DΣVI𝗟’𝐒 PΛ𝗟Λ𝐂Σ
Kanalga Telegram’da o‘tish
971
Obunachilar
-124 soatlar
-157 kun
-4530 kun
Postlar arxiv
آروم در و باز کرد و کتشو انداخت رو مبل . یه شات برای خودش ریخت و با تمام خستگیش نگاه نقاشی روبه رورش کرد و یه نفس شات و بالا رفت .
جئون : چه حسی داری الان هوم ؟!
خوشحالی نه ؟ آره دیگه منو از پا در آوردی معلومه خوشحالی .
یه سوال دارم ازت مگه این قلب و مغز من نیست ؟! چرا همش پیش تو ؟!
مگه اینا لباسا من نیستن ؟!
عطر تو رو اینا چیکار می کنه ؟!
مگه تو لعنتی ترکم نکردی ؟! پس چرا همه سراغتو ازم میگیرن ؟!
با عصبانیت تمام لیوان زد زمین و به دیوار تکیه داد و نشست زمین . با بغضی که از صبح داشت خفش می کرد چشماشو بست و یه قطره اشک از چشماش سرازیر شد.
جئون :داری چه بلایی سرم میاری عوضی
کیم : عشق و توصیف کن .
جئون:عشق ، یه نفرو تو اوج بچگی پیر می کنه و کاری می کنه یه پیرمرد به بچگانه ترین حالت ممکن اشک بریز ، مثل حال الان من ...
کیم : بزرگترین ریسک زندگیت چی بوده ؟!
جئون : حرف زدن باهات .
کیم: یعنی چی ؟!
جئون: یعنی این که میدونم دارم عاشقت میشم
میدونم تو سهم من نیستی
ولی باز باهات حرف میزنم ...
"من نشسته بودم داشتم زندگی نکبت بارمو می کردم دیگ ، یه آدمی که کسی سمتش نمیومد .
یهو اومدی دیدم کم کم موقع حرف زدن باهات، لبخند میومد رو لبم .
گفتم فقط باهاش راحتم چیزی نیست که میگذره.
فکرشم نمی کردم یه روزی چند ساعت ساکت باشم و فقط به صدا خنده های یکی گوش بدم که این قلب بی صاحب دیونه کنه .
اگه میدونستم که قرار همه چی عوض بشه ..
ولی من وقتی به خودم اومد که تور تو خودم دیدم
و این یه حقیقت خوشحالی تو به دور بودن از من ."
دختر کوچولو آروم رفت سمت همون صندوقچه که نامه قدیمی و پیدا کرده بود و یه عکس توجهشو جلب کرد ، با احتیاط عکس برداشت و یه چهره آشنا دید. این چهره رو پدرش همیشه موقعی که مست می کرد می کشید ، کلی نقاشی از این چهره تو اتاق کار پدرش هست .
جئون :بارانا ، کجایی ؟! بیا عمو یونگی اومده ...
