مترسک | scarecrow
Kanalga Telegram’da o‘tish
تمدن، نخستین بار از آنجا آغاز شد که انسان خشمگین به جای "سنگ" ؛ "کلمه" پرتاب کرد.. . . . ناشناسم: https://t.me/harfmybot?start=6169044753
Ko'proq ko'rsatish345
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kunlar
-530 kunlar
Postlar arxiv
آنها از زن بيدار میترسند
از زنى كه مىخندد
مىرقصد
انتخاب میكند و اجازه نمیگیرد
چون زن آگاه فقط زندكى نمیكند
مرزهاى كهنه را مىشكند وجهان را از نو معنا مىكند.
و در نهایت
در جست و جوی تکیه گاهی
به خویش میرسی.
و زندگی بارها و بارها و بارها،
تو را با " خودت " رو به رو خواهد کرد.
صبحمون رو با خبر بد شروع میکنیم…
بعد گوشی رو میبندیم،
میریم سر کار،
قرار میذاریم،
میخندیم،
و خرید میکنیم.
اما روانِ ما
دکمهی اسکیپ نداره…
یه جایی، همون خبر
وسطِ یک جلسه، لابهلای خندهها، موقع رانندگی، یا درست قبل از خواب، دوباره برمیگرده…
هرگز دوست ندارم شب آخر یک محکوم به اعدام را توصیف کنم، چون با تصورش بندبند وجودم به لرزه در میآید اما مینویسم تا بدانید..
از نظر جسمی، بدن در وضعیت «هشدار مرگ» قفل میشود. قلب آنقدر وحشیانه به قفسه سینه میکوبد که انگار میخواهد راهی به بیرون پیدا کند. دهان از شدت استرس خشک خشک میشود و نفس در سینه سنگینی میکند. یک لرزش مهارناپذیر از مغز استخوان شروع شده و تمام دستها و پاها را میگیرد گویی تکتک سلولهای بدن، پیش از طناب دار، دارند از ترس تمام شدن فریاد میکشند.
از نظر روانی، این یک «شکنجهی بیپایان» است. مغز میان باور نکردن و وحشت مطلق دستوپا میزند. فرد در سلولش راه میرود و به دیوارهایی نگاه میکند که قرار است چند ساعت دیگر آخرین تصویر او از دنیا باشند. هجوم خاطرهها، بوی دستهای مادر، حسرت یک آغوش ساده و آرزوهایی که قرار است با چهارپایه دفن شوند، آدم را به مرز جنون میبرد. هر بار که کلیدی در قفل میچرخد یا صدای پایی در راهرو میپیچد، انگار جان از بدن بیرون میرود.
درنهایت همه قراره ناامید و ناراحتت کنن
ولی بستگی داره که اون شخص ارزششو داره یانه؟!
همهی رفتارهای دیگران، دربارهی تو نیست.
آدمها گاهی دیر جواب میدن،
خسته میشن،
حواسشون پرته،
یا فقط روز سختی دارن.
دنیا کمتر از چیزی که فکر میکنیم دورِ ما میچرخه؛
و پذیرفتنش آرامش بیشتری میاره.
