. مزه دهنت رو کامل توی دهنم حس میکنم. بوی نفسهات رو استشمام میکنم و تنم گُر میگیره. سعی میکنم روی بوی موهات تمرکز کنم.
وسط نفس زدن های بین لبهامون از حالت میپرسم. «هوم» خشمناکی از ته گلوت میشنوم. انگار داری میگی دلتنگم بودی و همزمان بهم میگی که ساکت باشم.
موقع بوسیدنم دستاتو میبری دوطرف صورتم و انگشتای شستت روی میذاری روی حدقه چشمام.
صحنه های تار و مبهمی از رعدوبرق های اینجا و اونجا میبینم. شبی که سیگار رو از روی لبم برداشتی و لبهات رو بجاش گذاشتی رو پشت پردهٔ پلکهام میبینم. یک تصویر مبهم مثل پوستر همین آهنگ. قسمتی از شاخههای درخت پرتقال میشکنه و میافته وسط حیاط هتل.
انگشتات به تیزی اون شاخهها میشن و اونارو توی چشمام فشار میدی و همه جا سیاه تر از سیاه میشه و دیگه هیچ اثر فیزیکال و شیمیکال از حضورت حس نمیکنم.
852
سرنگ هنوز روی رگم و عضلهامه. کمی از درد و سوزش سوزن توی رگم التیام پیدا میکنه با دیدنت.
دستت رو میبری روی بازوم. سرنگ رو میگیری و میکشی بیرون. چیزی از مواد داخلش به خونم وارد نشده بود.
بدون ارتباط چشمی و با صدای آروم بهم میگی «مگه بهت نگفته بودم به خودت آسیب نزن؟»
منم بهت میگم که چشمام داره از بی خوابی ممتد چندروزهام میسوزه و فکر و خیال های رشت و تهران منو رها نمیکنن.
دستت رو میبری توی ریشم و نوازشش میکنی. خونی که از رگ دستم میاد با قطره های رگبار بارون مخلوط میشه و قرمز کمرنگی رو شکل میده.
من رو اینجا 4:14 میبوسی و چنان فشارم میدی که انگار پنجاه میل دوز متآمفتامین بهم تزریق کردی. تمام مغزم روشن میشه و سرعت همه چیز برام دوبرابر میشه. مزه دهنت رو کامل توی دهنم حس میکنم. بوی نفسهات رو استشمام میکنم و تنم گُر میگیره. سعی میکنم روی بوی موهات تمرکز کنم.
وسط نفس زدن های بین لبهامون از حالت میپرسم. «هوم» خشمناکی از ته گلوت میشنوم. انگار داری میگی دلتنگم بودی و همزمان بهم میگی که ساکت باشم.
موقع بوسیدنم دستاتو میبری دوطرف صورتم و انگشتای شستت روی میذاری روی حدقه چشمام.
صحنه های تار و مبهمی از رعدوبرق های اینجا و اونجا میبینم. شبی که سیگار رو از روی لبم برداشتی و لبهات رو بجاش گذاشتی رو پشت پردهٔ پلکهام میبینم. یک تصویر مبهم مثل پوستر همین آهنگ. قسمتی از شاخههای درخت پرتقال میشکنه و میافته وسط حیاط هتل.
انگشتات به تیزی اون شاخهها میشن و اونارو توی چشمام فشار میدی و همه جا سیاه تر از سیاه میشه و دیگه هیچ اثر فیزیکال و شیمیکال از حضورت حس نمیکنم.
852
اینبار که چشمامو باز کردم گرگان بودم. از شبی که تورو توی کرمانشاه دیدم؛ تا سوم مهر داشت بارون میومد و رعد و برق بنفش تموم آسمون و زمین رو روشن میکرد. من از هجوم لشکر اجنه ترسیده بودم و تا همین الان نخوابیدم.
شاخه های تکیده و آفتزده درخت پرتقال توی حیاط هتل، لخت شدن و توی بارون بطرز وحشتناکی تکون میخوردن.
بیدار که شدم معدهام درد میکرد و چشمام میسوخت. انگار شیر و قهوهٔ اونشب بهم نساخته.
قشر پیشپیشانی مغزم توی این چندماه؛ کاملا اختیار من رو در دستش گرفته بود. گاهی اونقدر منو اسیر سرعت زندگی میکرد که نمیتونستم به خوابیدن کافی یا معاشرت اجتماعی بپردازم و گاهی اونقدر من رو اسیر کُندروی زندگی میکرد که با چیزی بجز متآمفتامین نمیشد از کرختی منحوس و نکبتیِ این کُندی خارج بشم.
تزریق وریدی رو شروع میکنم و یهو دست تورو پشت دستم احساس میکنم. دستم روی سرنگ بی حرکت میمونه.
سرم رو برمیگردونم که کامل ببینمت. موهات نسبت به وقتی که کرمانشاه بودیم؛ بلندتر شده. ریش من هم بلند شده. اونقدر بلند که ریشه موهام روی پوست صورتم آزرده اس و با دست کشیدن بهش درد میگیره.
2:28 من رو توی آغوش میگیری و دستم رو میارم پایین.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
