908
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-197 kun
-7130 kun
Postlar arxiv
نظریهی نامحبوبیه، ولی واقعاً میخوام صد سال سیاهِ این تاریخ چند هزارساله رو نداشته باشم، اگه قراره داشتنش سهم من از زندگی این باشه. ترجیح میدم توی یه جای بیهویت و بیتاریخ زندگی کنم، ولی زندگیم درخورِ یه انسان باشه؛ یه زندگی معمولی برای یه آدم معمولی.
داشتم کتاب میخوندم، وسطش گفتم یه لحظه آنلاین شم اخبارو چک کنم؛
کنسلی تافل و دولینگو، قیمت یورو و دلار، وضعیت جنگ و هزار تا خبر دیگه رو دیدم و واقعاً از وضعیت خودم خندم گرفت.
در نتیجه الان فقط زل زدم به سقف و دوباره فکر و خیال.
دیگه واقعا تحمل این وضعیت از توان من خارجه. اینکه تا الان چطور دووم اوردم خم خودش جای بحث داره.
من خودم دقیقاً این مشکلو دارم، هر دو ساعت یه بار از خواب بیدار میشم و بعدش دیگه خوابم نمیبره یا خیلی سخت دوباره خوابم میبره.
واسه همین شده که از صبح زود خروسخون بیدار میشم، خودمو با درس و کار و هر چیزی که بشه درگیر میکنم و تا جایی که میشه بدنمو خسته میکنم، فقط به امید اینکه شب دیگه انقدر خسته باشم که بتونم یه خواب راحت داشته باشم.
خیلی سخته که حتی خوابیدن هم برات تبدیل بشه به یه چیزی که باید براش تلاش کنی.
کاش یه مدت همهچی سادهتر بود. کاش فقط میشد زندگی کرد، بدون اینکه اینقدر به فردا فکر کرد.
فکر کنم بیشتر از خودِ غم، از این خستهام که هر روز باید جمعش کنم، بلند شم و ادامه بدم؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
Repost from Out Of Matin
همه انگار سوارِ قطاری شدیم که نمیدونیم کجا میره؛ فقط میدونیم به این زودیها نمیتونیم پیاده بشیم و با هر ایستگاهی که رد میشه هم بیشتر از قبل مطمئن میشیم که اصلا نمیدونیم داریم کجا میریم.
ما اینجا اسم نداریم
اینجا نمیبینم
نمیشنویم
هیچ صدایی
اینجا زمزمهای است از پچپچهای ناشنیده
تنها یک موسیقی پخش میشود
کمک!
نجاتم بدین ....
و اینجا
خون_بس
